eitaa logo
~سازمان حفاظت از وزغ‌سواران بالدار☆
323 دنبال‌کننده
2هزار عکس
393 ویدیو
5 فایل
سازمان حفاظت از وزغ‌سواران بالدار. -جایی برای بازماندگان جادو🌟 خاله وزغ نامه رسون:https://abzarek.ir/service-p/msg/4085539 زیر نظر: @Mahin29 کپی؟ نه خوشگله فوروارد قشنگ تره
مشاهده در ایتا
دانلود
~سازمان حفاظت از وزغ‌سواران بالدار☆
شب آخر آوریل بود. باد سردی از میان درختان کاج می‌گذشت و مه، دامنه‌های کوه بروکن را در آغوش گرفته بود. پیرمردهای روستا پیش از غروب، درها را بستند، آتش‌ها را روشن کردند و به کودکان هشدار دادند: «امشب از خانه بیرون نرو... امشب، شب والپورگیس است.» می‌گفتند در این شب، پرده‌ای که دنیای انسان‌ها را از جهان ارواح جدا می‌کند، آن‌قدر نازک می‌شود که موجودات آن سوی جهان می‌توانند قدم به این سو بگذارند. وقتی نیمه‌شب فرا رسید، سکوت جنگل با صدای طبل‌هایی دوردست شکست. از میان مه، سایه‌هایی پدیدار شدند؛ زنانی با لباس‌های سیاه، موهای رها و مشعل‌هایی در دست. آن‌ها آرام از دامنه‌ی کوه بالا می‌رفتند، گویی نیرویی نامرئی آن‌ها را فرا می‌خواند. در قله‌ی بروکن، آتشی عظیم شعله می‌کشید. می‌گفتند آنجا جادوگران از سراسر سرزمین گرد هم می‌آیند. آن‌ها دور آتش می‌رقصند، آوازهای کهن می‌خوانند، نام خدایان فراموش‌شده را زمزمه می‌کنند و با ارواح جنگل سخن می‌گویند. باد شدیدتر می‌شد. کلاغ‌ها بر فراز کوه می‌چرخیدند و گرگ‌ها از دور زوزه می‌کشیدند. هر کس از دور به آن قله نگاه می‌کرد، فقط نور آتش را می‌دید؛ اما بعضی‌ها قسم می‌خوردند که میان شعله‌ها، موجوداتی را دیده‌اند که انسان نبودند؛ سایه‌هایی با چشمانی درخشان که با جادوگران می‌رقصیدند. در روستا، مردم برای دور کردن این نیروهای ناشناخته، زنگ کلیسا را به صدا درمی‌آوردند، شاخه‌های مقدس را بر در خانه‌ها می‌آویختند و تا طلوع خورشید بیدار می‌ماندند. با نخستین پرتو خورشید، همه‌چیز ناپدید می‌شد. مه کنار می‌رفت، آتش خاموش می‌شد و قله دوباره خالی به نظر می‌رسید؛ انگار هیچ‌گاه کسی آنجا نبوده است. اما مردم می‌گفتند اگر کسی در آن شب به قله برود و تا سپیده‌دم بازنگردد، دیگر همان انسان سابق نخواهد بود؛ زیرا بخشی از روحش برای همیشه در میان مه، آوازها و رازهای شب والپورگیس باقی می‌ماند. و به همین دلیل، هنوز هم در بسیاری از نقاط اروپا، وقتی آخرین شب آوریل فرا می‌رسد، بعضی‌ها آتش روشن می‌کنند؛ یادگاری از افسانه‌ای که می‌گوید در آن شب، مرز میان دنیای ما و دنیای ناشناخته از همیشه باریک‌تر است.