امروز یه روز معمولی نیست اگه باور نمیکنی بذار برات یه قصه ازش تعریف کنم.یه قصه که هر کسی نمیدونه.نه نه بچه این قصه ترسناک نیست.زیبا اما واقعیه.
یک روز از صبحهای تابستانی،زمانی که خورشید مانند همیشه،تاریکی را میبلعید و به جای آن بوسهای لطیف و مهربان بر هر جای زمین مینهاد،گنجشکان،نجوای روشنایی میکردند.همه باور داشتند پرواز گنجشکان،تنها به آسمان ختم نمیشود.آنان در دل زمان بالهایشان رو میگشایند.بر روی پارچهی ابریشمین پیراهن بانوی زمان میشینند و کار همهی ساعتهای ساختهی دست او را تماشا میکنند.ساعتهایی که هر کدام، که نمایانگر حیات یک نفر اند.بانوی زمان دکمهی ساعت را فشرد و لحظهای بعد،روزی روزگاری،دختری زیر تب و تاب آفتاب به دنیا آمد.آنقدر مهربان که خورشید ناله کرد.آنقدر زیبا که گلها شکفتند و آنقدر بینظیر که دنیا چند لحظهای در دریایی از شگفتی غرق شد.رنگها همه از یکدیگر شکافتند و با لبخند دخترک به یکدیگر پیوستند.گنجشکان تنها به زبانی که دختر میتوانست بشنود باز نجوا کردند.این بار نجوای یک نام.ارغوان.
تموم شد بچه.نه از داستان بیشتر خبری نیست.چی؟معلومه که اون دختر واقعیه هنوز هم هست.خب دیگه بگیر بخواب.
ارغوان نازنینم تولدت کلی کلی میوبارکهههه😭😭😭✨✨✨✨✨✨💘💘💘💘💘
یه سال بزرگتر و خوشگلتر شدی و من از ته ته قلبم دوستت دارم و بوس بهت که هستی و زندگیم رو کلیی قشنگتر کردی😭💖💖
لیام نازم تولدت کلی کلی میوبارکهههه
خیلی خیلی دوستت دارم و امیدوارم به آرزوهای قشنگت برسی و بوسبوسی که هستی خوشگله😭😭😭✨✨✨✨✨✨✨💘💘💘💘💘💘💘
_شایلی(مدیریت حفاظت از وزغسواران بالدار☆)
~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
وای مرسییی خاله شایلی😭😭