°•ورزیدگی•°
به خاطر قد بلند و بدن آماده ای که داشت برای مبارزه و رزم مناسب بود.
در دوره های آموزشی که با هم داشتیم بدنش ورزیده تر شده بود.
در یک اردوی پینت بال که با دوستان گذاشته بودیم، خیلی پرقدرت بود.
طوری که در پنج دور بازی با حضور او، چهار دور را بردیم و در یک اقدام تلافی جویانه از کسی که کُرکُری خوانده بود همگی بر سرش ریختیم و تیربارانش کردیم.
او با اینکه تیرهایش تمام شده بود، ول کن نبود و با سلاح خالی اش همینطور شلیک می کرد.
_همرزم شهید
#ابووصال
°•آخرین خنده ها•°
یکی از آخرین شب های قبل از رفتن به سوریه قرار گذاشتیم و با هم بیرون رفتیم، خیلی اصرار کردم که نرود، ولی آماده رفتن بود.
دفاع از حرم را وظیفه خود می دانست و می گفت حالا که در توانش هست، باید برود.
اگر نرود باید بعدا پاسخگو باشد. میگفت نگران نباشم و برمیگردد.
گفتم که تو همه کارهایت را کرده ای، از وابستگی های دنیوی و مادی دل کندی، حتی موتورت را که خیلی دوستش داشتی، به رفیقت بخشیدی، تمام امور دنیوی را گذاشتی کنار و چسبیدی به آخرتی که پیش رویت است، آن وقت میگویی که برمیگردم! چه برگشتنی؟!
جواب همه آن ناله ها و گلایه ها فقط خنده ای بود که روی لبانش نشست.
از همان خنده های همیشگی که آدم را سرحال می آورد، جوری که دیگر نتوانستم ادامه بدهم و چیزی بگویم.
انگار آن خنده ها آخرین خنده ها بود، خداحافظی آخر بود.
_دوست شهید
#ابووصال
°•سوال بی جواب•°
یک سال قبل از اعزام به سوریه از من سوالی پرسید که دو هفته تمام با روح و روان من بازی کرد.
برای جواب دادن به آن کلی با خودم کلنجار رفتم.
چون رضایت پدرش را به راحتی جلب کرد، اما برای من مادر سخت بود.
از من پرسید که اگر روزی حضرت زینب(س) از شما بپرسد جوانی داشتی که همه دوره های آموزشی جنگی را دیده بود و زمانی که حرم من ناامن شد و به ناحق بچه های شیعه کشته می شدند، نگذاشتی تا برای دفاع از آن بیاید، چه جوابی داری تا به ایشان بدهی؟!
جوابی نداشتم.
_مادر شهید
#ابووصال
°•تاج افتخار•°
از سوریه تماس گرفت و گفت که می خواهد با دایی بزرگش صحبت کند.
خیلی به او علاقه داشت. ساکن قم بود. سفارش کرد تا با او تماس بگیرم و در آن ساعت مشخص منتظر تماسش باشد.
شماره اش را خواست. داشت حفظ می کرد و هر چند شماره را به دوستانش در آنجا می سپرد که یادشان باشد.
گفت قلم و کاغذ در دسترس نیست. تماس گرفت، راس ساعتی که قول داده بود.
در آن تماس دایی با شنیدن صدایش گریه کرد و به او گفت: تو افتخار خانواده ما هستی و تاج روی سر ما هستی.
این جمله او آنقدر محمدرضا را خوشحال کرد که روحیه اش چند برابر شده بود برای رسیدن به شهادت.
_مادر شهید
#ابووصال
°•آچار فرانسه•°
درسوریه، نیرو عالی و ارزشمند آمادگی جسمی اش محسوب می شد.
به خاطر پرانرژی بودن و برای هر فرمانده ای یک سرمایه بود. همه کاری می کرد. انگار همه کار بلد بود و همه جا مفید بود.
این قابلیت را داشت که بتواند در هر پستی قرار بگیرد و از عهده وظیفه اش خوب بربیاید.
سربازی بود که هر فرمانده ای آرزویش را داشت.
_همرزم شهید
#ابووصال
°•مدافع موتور سوار•°
عاشق موتور بود و در سوریه هم نیرویی بود که سوار بر موتور بود.
موتور سواری را خوب بلد بود و آنجا این مهارتش مفید بود.
سوئیچ موتورش در سوریه را به انتهای تسبیحش گره زده بود تا گم نشود.
_همرزم شهید
#ابووصال
°•تک تیرانداز ناشی•°
دپو بودیم. به عنوان یک نیروی اطلاعاتی برگشت. دیدم که می خندد. علتش را پرسیدم.
ماجرا را تعریف کرد. گفت حین دیده بانی همرزمش، صدای زوزه تیر می آمد.
سرش را پایین می آورد اما خبری از تیر نبود.
از دیده بان پرسید که صدای چیست؟
گفت: تک تیرانداز. با تعجب گفت: پس الان است که ما را بزند
دیده بان با آرامش برگشت و گفت: بردش به ما نمی رسد، تیرهایش را پشت هم می زند شاید به هدف بخورد.
از اینکه دشمن بر تلاش های بی فایده اش اصرار داشت، خنده اش گرفته بود و شاد بود.
_همرزم شهید
#ابووصال
زیارت ال یاسین را به نیت ظهور آقا حجت ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف در واپسین لحظات شب میخوانیم🙂❤🌱
AUD-20220603-WA0057.mp3
13.47M
زیارت آل یاسین
#التماس_دعای_فرج
♡﴾ @ketaaaab ﴿♡
┈┈••✾•🌻🍁🌻•✾••┈┈