eitaa logo
KHAMENEI.IR
✔
1.1میلیون دنبال‌کننده
26.4هزار عکس
14.8هزار ویدیو
3.4هزار فایل
رسانه دفترحفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله شهید خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 ‌ @Khamenei_Contact_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کشوردوست
46.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 ببینید؛ نسخه کامل قسمت چهارم ویژه برنامه «کشوردوست» 💻 رواق کشوردوست؛ گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران 👈به روایت‌گری حاج حسین یکتا 📽 پخش، شب‌های هفته دفاع مقدّس ساعت ۱۹:۴۵ شبکه سوم سیما و ساعت ۲۲ از شبکه افق 🖥 Farsi.Khamenei.ir
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 آمریکا می‌خواهد جمهوری اسلامی از مسائل اساسی خود مانند حمایت از مقاومت صرف‌نظر کند 📽 کلاس شهید خامنه‌ای؛ ۱۳۹۵/۰۱/۰۱ 🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از کشوردوست
📢 امشب؛ یک اتفاق ویژه در رواق کشوردوست: 🎥 اهدای عبای شخصی رهبر شهید انقلاب به حاج صادق آهنگران 🗓 در آخرین شب از ضبط ویژه‌برنامه کشوردوست، با حضور حجت‌الاسلام والمسلمین خسروپناه دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی، همسر شهید سپهبد رشید، مهدی ابراهیم‌زاده، معاون دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب و مادر شهید زارع، دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه میناب، عبای رهبر شهید انقلاب به حاج صادق آهنگران اهدا شد. 🌷 این عبا قرار بود با دستان مبارک رهبر شهید به این مداح حماسه و جنگ اهدا شود، اما تقدیر بر آن شد که با شهادت ایشان، امشب در رواق کشوردوست، نزدیک‌ترین مکان به مشهد امام شهید، این اتفاق رقم بخورد. 📱 @Keshvardust_ir
KHAMENEI.IR
✍️ رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد... 📝 #بوقت_غزل 🖥 زین پس رسانه KHAMENEI.IR هر شب راس ساعت ۲۲ سرو
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏰ ✍️ تو به ما یاد داده‌ای این را، که سر از دست غصه خم نکنیم... 📹 شعرخوانی آقای وحید اشجع در رویداد «دوشبانه‌روز شعرخوانی »به همت حوزه هنری و سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران 📲 @khamenei_poems
KHAMENEI.IR
📢 به همراه روایت متنی؛ 💗 نمی‌خواستیم آقا بیاید! 📹«خانه‌ی شهید»، فصل «بازدیدار»، قسمت سوم، خانواده شهیدان دهنوی 🎤 روایت آقای جعفر دهنوی: ▪️یکی از نکاتی که همه‌ی برادران، به‌اتّفاق بر آن اجماع داشتیم، این بود که یک روز اگر بگویند آقا می‌خواهد بیاید خانه‌ی شما، ما می‌گفتیم نیایند؛ مثلاً اگر از خودمان سؤال کنند که آقا بیایند، ما می‌گفتیم نیایند، چون امنیّتشان به گردن همه‌ی ماها بود. خانه‌ی ما ابتدای یک کوچه‌ی یک‌متری و بن‌بست بود، لذا تأمین امنیّت آقا مشکل می‌شد. آقا هم در یک شرایطی آمدند که شلوغ‌ترین ایّامِ دُور حرم بود. خب تنها ما که دوستش نداشتیم؛ همه‌ی عالم دوستش دارند. این‌طور نبود که ما بگوییم آقا فقط مال ما خانواده‌ی شهدا است، مال ما بسیجی‌ها و مذهبی‌ها است؛ نه، آقا متعلّق به همه بود و ما نمی‌توانستیم امنیّت ایشان را برقرار کنیم. در یک کوچه‌ی بن‌بست اگر اتّفاقی می‌افتاد، ما می‌خواستیم چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ اگر یک اتّفاقی می‌افتاد، ماها خودمان را نمی‌بخشیدیم که آقا آمده ما را ببیند، حالا یک اتّفاقی برای ایشان افتاده. خب ماها عاشق آقا بودیم، دوست داشتیم آقا بیاید، امّا امنیّت جان آقا هم برای ما مهم بود؛ وگرنه جانمان را هم می‌دادیم برای دیدن آقا. ▪️ به‌هر‌حال، یک روزی تماس گرفتند گفتند که بچّه‌های «روایت فتح» می‌خواهند بیایند برای دیدن خانواده‌ی شهدا. ما آمدیم داخل کوچه، دیدیم که قیافه‌شان به بچّه‌های «روایت فتح» نمی‌خورد! در هر صورت، رفتیم خانه‌ی حاج آقا و در که زدیم، یک کسی آمد در را باز کرد، پرسید شما، گفتم من فرزند خانه‌ام، جعفرم، اینجا خانه‌ی خودمان است؛ گفتند شما بفرمایید داخل. یواش‌یواش متوجّه شدیم که «روایت فتح» در کار نیست، بلکه یک عزیز دلی می‌خواهد بیاید که ما به خواب شبمان هم نمی‌دیدیم. ▪️ خب الحمدللّه ما رفتیم بالا و چند دقیقه‌ای نگذشت که صدای یک همهمه‌ی غیر‌عادی آمد. ما داخل اتاق نشسته بودیم و یکی‌یکی از پنجره نگاه می‌کردیم که دیدیم آقا آمدند داخل. پدرم و اخوی بزرگم به استقبال آقا رفتند. وقتی آقا را دیدیم، اشکمان همین‌طور جاری شده بود و اصلاً نمی‌توانستیم حرف بزنیم، مثل اینکه قفل شده بودیم. ▪️ آقا احوال دختر، پسر، کوچک و بزرگ خانواده را پرسیدند. پدرم توضیحات را به آقا دادند، مشخّصات برادران شهیدم را گفتند، مشخّصات علی را گفتند، مشخّصات حمید را گفتند که پاسدار بوده، مشخّصات حسین را گفتند که دانش‌آموز بوده. آقا نگاه کردند دیدند که محمّد آقا برادرم معمّم است، برادر دیگرمان آقا رضا مدیر نیروگاه است، اخوی دیگرمان آقا موسیٰ هم تراشکار است؛ در این لحظه آقا گفتند «بَه‌بَه، عجب خانواده‌ی بانشاطی! از همه‌ی قشرها داخلش هستند.» بعد، از یکایک اعضای خانواده راجع به وضعیّت درسی‌شان یا کارشان سؤال‌های تخصّصی کردند؛ چه از دختر من که مثلاً کلاس اوّل دبستان بود، چه از آن برادرم که تراشکار بود، چه از آقا رضایمان که مدیر نیروگاه بود؛ مثلاً از محمّد آقا که معمّم بود، راجع به اوضاع حوزه‌ی علمیّه سؤال می‌کردند. ▪️ آقا به خانم‌ها بسیار احترام می‌گذاشتند، مخصوصاً وقتی که دیدند همه‌ی آن‌ها محجّبه هستند؛ چه به مادرم که بزرگ‌تر بودند، چه به همشیره‌هایم که کوچک بودند، چه به خانم‌های ما که آنجا بودند. این احترام طوری بود که ما تعجّب کرده بودیم که آقا خانم‌ها را خیلی بیشتر از ما تحویل گرفتند. ▪️ ما تازه آقا وقتی رفت، متوجّه شدیم آقا آمده بودند. وقتی به چهره‌ی ایشان نگاه می‌کردیم، جز نور خدایی و جز نور اهل‌بیت اصلاً هیچ چیزی نمی‌دیدیم. گفتارشان هم همین‌جور بود؛ یعنی یک لحنی ایشان داشتند که نه‌فقط بر دل انسان، بلکه بر تمام وجودت اثرگذار بود. الان در خانه‌ی حاج آقا، آن مکانی که آقا نشسته بودند، چه برای خودمان و چه برای هر کس که می‌آید، آنجا قدمگاه است، آنجا میقات است، آنجا برای ما وعده‌گاه است. آن مکانی که آقا نشسته بودند، هنوز محصور است و آنجا را به عنوان خانه‌موزه‌ی شهید، حفظ کرده‌ایم؛ مخصوصاً در آن قسمتی که آقا آمدند نشستند، قاب عکس خودشان را گذاشته‌ایم. ▪️ امشب که وارد این خانه شدم، یک مقدار تأمّل کردم و با خودم گفتم چطور شده که ما امشب مهمان این خانه شده‌ایم! بالاخره یک زمانی آقا زیر این آسمان نفَس کشیده؛ اینجا خدا حرفش را قبول کرده، اینجا خدا انتخابش کرده؛ اگر سرش را برده بالا گفته «یا اللّه»، اینجا خدا گفته «لبّیک». 💻 Farsi.Khamenei.ir