1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی من دورت بگردم. .❤️🩹
دار و ندار قلبم . .💔
#بدونشرح
#امامزمان
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
567K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پایان . ؛
《 هیچ چیز از این دنیا به کار نمیآید جزء یاد حسین 》 🥲✨
#امامحسین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
560.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.. ؛
تا علی هست با نسب تر نیست..
صحبت از جانشینِ دیگر نیست ..
#سجاد_محمدی
#امامعلی
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت اول
#رمان
۲۵تيرماه سال ۱۳۵۸ هجري شمسي پشت پنجره ايستاده است.
چشم هاي درشت و سياهش از شادي ميدرخشد.
به در حياط چشم ميدوزد.
و نگاهش را امتداد ميدهد تا سرو بلند كنار باغچه.
نسيم بعدازظهر تابستان، پردهی سفيد پنجره را به سر و روي او ميلغزاند.
عطر گلهای ياس مشامش را پر ميكند.
زنگ ساعت آونگ دار، سه بار در فضای خانه طنین انداز میشود.
خنده به چشمانش می دود و لبخند بر لبانش مینشیند.
صدای زنگ در گوشش می پیچد وبه ذهنش انگشت می زند:
_چیزی نمونده... به زودی مییان
مقابل آینه می ایستد
آینه هم اورا زیباتر مینمایاند.
ابروانی به هم پیوسته و مژگانی بلند چون سایبان بر روی چشم ها.
خود را تصور میکند در لباس عروسی
تور سفید بلند پر از شکوفههای صورتی و مردی که دوش به دوش او ایستاده با کُت سورمهای وگل میخک قرمز به سینه که باچشم های آبی به او نظر دوخته
در اتاق باز می شود
صدای خشک لولاها، او را از رویا خارج میسازد
صدای طلعت در اتاق می پیچد:
+لیلا...!
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت دوم
#رمان
+مهمونا كِي مييان ؟
ليلا با دستپاچگی جواب ميدهد
_ساعت پنج !
طلعت سر تا پای او را ورانداز مي كند. پشت چشم نازك كرده
مي گويد
+گفتی اسمش چيه ؟
ليلا سر از شرم پايين مياندازد، آرام جواب مي دهد
_حسين ... حسين معصومی
طلعت چشم ها را گرد كرده، زيرلب كلماتی نامفهوم زمزمه ميكند و از اتاق بيرون ميرود.
ليلا روی مبل مينشيند و سر را ميان دو دست مي گيرد:
اگه پدر از حسين خوشش نياد چي ...
ولي نه ...
حسين ستاره اش گرمه، حتما ازش خوشت میاد
دیشبی...
دیشب وقتی ازحسین حرف می زدم...
ناراحتی رو تو چشماش خوندم...
اما نه... به دلت بد نیار...
طبیعیه دیگه...
شاید بخاطر اینه که میخوام از پیشش برم...
خب پدره دیگه!
زنگ خانه به صدادرمی آید
لیلابادستپاچگی چشم به ساعت می دوزد
_به این زودی!
باعجله به طرف پنجره می رود....
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+تاکی میخوای از جمهوری اسلامی طرفداری کنی؟
#آقایخامنهای
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خسته ام از همه ی شهر و گرفتارانش؛
کرمی کن که دلم کرببلا میخواهد💔..
#امامحسین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت سوم
#رمان
قلبش به شدت میتپید.
چشمهايش را از خوشحالي بسته، نفس در سينه حبس ميكند.
حسين را در نظر مجسم ميكند
كه با دسته گلی قدم به درون حياط ميگذارد و نگاهی دزدكي به پنجره ميدوزد پلکهايش را باز ميكند تا رؤيايش را در واقعيت ببيند
كه يک باره لبخند بر لبانش خشك شده چشم هايش سياهي مي رود
«خداي من ! باور نميكنم ... اين !... اين كه فريبرزه !»
***
بوی چای فضای آشپزخانه را پر كرده است.
استكانهای پاشنه طلایی كمر باریک، درون سینی ميناكاری شده به نقش طاووس نشستهاند.
رنگ چاي، عقيق جای گرفته برانگشتری طلا را مینماياند.
ليلا زير لب غرولند مي كند ؛
«براي چی اومد... اونم امروز... خروس بیمحل!»
گره روسری را محكمتر كرده،
نفسی عميق ميكشد.
سينی به دست وارد اتاق ميشود.
سنگينی نگاهها را بر خود احساس ميكند،
بیاختيار به طرف حسين ميرود.
چای تعارف ميكند.
حسين بیآنكه به او نگاه كند، استكان را برميدارد.....
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅