eitaa logo
خنده و سرگرمی 😀 😃
115.4هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
18.9هزار ویدیو
5 فایل
به‌نام‌خدا به کانال خودتون خوش اومدید اینجا دنیارو فراموش میکنی فقط بخند وجایزه بگیر🎁 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 مسابقه 🔻 @alavii2027 تبلیغات ارزان 🔻 @alavii2027
مشاهده در ایتا
دانلود
♦️با هم دعای فرج را برای سلامتی و فرج آقا امام زمان(عج) می‌خوانیم 🔹با قرائت دعای فرج به این جمع میلیونی بپیوندیم @AkhbareFori 💠 کانال خنده و سرگرمی 🆔️ @khandehsargarmi
❌️ معمای جدول امروز ❌️ ☺️ جواب بده جایزه بگیر 👇👇👇 @alavii2027
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک نکته یک پند ☺️☺️☺️ کوتاه آموزنده ‎•┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈• @khandehsargarmi •┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈•
ایران 👁‍🗨سین بزن تجهیزات بگیر 👁‍🗨 به جنگ جهانی سوم بپیوندید جنگ و تنشی بر سر فرمانروایی تایین حکومت بین غرب و شرق Link • https://eitaa.com/bazimazi03
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ظروف زیبا با استفاده از مواد بازیافتی 😍 ‎•┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈• @khandehsargarmi •┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈•
✨✨✨✨ ✨ ✨ ✨ روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.🚗 ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.🤨😳 مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.😡😠 پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.😭 پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد.😕 برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.😔😞 برای اینکه شما را متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم " مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.🤨 برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد. *نتیجه داستان: در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! 🔸خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
84.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوءاستفاده از خطای دید 😎😎😍😍 ‎•┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈• @khandehsargarmi •┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈•
869.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعبده بازی جالب دختربچه 😍😍😍 ‎•┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈• @khandehsargarmi •┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈•
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکم پلنگ صورتی ببین 😍 ‎•┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈• @khandehsargarmi •┈┈•••✾•🌺🌸🌼•✾•••┈┈•
✅ حکایت تنبل خانه شاه عباسی شاه عباس کبیر یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده‌اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد. سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن‌ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلـاش‌های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند. اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل‌ها هستند که سرشان بی کلـاه مانده. شاه بلـافاصله دستور داد تا تنبل‌خانه‌ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبل‌ها بپردازد. بودجه‌ای نیز به این کار اختصاص داده شد. کلنگ تنبل‌خانه بر زمین زده شد و تنبل‌خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد. تنبل‌ها از سرتاسر مملکت در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد. تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می‌شد، شاه گفت: این همه پول برای تنبل‌خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبل‌ها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می‌شود! شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبل‌خانه بازدید کرد. دید تنبل‌ها از در و دیوار بالـا می‌روند و جای سوزن انداختن نیست. شاه خودش را معرفی کرد. هر چه گفتند: شاه آمده، فایده‌ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی‌توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این‌ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده‌اند تا مواجب بگیرند. شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت. مشاوران هر یک طرحی ارایه دادند تا تنبل‌ها را از غیر تنبل‌ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح‌ها عملی نبود. سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل‌های حقیقی از تنبل‌نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل‌نماها تاب حرارت را نمی‌آورند و از حمام بیرون می‌روند و تنبل‌های حقیقی در حمام می‌مانند. شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل‌نماها یک به یک از حمام فرار کردند. فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ‌های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می‌کرد و می‌گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می‌گفت: بگو رفیقم هم سوخت!
دل قوی دار که ما نیز خدایی داریم... @hallee_khobb