خیلی پیش از آنکه تقویمهای انسانها نوشته شود، در اعماق جنگلی که خورشید هرگز جرئت نمیکرد به زمینش برسد، «درخت عاج» ایستاده بود.
میگویند در آن زمان، پریها مثلِ سایههایی روی برگها راه میرفتند و صدایشان شبیه به برخورد قطرات شبنم به سنگهای سرد بود. «الارا»، زیباترین این پریان، نگهبان چشمهای بود که آبش نه از کوهها، بلکه از نور ستارههایِ غرقشده در زمین میجوشید.
اما در قلمرو انسانها، پادشاهی بود که از مرگ میترسید. او میدانست که اگر از آن چشمه بنوشد، نه تنها پیر نمیشود، بلکه مثل یک مجسمهی سنگی، تا ابد در زمان منجمد خواهد شد؛ همیشه جوان، همیشه سرد، و همیشه خالی از عشق.
یک شب، وقتی ماه پشت ابرها پنهان شده بود، پادشاه با خنجری ساختهشده از عاج یک نهنگ افسانهای وارد حریم چشمه شد. او به الارا گفت: «من تنها میخواهم که هیچوقت تمام نشوم. این چشمه برای موجوداتِ فناپذیر هدر میرود، آن را به من بده.»
الارا لبخندی زد که بوی گلهای یخزده را میداد. او گفت: «پادشاه، تو به دنبال زندگی نیستی، تو به دنبال یک قفس سنگی میگردی. این آب برای جاری بودن است، نه برای ایستادن.»
~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
خیلی پیش از آنکه تقویمهای انسانها نوشته شود، در اعماق جنگلی که خورشید هرگز جرئت نمیکرد به زمینش ب
پادشاه که از شنیدن این حقیقت به جنون رسیده بود، خنجر عاجیاش را در هوا چرخاند. اما همین که تیغهی خنجر او به نزدیکی الارا رسید، اتفاقی افتاد. الارا نگریخت؛ او فقط نفسش را حبس کرد و دستهایش را به سمت آسمان گشود.
در یک پلکزدن، پوست نرم او شروع به سفید شدن کرد. رگهای آبی بدنش به ریشههایی تبدیل شدند که در زمین فرو میرفتند. موهای بلندش به شاخههایی از استخوان صیقلخورده بدل شد که به جای برگ، ستارههای کوچک و سفید یخی از آن آویزان بودند. او دیگر پری نبود؛ او به «درخت عاج» تبدیل شده بود.
وقتی پادشاه خنجرش را در تنهی درخت فرو کرد، هیچ خونی بیرون نپاشید؛ فقط سکوتی مطلق در جنگل پیچید. خنجر در تنه شکست و قدرت پادشاه در همان لحظه در درخت عاج جذب شد. پادشاه که تمام نیرویش را از دست داده بود، همانجا در پای درخت به خاکستر تبدیل شد و باد سرد، خاکسترش را با خود برد.
و اما امروز
میگویند «درخت عاج» هنوز همانجاست. در مرکزِ جنگلی که راهِ بازگشتی ندارد. او دیگر چشمه را نگهبانی نمیکند، او خود حقیقت است. میگویند اگر کسی در اوج ناامیدی به آن درخت برسد و دست بر تنهاش بگذارد، درخت گرم میشود. و آنگاه، روح الارا برای یک لحظه در میان شاخههای عاجیاش زمزمه میکند:
«آنچه که میمیرد، آزاد است؛ و آنچه که به زور میماند، هرگز نزیسته است.»
#اولینها✨
هدایت شده از ~سازمان حفاظت از وزغسواران بالدار☆
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی روزگاری شب بود و تاج نقرهای اش. شب با وجود ماه به رویایی شیرین میبایست که از کابوس های تلخ هراس برانگیز تر بود.در روزی روزگاری دورتر،شب بود اما مهش گمگشته بود ولی همچنان شبانگاه داستانمان کابوس بود.
شب بخیر🌙
339.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهم خوبستید؟ میخواستم تقدیمی بزارم دیدم حال ندارم
گفتم بیاید پیویم @Soogolll یه جمله که تو دلتون مونده به یکی بگید رو برام سند کنین
اگه قشنگ بود میزارم چنل
چنلمون:
https://eitaa.com/joinchat/1660356225C5b2542f6cc