#یک_بیستم
دو ساعت قبل با پدرم صحبت کرده بودم.
چند دقیقه حرف زدیم.
داشتم العالم می دیدم . دختر عموهایم از لبنان زنگ زدند گفتند :« خوبی؟ پدرت خوب است؟»
گفتم:« آره. خوب است. نگران نباشید. الان باهاش صحبت کردم . خوب بود.»
یک ساعت همنشد عکس از ماهواره فرستادند برایم.
تصویر محلی که پدرم بود. بمب خورده بود. گفتند:« هیچ خبری نیست. معلوم نیست کی زنده مانده کی شهید شده!»
پدرم شهید شد.
او در جنگ ایران و صدام جنگیده بود. خدا او را نگه داشته بود تا امروز. پدرم می گفت:« وقتی از ایران به لبنان برگشتم در ایست و بازرسی لبنان ،کارت بسیجم را پیدا کردند.از بعثی های عراق هم در ایست و بازرسی بودند. کارت را شناختند.گفتند از نیروهای خمینی است. ببریدش برای اعدام.
قبل از اینکه مرا برای اعدام ببرند گفتم اجازه بدهید دو رکعت نماز بخوانم. نماز خواندم و همان جا خدا یک نفر را فرستاد که باعث نجات من شد.»
پدرم در جنگ شما با دشمن تان جنگیده. یک طلبه که برای درس دین آمده بود اما تفنگ به دست گرفته و جنگیده.
می توانست بگوید به من ربطی ندارد. من درس حوزه علمیه شیعه می خوانم و بر میگردم لبنان تا از شیعه تبلیغات کنم اما نگفت.
رفت جنگید.
از همان سال ها دیگر ما پدرمان را ندیدیم. سیر ندیدیم. او مرد جنگ بود اما همیشه عمامه و عبایش را می پوشید.
عبادات پدرم شگفت انگیز بود. عبادات نیروهای حزبالله شگفت انگیز است.
***اینجا دوستم در گوشم گفت :« از عبادت خانم شهید معنیه و خانم سید حسن نصرالله چیزهایی شنیدم که مبهوت شدم.
مثل پارسایان عبادت می کنند. چه عبادت هایی...
#مریم_قربانزاده
https://eitaa.com/khane_8