هدایت شده از اتاق کنجی من
ده سال پیش
جلوی در دانشگاه رسیدم که سوار تاکسی بشوم
پیرمرد کمی ان طرف تر از موتورش، زیر ملحفه ی سفید مرده بود
ولی زندگی ادامه داشت...
هم زندگی او
هم زندگی بقیه...
شهر لبریز از هیاهو بود
بوق، آژیر، همهمه، فریاد
یک نفر میدوید با عجله
یک نفر از همه جهان آزاد
.
مرگ دنبال مقصدش میگشت
پیر مردی کناره ی اتوبان
داشت یک خواب واقعی میدید
خواب مردی شبیه او بی جان
.
_گوجه، نان، تخم مرغ، یک شکلات
مابقی قرص و شربت سردرد_
کودک گلفروش یک گوشه
پول ها را ورق ورق میکرد
خط عابر به زیر پای زنی
کج و معوج تکان تکان میخورد
زن حواسش به کفش هایش بود
نامرتب به دیگران میخورد
من دقیقا کجای این شهرم؟
کودکم؟ پیرمرد مرده منم؟
شاید آن کفش را به پا کردم
که خودم را کمی زمین بزنم
من چراغ عبور عابر هام؟
من موزاییک دور میدانم؟
خط خطی های روی دیوارم؟
تیر برقم؟ چراغ دکانم؟
.
شاید این جوی آب من باشم
شاید این یاکریم تشنه منم
خالی از آب و جاری از عطشم
باید از این محله پر بزنم
یا در این آسمان دود آلود
نکند یک کبوتر جلدم
دوست دارم به پشت بام خودم
پی عادات قبل برگردم
من کدامم؟ چقدر گم شده ام
آی مردم... مرا نمیشنوید؟
چیزی از من به من نشان بدهید
آی... اینقدر ساده رد نشوید
خسته ام گیج و منگ و حیرانم
این خیابان شلوغ و تاریک است
یک نفر راه را نشان بدهد...
مسجد اینجا کجاست؟ نزدیک است؟
#ر_ابوترابی
https://eitaa.com/otaghekonji
ز طفل گمشده بسیار ناز را بخرند
حرم شلوغ که شد لطف کن مرا گم کن . . !
- علیاکبر لطیفیان
کتابچین *
[ کتابخوانی باید مثل خوردن و خوابیدن و سایر کارهای روزانه در زندگی مردم وارد شود ، مردم ما باید بیش
لا حول و لا قوه الا بالله :)
گرانگشتمبهچشمشبسکهرفتمبیسببسویش
مرازینپایبیفرمان،چههابرسرنمیآید . . .