فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اندازه تمام جهان ،نه
جهان کم است
اندازه تمام دلم دوستت دارم....
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر روزهای سختی را در کنار همانی که دوستش داری و دوستت دارد می گذرانی...
پس بدان تو دقیقا وسط همه آرزوهای زیبایت نشسته ای...
دقیقا همانجایی که خیلی ها آرزویش را دارند...
هیما🌱
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
محجوبه سادات موسوی...✍
پارت227
میدونستم نمیتونه صحبت کنه.. همچنان با نگاهی پریشان و متعجب بهم خیره شده بود
شما مشکلی ندارین همسرتون رو ببینین؟ اون میخواد شما رو ببینه.. اگر مشکلی ندارین لطفاً پلک بزنین
کمی منتظر موندم و اون هیچ عکس العملی نشون نمیداد
کمی نگران شدم که نکنه راضی نباشه
گفتم_ درسته شما با خاطرات خوبی از هم جدا نشدید.. این دیدار هم بعد از بیست و چند سال که هردوتون این سالها رو با سختی سپری کردین شاید دشوار باشه اما کار عاقلانه اینه که شما تلاش کنید در کنار هم مال و اموالتون رو از آدمایی که نزدیکترین کسانشون رحم نمیکنند پس بگیرید،موافقید بگم بیان؟
چند ثانیه گذشت که حمید آقا پلکهاش رو روی هم فشرد و من غرق خوشحالی شدم
_اینه درست ترین تصمیمی هست که گرفتین،الان میرم صداشون کنم
با خوشحالی به بیرون از خونه رفتم و رو به حامد،رادمهر و شهره خانم که منتظر نگاهم میکردند گفتم
ادامه دارد..
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
محجوبه سادات موسوی...✍
پارت228
_ به حرفام گوش داد و خوشبختانه قبول کرد برید ببینیدش
شهره خانم با استرس و حامد با خوشحالی نگاهم کرد
رادمهر گفت_خوب پس منتظر چی هستید برید دیگه
از جلوی در کنار رفتم و حامد با دست شهره خانم رو به داخل خونه دعوت کرد
شهره خانم اما داخل نرفت
رو به من کرد و با استرس گفت
_ خانم دکتر؟
_ جانم
_ میشه دستتون رو بگیرم باهم بریم داخل
با لبخندی گفتم
_حتما چرا که نه
دستش رو فشردم و حامد رادمهر رو به داخل خونه دعوتکرد
اول حامد و رادمهر و پشت سرشون من و شهره خانوم دست در دست هم وارد شدیم
حامد به طرف تخت عموش رفت و گفت
_سلام عموجون..ی مهمون خیلی عزیز داریم.. خانم دکتر بهتون گفت دیگه نه؟ بزار کمکت کنم تکیه بدی به تخت تا از مهمونمون استقبال کنی
من و شهره خانوم کامل وارد حال نشده بودیم و دیدی به اون سمت نداشتیم
حامد به طرفمون اومد و ما رو به طرف حال دعوت کرد
جلوتر رفتیم و حالا کاملاً میتونستیم حمید آقا رو ببینیم
ادامه دارد..
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
نتانیاهو نخستوزیر اسراییل
و گالانت وزیر جنگ برکنار شدهی اسراییل امروز دادگاه لاهه
حکم بازداشت این دو نفر رو
به علت ارتکاب جنایات جنگی صادر کرد. فلسطینیها از این اقدام دادگاه لاهه استقبال کردن. آمریکا گفته دادگاه لاهه چنین حقی نداره، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا گفته این حکم باید اجرا بشه و کشورها باید نتانیاهو رو بازداشت کنن.
دیوان کیفری بینالمللی
توی شهر لاههی هلند مستقر هست
و زیر مجموعهی سازمان ملله.
میدونین اولین باری که
پای ایران به دادگاه لاهه
باز شد، کــِــــــی بود؟🤔
رضـــاشاه وقتی به قـــدرت رسید👑
یه قــرارداد بدِظالـــمانهی ۶۰ سالهای
با انگلیسیها بست
و نفت ایران رو دراختیار انگلیسیها
گذاشت.چند سال بعد سقوط کرد و
رفت دنبال کارش 😬
پادشـــاه جدید که محـــمدرضا باشه
قدرت چندانی نداشت 🥴
مصدق نخستوزیر شد و زد زیرمیز
گفت این قرارداد که رضاشاه بستــه
بیاعتباره، چون رضاشاه مورد تایید
مردم نبود و از طرف خودش قرارداد
بسته، نه از طرف مردم!
مصدق بعد دست انگلیسیها
رو از نفت ایران کوتاه کرد✂️
و ردشون کرد برن .
بگین خـــــب‼️
انگلیسیها گفتن نمیشه که
ما با شما قــرارداد داریم 📄
نــمیتونن بزنین زیر #قرارداد
مصدق گفت دارینکه دارین
برای خودتون دارین 🥸
هـــمینه که هــــست 😂
انگلیسیها گفتن عه؟ اینطوریه؟
پس ما مـــیریم ازتون تو #دادگاه
لاهه شکایت میکنیم ⚖
بعد رفتن تو دادگاه لاهه شکایت کردن
#مصدق هم پا شد رفـــت اونـــــجا
از اقدام ایران در لغو قرارداد نفت
دفاع کرد.
بگین چی شد؟🧐
مصدق میگفت رضاشاه از طرف خودش قرارداد بسته، این قرارداد به ضرر مـــردم
ایران بوده و اعتبار نداره.
جالبه که دادگاه لاهه قانع شــد
و به نفع #ایران رای داد👌😎
یعنی میخوام ببینینا🔻
دادگاه لاهه و قضات بینالمللی
فهمیدن رضاشاه خائن به وطــن
خودش بوده. یه عده تو #ایـران
نمــیخوان مـتوجه بشن اینو😬
#انگلیسیا و #آمریکاییا وقتی دیـدن
از دادگاه لاهه آبی براشون گرم نشد
نهایتا تصمیم گرفتن دکتر مصدق رو
با زور سرنگون کنن.
و شد آنچه شد🙃
✍#عماددولتآبادی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تو فقط باورش کن
خدا خوب میداند چگونه تو را به مقصد برساند....
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عش
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
محجوبه سادات موسوی...✍
پارت229
فوراً به شهره خانم نگاه کردم
با اشک های متعدد و نگاهی که به پایین بود سکوت اختیار کرده بود و هیچکس چیزی نمیگفت و فضای سنگینی خونه را احاطه کرده بود
نگاهم را به سمت حمید آقا سوق دادم اون هم با سر پایین چیزی نمیگفت
حامد با خندهای مصنوعی گفت
_ زن و شوهر بعد از چندین سال همو دیدین نمیخواین چیزی بگین؟
شهره خانوم با بعضی که در صدایش آشکارا دیده میشد گفت
_من..من میدونم که..میدونم که..یعنی یادمه که هردومون در حق همدیگه بد کردیم..اول تو که بخاطر ظاهر و قیافه اومدی خواستگاریم،دوم من با اینکه میخواستم زن یکی دیگه شم رو آبروی داییم چشم بستم و دل به مال و اموال تو دادم
بعدشم که تو خواستی طلاقم بدی و منم کینه به دل گرفتم و تو رو تو اون وضعیت رها کردم البته اینکه به آدم نادرستش اعتماد کرده بودم هم بیاثر نبود..
ولی..ولی ما الان باید همه چی رو درست کنیم..من و تو بااینکه میلیاردها سرمایه داریم اینهمه سال زجر کشیدیم و تاوان پس دادیم
هقهقی کرد و گفت
_که من و تو خوب میدونیم داریم تاوان چی رو میدیم حمید
در همین حین اشکی از گوشه چشم حمید آقا چکید..
ادامه دارد..
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مراحل روشنفکری در ایران🧠
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عش
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
محجوبه سادات موسوی...✍
پارت230
فکر کنم منظورشون دختری بود که اون رو به پرورشگاه سپرده بودند بودند
تقریبا همه چیز خوب پیش میرفت نگاهی به ساعت مچیم انداختم
چیزی تا شروع شیفتم نمونده بود
رو کردم سمت بقیه و گفتم
_ با اجازتون ما دیگه بریم..رادمهرجان.؟
رادمهر نزدیکم شد و رو به بقیه گفت
_ ما دیگه رفع زحمت میکنیم
حامد_واقعا ممنونم ازتون اگر شما نبودین معلوم نبود من بتونم موفق بشم یا نه خیلی ازتون متشکرم
منظور حرفاش من بودم ولی نگاهش رو بین من و رادمهر تقسیم کرده بود
_ خواهش میکنم ولی آقا حامد هنوز ما موفق نشدیم..توی اون شرکت داره کلی اختلاس و خلاف کوچیک شکل میگیره که ما کاملا مطلعیم ولی هیچکدوممون نمیتونیم ثابت کنیم
بله درست میگین..اما من مطمئنم حق به حقدار میرسه..
_انشاءلله با اجازتون ما دیگه بریم
حامد رادمهر هم گویا با هم صمیمی شده بودن و در حال خداحافظی از همدیگه بودن
نگاهم به شهره خانوم افتاد که گفت
_ من واقعاً ازتون ممنونم خانم دکتر..خیلی لطف کردین
مکثی کرد و ادامه داد
_به پدر و مادر سلام برسونید
_ متاسفانه اونا از این ماجراها اطلاعی ندارن
ادامه دارد..
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾