ای خوشا روزی که ما..
معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش
نگارستان کنیم..
#اللهمعجللولیڪالفرج
.
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
#تلنگر⚠️
بزرگے گفتـــــ : وابسته به خدا شويد.
❗️پرسيدم: چطورے؟
گفتـــــ : چطورے وابسته به يه نفر ميشے؟
گفتم: وقتے زياد باهاش حرفـــــ ميزنم زياد ميرم و ميام.
گفتــ : احسنتـ ! زياد با خدا حرفـــــ بزن، زياد با خدا رفتـــــ و آمد ڪن.
.
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
#شهیدانھ 🕊
تنها ڪسانی مردانه میمیرند که؛
مردانه زیسته باشند...💚
.
پیکر مطهر طلبه بسیجی
#شهید_امنیت_حسن_مختارزاده
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
"خادمین سرزمین ملائک"
#شهیدانھ 🕊 تنها ڪسانی مردانه میمیرند که؛ مردانه زیسته باشند...💚 . پیکر مطهر طلبه بسیجی #شهید_امنی
شَهد شیرین شهادت را
کسانی میچشند که
شهد شیرین گناه را
نچشیده باشند....🕊🌱
.
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
enc_1641114770630562814623.mp3
3.29M
💌کی گفته کهشـهـید
"فقط تومیدون جنگه؟!"
شــــهــــید ؛فقط یه واژه نیست...🕊🌱
.
#فرهنگ_شهادت
#شهید_حسن_مختارزاده
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
@khadem_koolehbar
"خادمین سرزمین ملائک"
💌 اگر رضای توست ... همه جا خوردن ... دایی برگشت به شوخی گفت ... - مادر من ... خودکشی حرامه ... مخ
2⃣2⃣قسمت بیست ودوم: خدانگهدار مادر
نیمه های مرداد نزدیک بود ... و هر چی جلوتر می رفتیم ... استیصال جمع بیشتر می شد ... هر کی سعی می کرد یه طوری وقتش رو خالی یا تنظیم کنه ... شرایطش یه طوری تغییر می کرد و گره توی کارش می افتاد ...
استیصال به حدی شده بود ... که بدون حرف زدن مجدد من... مادرم، خودش به پیشنهادم فکر کرد ... رفت حرم ... و وقتی برگشت موضوع رو با پدرم و بقیه مطرح کرد ... همه مخالفت کردن ...
- یه بچه پسر ... که امسال میره کلاس اول دبیرستان ... تنها ... توی یه شهر دیگه ... دور از پدر و مادرش و سرپرست... تازه مراقب یه بیمار رو به موت ... با اون وضعیت باشه؟ ...
از چشم های مادرم مشخص بود ... تمام اون حرف ها رو قبول داره ... اما بین زمین و آسمون ... دلش به جواب استخاره خوش بود ...
و پدرم ... نمی دونم این بار ... دشمنی همیشگیش بود ومی خواست از شرم خلاص شه ... یا ...
محکم ایستاد ...
- مهران بچه نیست ... دویست نفر آدم رو هم بسپاری بهش... مدیریت شون می کنه ... خیال تون از اینهاش راحت باشه ...
و در نهایت ... در بین شک و مخالفت ها ... خودش باهام برگشت ... فقط من و پدرم ...
برگشتم و ساکم رو جمع کردیم ... و هر چیز دیگه ای که فکر می کردم توی این مدت ...ممکنه به دردم بخوره ... پرونده ام رو هم به هزار مکافات از مدرسه گرفتیم ...
دایی محسن هم توی اون فاصله ... با مدیر دبیرستانی که پسرهای خاله معصومه حرف زده بود ... اول کار، مدیر حاضر به ثبت نام من نبود ... با وجود اینکه معدل کارنامه ام 19/5 شده بود ... یه بچه بی سرپرست ...
ده دقیقه ای که با هم حرف زدیم ... با لبخند از جاش بلند شد و موقع خداحافظی باهام دست داد ...
- پسرم ... فقط مراقب باش از درس عقب نیوفتی ...
شهریور از راه رسید ... دو روز به تولد ۱۵ سالگی من ... پسر دایی محسن ... دو هفته ای زودتر به دنیا اومد ... و مادربزرگ، آخرین نوه اش رو دید ...
مادرم با اشک رفت ... اشک هاش دلم رو می لرزوند ... اما ایمان داشتم کاری که می کنم درسته ... و رضا و تایید خدا روشه ... و همین، برای من کافی بود ...
وقت هامون رو با هم هماهنگ کرده بودیم ... صبح ها که من مدرسه بودم ... اگر خاله شیفت بود ... خانم همسایه مون مراقب مادربزرگ می شد ...
خدا خیرش بده ... واقعا خانم دلسوز و مهربانی بود ... حتی گاهی بعد از ظهرها بهمون سر می زد ... یکی دو ساعت می موند ... تا من به درسم برسم ... یا کمی استراحت کنم...
اما بیشتر مواقع ... من بودم و بی بی ... دست هاش حس نداشت ... و روز به روز ضعفش بیشتر می شد ... یه مدت که گذشت ... جز سوپ هم نمی تونست چیز دیگه ای بخوره ...
میز چوبی کوچیک قدیمی رو گذاشتم کنار تختش ... می نشستم روی زمین، پشت میز ... نصف حواسم به درس بود ... نصفش به مادربزرگ ... تا تکان می خورد زیر چشمی نگاه می کردم ... چیزی لازم داره یا نه ...
شب ها هم حال و روزم همین بود ... اونقدر خوابم سبک شده بود ... که با تغییر حالت نفس کشیدنش توی خواب ... از جا بلند می شدم و چکش می کردم ...
نمی دونم چند بار از خواب می پریدم ... بعد از ماه اول ... شمارشش از دستم در رفته بود ... ده بار ... بیست بار ...
فقط زمانی خوابم عمیق می شد که صدای دونه های درشت تسبیح بی بی می اومد ... مطمئن بودم توی اون حالت، حالش خوبه ... و درد نداره ...
خوابم عمیق تر می شد ... اما در حدی که با قطع شدن صدای دونه ها ... سیخ از جا می پریدم و می نشستم ... همه می خندیدن ... مخصوصا آقا جلال ...
- خوبه ... دیگه کم کم داری واسه سربازی آماده میشی ... اون طوری که تو از خواب می پری ... سربازها توی سربازخونه با صدای بیدار باش ... از جا نمی پرن ...
و بی بی هر بار ... بعد از این شوخی ها ... مظلومانه بهم نگاه می کرد ... سعی می کرد آروم تر از قبل باشه ... که من اذیت نشم ... من گوش هام رو بیشتر تیز می کردم ... که مراقبش باشم ...
بعد از یک ماه و نیم حضورم در مشهد ... کارم به جایی رسیده بود که از شدت خستگی ... ایستاده هم خوابم می برد ...
.
#نسل_سوخته
-حـٰاجقـٰاسممیگفتن:
حتیاگهیهدرصداحتمـٰآلبدی
کهیهنفریهروزیبرگردـہوتوبهکنه . .
حقندآریرآجبشقضـٰاوتکنی.
قضـٰاوتفقطکآرخداست:)♥️
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
• @khadem_koolehbar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به راهش بیقراریم
نگو مالک نداریم
محال است این علم افتاده باشد...
.
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
• @khadem_koolehbar
خوشڪلترینشهادترامیخواهم
اگرجاییبمانیکهکسیتورانشناسد
خودتباشیومولاهمبالایِسـرت
بیایـدوسرترابردامنبگیـرداین👇
خوشڪلترینشهادتاست..:)💛
#شهید_ابراهیم_هادے
.
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
• @khadem_koolehbar
💌 از طرف من به جوانان بگویید....🕊
"حاجمحمدابراهیمهمت"
.
#کمیته_مرکزی_خادمین_شهدا
• @khadem_koolehbar