در خانه تکانی دلت
نگرانی هايت را بتکان
خاطراتت را،
نميگويم دور بريز، اما
قاب نکن به ديوار دلت...!
#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج
کلام طلایی 🌱
#پارت181 ــ الوو... صدای بمش در گوشم پیچید. ــ سلام خانم رحمانی. "خانم رحمانی؟" ــ سلام، حال شما خ
#پارت182
*آرش*
هر چه به مژگان اصرار کردم که او هم به فرودگاه بیاید قبول نکرد، گفت ببرمش خانهی مادرش، دلش برایشان تنگ شده.
"حالا که شوهرش می خواد بیاد یاد مامانش افتاده."
بعد از این که کیارش را سوار کردم، گفت که می خواهد به خانهی خودشان برود.
ــ داداش مگه ماشینت رو نمی خوای؟
ــ بگو فردا مژگان بیاره دیگه.
با تعجب گفتم:
ــ مگه نمی دونی خونهی مادرشه؟
ــ نه، کی رفت؟
ــ قبل از تو اون رو بردم گذاشتمش اونجا.
به خانهشان که رسیدیم، لباسش را عوض کرد. چمدانش را باز کرد و دو نایلون به من داد.
– یکیش مال مامانه یکیشم واسه خودت، یادت نره صبح بزاری تو ماشینت ببری خونه.
نگاهی به محتویات نایلونی که به من داده بود انداختم و بسته را بیرون آوردم، یک ادکلن برند بود.
ــ داداش دستت درد نکنه، چرا اینقدر خودت رو انداختی به زحمت.
همانطور که نایلونهای دیگر را جابه جا می کرد گفت:
– قابلی نداشت. بعد زیر لب زمزمه کرد: اینارم واسه مژگان خریدم.
شب پیش کیارش ماندم.
صبح که می خواستم کیارش را به شرکت برسانم، موضوع سفرشمال را گفتم. او هم گفت که این هفته خیلی کار دارد، ولی هفتهی دیگر می توانیم برویم.
وقتی رسیدم خانه عمه گفت که می خواهد قبل از رفتنش راحیل را ببیند.
به راحیل پیام دادم که ظهر میروم دنبالش.
نایلون سوغاتی مادر را تحویلش دادم و گفتم:
ــ مامان اگه خرید داریدبگید دارم میرم بیرون.
ــ نه پسرم، فقط مژگان گفت از سرکارش میره خونه، اگه تونستی بری دنبالش که واسه شب بیاد اینجا.
دوباره این حس راننده آژانس بودن به سراغم آمد، ولی وقتی یاد حامله بودن مژگان افتادم قبول کردم. نمی دانم چرا نسبت به برادر زادهی به دنیا نیامدهام اینقدر متعصب بودم.
یک سوم حقوق یک ماهم رادادم و برای راحیل ادکلن مارکی را خریدم. بوی واقعا محشری داشت.
وقتی ادکلن را به راحیل دادم با احتیاط درش را باز کرد و گفت:
ــ آرش
ــ جونم.
ــ راسته که میگن هدیه دادن عطر جدایی میاره؟
ــ خندیدم.
ــ راحیل از تو بعیده، اولا که اینا همش خرافاته، دوما این رو من نخریدم و کیارش سوغاتی داده، بعد ادکلن خودم را هم نشانش دادم و گفتم:
ــ ببین اینم واسه من گرفته.
نگاهی به مارکش انداخت و گفت:
ــ چه خوش سلیقه، هر دوش رو یه مارک خریده. بعد عطر خودش را بو کشید.
ــ چقدرم خوش بوئه.
کمی ادکلن را نگاه کرد و لبخندی زد.
ــ این تبسم برای چیه؟
کامل به طرفم برگشت.
ــ آرش پس یعنی آقا کیارش از من بدش نمیاد؟
ــ برای چی باید بدش بیاد، اون فقط یه کم غده و حرفشم نباید دوتا بشه، سر ازدواج ما حرفش دوتا شد بهش برخورد.
کمی فکر کرد و بعد با ذوق گفت:
ــ میخوام از دلش دربیارم، برام سخته همش با اخم نگاهم میکنه.
ــ باید بهش فرصت بدی، کمکم خودش درست میشه. بعدشم...
مِن و مِنی کردم و سکوت کردم.
–چرا حرفت رو خوردی؟ بگو دیگه.
ــ راستش کیارش از این که تو جلوش زیادی حجاب می گیری و معذبی ناراحت میشه، بهش برمیخوره.
تعجب زده گفت:
ــ زیادی؟ من مثل بقیه جاها جلوی اونم حجاب می گیرم. چرا بهش بر می خوره؟
ــ اون فکر میکنه تو با این کارت داری بهش دهن کجی میکنی که مثلا تو چشمت پاک نیست و چه می دونم از این حرفها دیگه.
آنقدر مات و مبهوت نگاهم میکرد که علامت سوالهایی که در مردمک چشمش ایجاد شده بود را به وضوح میدیدم. سرش را به طرف پنجره چرخاند و سکوت کرد. جلوی در خانه که رسیدیم.
ترمز کردم. دستش را گرفتم.
ــ به چی فکر می کنی؟
هر چی هوا در ریه اش بود بیرون داد.
ــ آرش.
#بهقلملیلافتحیپور
👌نمازی که در هر شب از ماه مبارک خوانده می شود
🔰بسیار عظیم و پر اثر در سلوک معنوی
⏰ زمان خواندن : از اول اذان مغرب تا اذان صبح
✅ نمازهای مستحب که دارای زمان می باشند را اگر قضا کردیم،می توانیم به نیت رجاء (به امید ثواب) در زمان های دیگر هم بخوانیم،مثلا اگر امشب نخواندیم، می توانیم فردا یا فرداشب قضایش را بخوانیم
👌بیاییم امسال واقعا هر ۳۰ شب #ماه_رمضان این نماز مهم را بخوانیم ،حتی نشسته
👈 حتما به دیگران هم یاداوری کنیم
کلام طلایی 🌱
#پارت182 *آرش* هر چه به مژگان اصرار کردم که او هم به فرودگاه بیاید قبول نکرد، گفت ببرمش خانهی ما
#پارت183
دستش را بوسیدم.
ــ جون دلم.
ــ ما چرا الان کمربند ایمنی بستیم؟ بعد کمربندش را باز کرد.
من هم کمربندم را باز کردم.
ــ خب واسه ایمنی خودمون.
نگاهم کرد.
ــ شاید یکی دلش ایمنی نخواد.
خندیدم.
– چند بار جریمه که بده همچین دلش می خواد، وقتی چهرهی جدیاش را دیدم خندهام جمع شد و ادامه دادم:
ــ قانونه، مگه دلبخواهیه.
ــ یعنی کسی که کمربند می بنده به رانندگی دیگران شک داره؟ یا آدم ترسوئیه؟ یا فکر می کنه کار خودش از همه بهتره و عقل کله؟
ــ چه ربطی داره راحیل، کسی که کمربند می بنده اتفاقا خیلی هم بافرهنگه، ولی خب ممکنم هست کسایی هم باشن که تو رانندگی ناشی باشن و بد رانندگی کنن. همهی اینا هست دیگه.
با هر دو دست، دستم را با محبت فشار داد.
–حجابم همینه، جرات این که پا روی قانون خدا بزارم رو ندارم، جریمه هاش سنگینه. من شک ندارم که خدا بیشتر از من میفهمه.
–مبهوت استدلالش شدم.
با ناراحتی دستم را رها کرد و پیاده شد.
فوری ماشین را قفل کردم و دنبالش دویدم. کلید را داخل قفل انداختم و درخانه را باز کردم. همانطور که هدایتش می کردم داخل، گفتم:
ــ قربونت برم من که حرفی ندارم، من فقط دلیل اخم وتَخم کیارش رو گفتم.
دگمهی آسانسور را زد و به طرفم برگشت. به چشم هایم نگاه کرد و دستش را روی صورتم گذاشت.
–منم منظورم تو نبودی آقا. هر کس خودش باید کار درست رو انجام بده حالا این وسط ممکنه خیلیها خوششون نیاد دلیلش اصلا مهم نیست. مهم انجام دادن کار درسته.
وارد آسانسور شدیم. سرش را روی سینه ام فشار دادم.
ــ تو هر جور باشی من دوستت دارم. برای تغییر جو گفتم:
–ببینم دیشب خوش گذشت؟ گوشیت رو چرا نگاه نکردی؟
ــ چهره اش غمگین شد. از ریحانه برایم گفت که مدت طولانیست که تب دارد و دلش می خواهد بیشتر به او سر بزند و مواظبش باشد. از دلتنگی هایش گفت، از این که دلش همیشه پیش ریحانه است.
من هم گفتم، هر کاری که لازم است برایش انجام دهد.
#بهقلملیلافتحیپور
کلام طلایی 🌱
#پارت183 دستش را بوسیدم. ــ جون دلم. ــ ما چرا الان کمربند ایمنی بستیم؟ بعد کمربندش را باز کرد. م
#پارت184
*راحیل*
یک تِل گرهایی روی سرم گذاشتم و کمی رژصورتی خرج لبهایم کردم. به آشپزخانه که رفتم آرش و مادرش در حال پچ پچ کردن بودند.
سینه ام را صاف کردم.
–مامان جان اگه کاری دارید بدید انجام بدم. هر دو به طرفم چرخیدند.
–مثل همیشه سالاد مونده. بعد دوباره پچپچهایشان را ادامه دادند.
شروع به درست کردن سالاد کردم. بعد از چند دقیقه فاطمه آمد و نگاهی به آنها انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد.
–میای بریم اتاق؟ میخوام یه چیزی بهت بگم.
پچ پچ کردم.
–خب همینجا بگو. سکوت کرد.
سرم را کج کردم.
–پس صبر کن سالاد درست کنم بریم. چاقویی برداشت.
–بزار دوتایی درست کنیم.
با یک لبخند خاصی مشغول پوست کندن خیار شد.
–چیه، لبخند میزنی، خوشحالیا.
لبخندش پر رنگتر شد. زمزمه کرد.
–آشتی کردیم.
– با نامزدت؟
–اهوم. دست از کار کشیدم و نگاهش کردم.
– چقدر برات خوشحالم فاطمه، خبر خوبی بهم دادی. سرش را تکان داد.
–اگه کارها خوب پیش بره آخر شهریور عروسی می گیریم. اون موقع میای شهر ما و من دوباره می بینمت.
لبخند زدم.
–چشم آقا دوماد ترسیدهها، داره سروته قضیه روسریع هم میاره.
خندید.
–چه جورم. بعد سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
– وقتی به کارهای خودم فکر می کنم و به تو، می بینم چه گیرای سه پیچی می دادم سر چیزای الکی.
–به من؟
–آره دیگه، مثلا همین الان، آرش و زن دایی دارن پچپچ میکن تو عین خیالت نیست. شروع به حلقهحلقه کردن خیارها کردم.
–تو زیادی حساسی بابا، همین الان من و تو هم یه جورایی داریم پچپچ میکنیم دیگه.
–خب واسه همین گفتم بیا بریم اتاق دیگه که کار به پچپچ نکشه.
بیخیال گفتم:
–این چیزا فرع زندگیه نه اصل، سخت نگیر. اگر من از این چیزا ناراحت بشم یعنی خودم مشکل دارم نه اونا.
#بهقلملیلافتحیپور
🌺 #امام_علی(ع)
هيچ ثروتى چون عقل نیست و هيچ فقرى چون نادانى نيست.
هيچ ارثى چون ادب و هيچ پشتيبانى چون مشورت نيست.
حکمت ۵۴ نهج البلاغه
کلام طلایی 🌱
#پارت184 *راحیل* یک تِل گرهایی روی سرم گذاشتم و کمی رژصورتی خرج لبهایم کردم. به آشپزخانه که ر
#پارت185
نزدیک غروب بود که عمه گفت:
–فاطمه جان برو وسایل و لباسهامون رو جمع کن، چادرتم می خواستی اتو کنی زودتر انجام بده، چون شب داییت اینام میان دورت شلوغ میشه دیگه وقت نمی کنی.
بعد از این که فاطمه رفت. عمه رو به مادر آرش گفت:
–روشنک توام یه کم دراز بکش از صبح سرپایی.
عروس خانم توام برو توی اتاق نامزدت، تا منم اینجا یه کم استراحت کنم، بعد روی کاناپه دراز کشید.
عمه کلا رک بود و من از این اخلاقش خوشم میآمد.
اتاق آرش کمی به هم ریخته بود. بعد از این که مرتبش کردم کتابی برداشتم و روی تختش دراز کشیدم شروع به خواندن کردم. بوی عطرش از بالشتش می آمد و حواسم را پرت میکرد.
چند صفحه ایی که خواندم، پلک هایم سنگین شد و خوابم گرفت.
با حس این که ملافهایی به رویم کشیده شد چشم هایم را باز کردم. آرش از سرکار امده بود. سرش پایین بود و از زیر تخت بالشت در می آورد. چشم هایم را دوباره بستم. متوجه شدم که بالشت را کنار تخت روی زمین گذاشت و دراز کشید.
چند دقیقه به سکوت گذشت. می دانستم خواب نیست.
چشم هایم را باز کردم. گوشیاش زنگ خورد. به طرفش شیرجه زد و فوری دگمهی کنارش رو فشار داد و نگاهی به من انداخت.
با دیدن چشمهای بازم لبی به دندان گرفت.
–صداش بیدارت کرد؟
–نه، بیدار بودم. کی آمدی؟
–همین الان. بعد گوشیاش را جواب داد.
–سلام. آره میام. امدم دنبال راحیل
باهم بیاییم.
باشه، باشه.
#بهقلملیلافتحیپور
🔴 عبادت خدا بیثمر نیست
✍روزی پیرمرد دنیادیدۀ عارفی فرزندش را نصیحت میکرد. وی گفت: ای فرزندم! همیشه تو را به عبادت خدا و دعای خالصانه به درگاهش توصیه میکنم؛ چراکه یکی از این دو سود را برای تو خواهد داشت؛ یا گره از مشکلات تو خواهد گشود.
یا صبری به تو خواهد داد تا مشکلات خود را بهراحتی تحمل کنی. ناله نکنی و تن خود را فرسوده نسازی و بعد از وفات بهخاطر این صبر در برابر مشکلات از صابرین و بهشتیان شوی.
.