#معرفی_کتاب
#آسمان_چهارم
#فریباکلهر
#انتشارات_قدیانی
#مناسب_نوجوان👌
✅خلاصه کتاب:
«الیاس» با اسب سرخش، که اسبی معمولی نبود، به دستور پیامبر (ص) برای مسلمان کردن مردم قبیلة ربیع به راه میافتد.🐴
خواهرزادهاش، تیهان یازدهساله، نیمههای شب بدون اطلاع مادر به او میپیوندد.🤦♀
بعد از تحمل مشقاتی به قبیله ربیع میرسند😞
ولی حارث و مردم آنجا، آنها را نمیپذیرند😕
به ناچار به غاری پناه میبرند.
الیاس در نیمههای شب مورد اصابت تیر دو راهزن قرار میگیرد😰
و به تیهان و فیروز، که پسربچهای مهربان و برده بود، میگوید که سوار اسب سرخ شوند و به سوی مکه بگریزند.👌
الیاس قبلا در خواب دیده بود که پیامبر همه را برای آخرین بار به مکه دعوت کرده است.
تیهان و فیروز به راه می افتند
پس از پشت سر گذاشتن اتفاقاتی عجیب، اسب به سخن در می آید😳
او میگوید که من از آسمان چهارم آمدهام
و فرشته هستم که یک لحظه در عبادت خداوند سستی کردم😢
و به اینجا فرستاده شدم
و تنها زمانی میتوانم به آسمان برگردم که فرشتهای زمینی را با خود به آسمان ببرم. 🤔
تلاش وی برای یافتن فرشتهای زمینی ادامه داستان را شکل میدهد!...
خط به خط, همراه ما باشید🌹
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
#آسمان_چهارم
#بخشی_از_متن_کتاب
شترمرغ با نوکش او را از زمین بلند کرد و توی پنجه های خاردار دیو گذاشت.😱
اسب به دیو گفت:
پسر را زمین بگذار 😤
پرنده که به هوش آمده بود گفت:
«بگ... بگذارش ش ش...»😰
و پشت گوش های اسب پنهان شد.🤫
دیو گردنش را تا نزدیک پرنده دراز کرد و گفت:
ترسیدم! چه پرنده ترسناکی! 😒
چشم می گذارمش زمین.😉
دیو تیهان را روی زمین پرت کرد.😢
شترمرغ این بار به سراغ فیروز رفت و او را برداشت و به دیو داد.
دیو در حالی که فیروز را مثل توپ از این دست به آن دست می انداخت به اسب سرخ گفت:
بگو ببینم اگر یک دیو سوارت شود تا او را به مقصد برسانی چی؟ آن وقت بخشیده می شوی یا نه؟😏
اسب سرخ گفت:
شوخی بامزه ای بود!
حالا بگو ببینم اگر یک فرشته سوار تو بشود چی؟😉
دیو فیروز را روی زمین قل داد و با دستپاچگی گفت:
خب... خب... 😰😓
اسب سرخ گفت:
فکر می کنم از یک موش خرما هم کوچولوتر و بیچاره تر بشوی.😠
آن وقت این شترمرغ اولین کسی است که یک لگد محکم بهت می زند. 😀
چون حالش از بوی گند تو بهم می خورد!...
خط به خط, همراه ما باشید🌹
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776