📸 #گزارش_تصویری سیوچهارمین شب غرفهٔ مهوا به همکاری مدرسهٔ فلسطین در میدان فردوسی
💌 #نامهای_به_رفیق_لبنانیام_از_ایران؛ ابتدای کار این نامهها را برای کودکان طراحی کرده بودیم؛ اما آنقدر استقبال زیاد شد که مجبور شدیم از افراد متنوع با سنهای مختلف نامهها را دریافت بکنیم تا به توفیق شهدا، نامهها را به دستان صاحبانشان برسانیم.
📝 #نامهنگاری رسمی است که خیلی وقت است تقریباً از میان ما رفته؛ اما هنوز هم طرفداران خودش را دارد و زمینهٔ خوبی برای برای انتقال پیام است. خصوصا در شرایط جنگی.
💌🎁 این بار نامههای مردم #لبنان، مهمان قلم نوه و همسر پدر موشکی ایران، شهید #حسن_تهرانی_مقدم شد و ان شاءلله با افتخار به دستان مردم عزیز لبنان خواهد رسید.
🇵🇸 •|گروه فلسطین مهوا|•
#گروه_فلسطین
#غرفه_میدان
#مهوا
@kanoon_mahva
❗️ «ببخشید که از رفتنت خوشحالی کردم!»
👨🏻🦳 بغضی سنگین گلویش را چنگ انداخته بود. آشفتگی از چهرهاش و موهای امروزیاش معلوم بود. با خودش، با آه و حسرت، تکرار میکرد: «یعنی یک عمر نشناختمت؟» و بعد از هر بار، دستی محکم بر سرش میکوبید. از هجومِ حالِ تلخی که داشت، دردی احساس نمیکرد؛ اصلاً حواسش نبود نزدیک به چهل بار کوبیده بر سرش، به تعداد سالهایی که آقا را نشناخته!
🛣 بهت و حسرت و ذاتِ پاکی که حالا نمایان شده، پاهایش را به مقصدی که نمیدانست کجاست، میبرد. حالش طوری بود که اگر کسی اسمش را هم میپرسید، هاجوواج نگاهش میکرد. اصلاً خودی نمانده بود. آقایی چند بار صدایش زد، با دست به شانهاش زد. مرد سؤالی داشت: «اینجا کشوردوست، نزدیکِ آقاست؟» لحظهای به خودش آمد؛ ساعتها راه رفته بود و حالا رسیده بود جایی که نمیدانست کجاست. فقط توانست زمزمه کند: «نمیدانم.»
💌 چشم که چرخاند، تصویرِ آقا را دید که لبخند میزند. آقا گفته «بیا» و حالا به او لبخند میزند. بنری که مردم روی آن از دلتنگیهایشان گفته بودند، نظرش را جلب کرد. جلو رفت و با بغض و اشکی که نمیگذاشت ببیند چه مینویسد، نوشت: «ببخشید که از رفتنت خوشحالی کردم!»
💡 حالا نفسِ آسودهای کشید؛ انگار که آقا سرش را نوازش کرده باشد و گفته باشد: «خوش آمدی، فرزندم.» پیرمردی کنارش ایستاده بود. عکسِ سید مجتبی را به دستش داد.
🖼 در راهِ برگشت، عکسِ سیدمجتبی را که بسیار شبیهِ آقاست، هی نگاه میکرد. دیگر با پاهایش راه نمیرفت؛ بلکه پرواز میکرد.
✍ •|گروه نویسندگی مهوا|•
#گروه_نویسندگی
#آوای_دماوند
#مناسبتی
#مهوا
@kanoon_mahva
💡 شبهای عملیات، یکی از دعاهای پایهثابت رزمندهها #دعای_توسل بود. چون میدانستند که توسل، میانبُرترین راه برای باز کردن گرههای کور است. در تاریکی نیمهشب مینشستند و با تمام وجود، به ریسمان چهارده نور مطلق چنگ میزدند.
🇮🇷 حالا در نقطهی اکنونِ ما، وطن در میانهی کارزار دیگری است... این شبها، همه شب عملیات است و ما همه با هم در خاکریز وطن!
📿 میخواهیم دوباره آن سنتِ شیرین دعای نیمهشب را زنده کنیم. امشب ساعت ۲۰، دقایقی را از هیاهوی خبرها فاصله میگیریم و با «دعای توسل» به آرامش و نصرت الهی پناه میبریم. و هر بار این دعا را هدیه میکنیم به پیشگاه یکی از شهدا، تا امضای سبزشان پایِ توسلهایمان حک شود.
💌 دعای توسل شب #شصتوهشتم را هدیه میکنیم به #شهید_مهدیس_نظری، شهید عزیز ایران. 🕊
🕰 امشب ساعت ۲۰، قرائت دعای توسل
🗻 آوای دماوند، مکانی برای آفرینش حماسهای جدید!
#آوای_دماوند
#توسل_جمعی
#مهوا
@kanoon_mahva
مهوا
🗣 درد من از گروه سوم است. گویا در این دنیا نیستند و فریاد استمداد انقلاب را از حلقوم امام نمیشوند!
🌊 چه زیباست رهبری چون امام در پیش و قانونی چون قرآن حاکم و عزیزانی چون #چمران و #کلاهدوز پرچمدار و شهیدانی چون #بهشتی و #رجایی و #باهنر همراه. باید بر این قافله، ملائک خدمتگذار باشند و خدا مقصودشان و شنای در خون راهشان.
🇺🇸 و در صفی مقابل آنها، گروهی است که افسار به دست آمریکا سپرده و سر در آخور پوچ مصر، اردن، عربستان و... سپرده و مقصدشان کفرستان است.
📘 کتاب #یادداشتهای_آسمانی
✍ شهید #غلامحسین_بسطامی
💌 •|گروه گنجینهٔ مکتوب، سیویکمین نیایش|•
#آوای_دماوند
#معبود_شهدا
#گروه_گنجینه
#نیایش
#سحر
#مهوا
@kanoon_mahva