~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
وای ازین بیلبیلکا
من یبار کشید_
~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
وای جیغزدم
من.باید.این.کلاغه.رو.درست.کنم
خیلی پیش از آنکه تقویمهای انسانها نوشته شود، در اعماق جنگلی که خورشید هرگز جرئت نمیکرد به زمینش برسد، «درخت عاج» ایستاده بود.
میگویند در آن زمان، پریها مثلِ سایههایی روی برگها راه میرفتند و صدایشان شبیه به برخورد قطرات شبنم به سنگهای سرد بود. «الارا»، زیباترین این پریان، نگهبان چشمهای بود که آبش نه از کوهها، بلکه از نور ستارههایِ غرقشده در زمین میجوشید.
اما در قلمرو انسانها، پادشاهی بود که از مرگ میترسید. او میدانست که اگر از آن چشمه بنوشد، نه تنها پیر نمیشود، بلکه مثل یک مجسمهی سنگی، تا ابد در زمان منجمد خواهد شد؛ همیشه جوان، همیشه سرد، و همیشه خالی از عشق.
یک شب، وقتی ماه پشت ابرها پنهان شده بود، پادشاه با خنجری ساختهشده از عاج یک نهنگ افسانهای وارد حریم چشمه شد. او به الارا گفت: «من تنها میخواهم که هیچوقت تمام نشوم. این چشمه برای موجوداتِ فناپذیر هدر میرود، آن را به من بده.»
الارا لبخندی زد که بوی گلهای یخزده را میداد. او گفت: «پادشاه، تو به دنبال زندگی نیستی، تو به دنبال یک قفس سنگی میگردی. این آب برای جاری بودن است، نه برای ایستادن.»