صبح از دل این غبار برمیخیزد
از معرکه بانگ یار برمیخیزد
این خون غدیر است به جوش آمده باز
پیداست که ذوالفقار برمیخیزد
- میلاد عرفان پور
غرق زخمیم ولی قامتمان خم نشده
سایۀ چادر او از سرمان کم نشده
بنویسید امیدِ دل زهرا مهدیست
چارۀ کار همه مردم دنیا #مهدی ست
#مرگ_بر_اسرائیل
رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر
شنید واژۀ «مولای» را مکرر آب
به بیعتی ابدی دستها فرو میرفت
کنار دست یداللهی علی در آب
نشست آینهای روبهروی آینهای
شب و هوای خوش برکه و تبلورِ ماه
که روی بیعت زهرا، حساب دیگر کن
من و ادامۀ این راه سخت... بسمالله...
کنار برکه، در آن وقت شب دو تا کودک
شبیهخوانِ نخستین شبِ غدیر شدند
به روی تختۀ سنگی که حکم منبر داشت
میان بادیه، پیغمبر و امیر شدند
دو دست در گذرِ نور ماه، بالا رفت
نسیم، در کف دستانشان پناه گرفت
یکی شبیه به بابابزرگ، حرفی زد
و سایههای شب دشت را گواه گرفت
به حکم آیۀ «اکملتُ دینکم» میگفت:
که بعد من تو امیری .. تو رهبری ... راهی!
که در اطاعت امرت مباد کژتابی
که در رعایت حقّت، مباد کوتاهی!
میان ظرف بزرگی که آب، بیعت داشت
در آن سکوت فراگیر، ماه میلغزید
به روی پست و بلند مسیر، در دل دشت
چقدر پای نیفتادهراه، میلغزید
زن ایستاد و نگاهی به ظرف آب انداخت
به عهدهای نشسته بر آن گواهِ زلال
زن ایستاد که: ای قولهای لغزنده!
زن ایستاد که: ای دستهای خیس مُحال
غدیر اگر نشد از گاهوارهها جاری
عطش شود به لب شیرخوارهها جاری
غدیر اگر نشد آویز گوش کودکتان
زلال خون شود از گوشوارهها جاری
علی حقیقت دین است آمنوا به علی
مباد شک شما از کنارهها جاری
به پشت قامت مردانتان نهان نشوید
اگر شدند فقط در نظارهها جاری
اگر که شیرزنانه به کوچه خیمه زنی
کجا شود ز سرای شرارهها جاری
گواه بیعتتان آب شد که مهر من است
گواه بیعتتان در هزارهها جاری