eitaa logo
میز کار | کوثرسادات جعفری
111 دنبال‌کننده
87 عکس
12 ویدیو
46 فایل
فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ سجده ۱۷ {طرح هایم، ذکر پروردگارم} @chadorekhaki61
مشاهده در ایتا
دانلود
من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم ..
لطافت با حوصله و توجه و هنر و لبخند گوشه‌ی لب زنده می‌شود..
امانت‌ی است در جهان به نام لطافت ..
45.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای جان‌های خسته و قلب های فشرده شده از درد...
همیشه از کار گرافیکی اینجا نوشتم، امشب می‌خوام از کار اصلیم بنویسم؛ از معلمی
بخاطر تحصیلم در رشته مهندسی کامپیوتر و ارشد علوم سیاسی، دفترچه استخدامی آ.پ برای من مثل یه سفره بود و می‌تونستم چند رشته انتخاب کنم، از کامپیوتر و ریاضی تا آموزگاری تا دبیری آمادگی دفاعی. برای همشون از قرآن اجازه گرفتم آخری بهتر از همه اومد. انتخابش کردم. اواخر اردیبهشت ۱۴۰۳ بود که آزمون کتبی دادم در مدرسه ای نزدیک گلزار شهدا و از خود شهدا مدد خواستم. دو روز بعدش، خبر سقوط هلی کوپتر اومد، خبر سقوط دقیقا زمانی اومد که من در تشییع پدر شهیدان ملائکه زاده بودم و تو بلندگو داشتن پیام تسلیت رئیس جمهور رو برای مرحوم ملائکه زاده میخوندن. اینجا دلم میخواد یه پرانتز باز کنم از شهید رئیسی
هدایت شده از بچه های بهشت
به نام خدای شهدا ۲۸ خرداد ۱۴۰۰ بود. همون جمعه ای که صبحش قرآن باز کردم و آیه «سلام علی ابراهیم» اومد. همون جمعه ای که انتخابات بود و ما لحظه به لحظه رای گیری رو رصد میکردیم تا نتیجه تلاشمون در ستاد سید رو به نظاره بنشینیم. همون روز خبری اومد که علیرضا باغبان زاده که برای بردن صندوق رای به مناطق محروم رفته بود بالگردش سقوط کرده و به شهادت رسیده. ما که کم کم داشتیم تدارک جشن پیروزی آقای رئیسی رو در شهرمون دزفول میدیدیم و حتی دو بنر هم تازه از چاپ خونه تحویل گرفتیم، خبر شهادت رو دریافت کردیم و بعدش هم لغو مراسم جشن پیروزی، به احترام شهید عزیزمون.. اون دو بنر در دستم بود، در گوشه ای گذاشتم و به دوستان گفتم اینها میمونه همینجا تا برای شهادت سید استفاده بشه.. و الان همین موقع ست. همین ساعات و دقایقی که سید درست مثل شهید باغبان زاده عروج کرد. شهادتت مبارک سیدنا🌹 @bachehhaye_behesht
👆🏻 این متن رو فردای همون روز نوشتم (۳۱ اردیبهشت)، و به شهید عزیز گفتم مطمئنم شما میخوای که من معلم بشم و این معلمی هدیه شماست به من
کتبی رو قبول شدم، مصاحبه و گزینش و... همه رو یکی یکی قبول شدم و مهرماه رفتم سر کلاس؛ مسئولیتی که شهید به من داده بود، پذیرشش ابتدا برام سخت بود و نگران بودم، اما به خدا توکل کردم خیلیا هم میگفتن این نسل جدید عجیب غریبن و سخته باهاشون ارتباط برقرارکردن چه برسه به اینکه بخوای از اسلام سیاسی و نظام براشون حرف بزنی سر کلاس دفاعی!
تصمیم گرفتم بجای معلم بودن، با بچه ها رفیق بشم، اونا رو مثل بچه های خودم دوست داشته باشم، و دخترای خودم بشن؛ همین رفاقت کلید ورود محبت به دلهاشون شد.. وقتی کلاس رو می‌بردن رو هوا، خودمم باهاشون همراهی میکردم، تو اردوها پای ثابت جیغ زدن ها و سورتمه و اژدها رفتن هاشون بودم، حتی حلقه بستن و رقص کردی شون؛ از اول اردو گوشی منو کرایه میکردن و آخرسر معاون فقط می‌تونست گوشی رو ازشون بگیره و به خودمم تذکر میداد:) وقتی دستم می‌رسید می‌دیدم صدتا فیلم و عکس گرفتن و بعدشم شخصی من در شاد منفجر میشد برای فرستادن کلیپهای غیرقابل پخششون!
امسال میدونستم شرایط متفاوته؛ بخاطر تجربه جنگ ۱۲ روزه در تابستان خودم رو ملزم دیدم که بچه هام رو قوی کنم چون میدونستم جنگ وجودیه و شرایط هر لحظه ممکنه سخت بشه. از همون ابتدای مهرماه، کلیپ علاج چاوشی رو براشون پخش کردم و توضیحاتم رو هم با شور هم با ادله و مستندات براشون میگفتم.. بارها بهشون میگفتم که ممکنه ما تا انتهای سال تحصیلی همدیگه رو نبینیم و مدرسه تعطیل بشه. اولش نگران میشدن و تعجب میکردن ولی کم کم با تکرارهای من، حس شجاعتشون تقویت میشد.. کارهای متفاوتی برای بچه های هر سه مدرسه انجام دادم تا بتونم در عین رفاقت، در حد توانم برای شرایط سخت احتمالی آمادشون کنم..
52.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از تبیین ریشه دشمنی یهود با اسلام و ایرانیان تا جنگ ۱۲ روزه که ۹۰ دقیقه طول کشید و بچه ها در آخر بعد پخش کلیپ علاج، کلاس رو روی سرشون گذاشتن، یکیشون بلند گفت به افتخار ایرااان و کلاس منفجر شد از پایکوبی به سبک خودشون..