𝖳𝗁𝖾 𝗀𝗂𝗋𝗅 𝗐𝗁𝗈 𝗌𝗈𝗅𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 !
بگم؟ یکی از فانتزیام یا بهتر بگم، یک بخش از تودولیسته تابستونم اختصاص داره به اینکه یک متن بنویسم تو سبک پادکستایه هیاندهیزفرندز
و احساس میکنم قراره شاق ترین کار دنیا باشه و از پسش برنیام، ریکوردش که اصلا پیشکش
هرچند چیزی جز روی کاغذ اوردن تراوشات ذهنی بیشتر نیست ولی بهرحال
اقا با راپید خط چشم کشیدم چه خط چشمی
اصلا ببینیدش رو به قبله میشید
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون هر سری یکنفر ردای ناجوره روی ساعدمو میبینه به اتفاق احساس میکنم نگاه ترحم داره بهم از اون لحظه به بعد
عزیزان باور بفرمایید اینا واسه خیلی وقت پیشن من مشکل روحی روانی ندارم خداشاهده (دارم)