eitaa logo
*خط به خط...
147 دنبال‌کننده
628 عکس
34 ویدیو
9 فایل
#کتاب ها خدای خطوط اند... و خطوط خدای کلمات.. و این میان... چه خبر از خدای من؟!
مشاهده در ایتا
دانلود
📣 کانون مهنّا برگزار می کند: 📖🖌 اولین دوره نویسندگی کانون مهنا ثبت نام: 09900156469 @kanoonmohanna
آخرین مهلت ثبت نام، شنبه ۱۱ تیر
✅ کلاس نویسندگی @kanoonmohanna
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
*خط به خط...
بسم الله النور و به عظمت نام نور... من آدم غرغرویی نیستم. در سفرها اتفاقا تنها خط قرمزم غرزدن در مقابل سختی‌هاست. دیروز اما، غرم گرفته بود. گوش شنوای معاونت فرهنگسازی هم کنار دستم: معنای این پیاده روی چیست؟ چند صد نفر از یک استان، در یک مسیر که حرکت نمادین‌شان دیده هم نمی‌شود. جمع هم که نیستیم. تیر آفتاب و گرما هم هست. فردا هم که پشت جمعیت میلیونی گیر می‌کنیم، صدای آقا هم به گوش‌مان نمی‌رسد. باید همان دو روز پیش بلیط شاهرود می‌گرفتم. پیاده روی باید عظیم باشد! این ایده‌ها به ذهن کی رسید اولین بار؟ و یکسره نتایج حرکت را تحلیل می‌کردم. امروز اما اگر از احوالم بپرسید، می‌گویم به گستردگی عدد بینهایت قسم، حاضرم بینهایت بار دیگر مسیرهای طولانی‌تر از این را با کوله‌بار سنگین‌تر از این بروم و برگردم و باز به همان نقطه امروز برسم. آنچه امروز دیدم احتمالا تمام عمر بخش مهمی از فضای ابری ذهنم را پر خواهد کرد. کمرنگ خواهد شد، اما محو هرگز. ۵ صبح راهی شدیم که داخل جا بگیریم. خرجش چند ساعت انتظار بود و سختی جا و بعد، از پشت پرده آبی معروف، مردی بیرون آمد که به قول واژه خودش در همین سخنرانی برای امام، سرآمد تاریخ است. دست آقا بالا آمد به سلام و تکریم. جمعیت موج می‌گیرد. می‌خروشد. می‌جوشد. از هر طرف نوایی می‌آمد. به تکرارِ (حیدر حیدر) که می‌رسد، آقا درست مثل فیلم‌های پخش شده از دیدارها، دستش را بالا می‌گیرد به تعارف نشستن و آرام کردن جمعیت: (بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین.... سی و چند سال است که این جلسه‌ی باشکوه و مبارک تشکیل میشود؛ موضوع بحث در این جلسه در همه‌ی این سالها عمدتاً امام بزرگوار بوده است؛ صحبتی که وقت این جلسه را بیشتر به خود مشغول کرده است، درباره‌ی امام بزرگوار و عزیز ما است. به نظر من نسلهای جدیدِ این کشور به آشنایی بیشتر با امام بزرگوار نیازمندند؛ ما قدیمی‌ها هم همین‌جور.) نمی‌فهمیدم دارد چه می‌شود. از صبح نمی‌فهمیدم. درست سی و سه روز پیش بود که دیدار معلمان، بدجور به دلم آمد. اعتراض که کردم از کسی شنیدم: عرضه داشته باش، آدم مهمی شو، برو! خدا می‌داند این جمله چه با من کرد. چند روز بهم ریختم، چند هفته افتادم دنبال هویت خودم. حالا هنوز یک ماه نگذشته که درست اینجایم، در فاصله‌ای آنقدر نزدیک که برق نور چراغ‌ها را در عینک آقا می‌بینم. بلند فکر کردم: دارم قالب تهی میکنم، نمیتونم هیجانم رو کنترل کنم. دو تا نوجوان نشسته‌اند مقابل‌مان. باور نمی‌کنند ما معلمیم. با دهان‌های باز و خیره از اول تا آخر حرف می‌زنند. پدرمان در معیت‌شان در می‌آید و برای خودمان صبر آرزو می‌کنیم. آقا سخن می‌گوید و مردم میان کلامش هی ساز شعار می‌زنند. آقا هم می‌آید میان شعارشان: توجه کنید! توجه کنید! یک بار هم که رسما می‌گویند بگذارید به بحث برسیم. راستش را بخواهید اصلا این یادداشت را نوشتم که به یکی دو نفر خواننده‌اش بگویم: جان هرکس دوست دارید، دیدار رفتید انقدر میان کلام شعار ندهید! یک ساعت سخنرانی بود، پنجاه دقیقه‌اش آقا داشت مثل بچه کلاس اولی‌ها شعار ما را ساکت می‌کرد. آقا از سه تحولی می‌گوید که امام ایجاد کرد. از امید حرف می‌زند و اشاره مفصلی می‌کند به اغتشاشات اخیر. یک دور آنچه پیش آمد خلاصه میکند و می‌گوید: (طرّاحی آنها جوری بود که فکر میکردند کار جمهوری اسلامی تمام شده، فکر می‌کردند میتوانند ملّت ایران را به خدمت بگیرند. احمق‌ها باز هم اشتباه کردند،( این جمله چرت یک عده را می‌پراند) باز هم ملّت را نشناختند. البتّه ملّت ایران به آنها بی‌اعتنائی کرد، به فراخوان آنها اعتنائی نکرد. جوان‌های متعهّد در خیابان‌ها، در دانشگاه‌ها توانستند کارهای بزرگی انجام بدهند. بسیج دانشجویی، بسیج اقشار در داخل شهرهای کشور، مردم متعهّد و متدیّن، وظایف خودشان را انجام دادند، دشمن را ناکام کردند. نقشه‌ی دشمن باطل شد ولی این هشدار به همه داده شد که از کید دشمن غفلت نکنید؛ از کید دشمن غفلت نکنید!) و توضیحات دیگری در این زمینه. اینجاها را خدا خیرداده نوجوان‌ها یکسره از کمردرد و اتوبوس دیشب‌شان گفتند و نفهمیدیم آقا چه گفت. تا لحظه‌ای که دعا شروع شد: (پروردگارا! ما را جزو سربازان امام زمان قرار بده. پروردگارا! قلب مقدّس آن بزرگوار را از ما راضی کن؛ دعای امام زمان را شامل حال ما، بخصوص شامل حال جوانان ما قرار بده.) و جمله‌ای میگوید که باشد بین حاضرین دیدار، بغض سنگ می‌شود و می‌چسبد به گلو و تا همین لحظه‌ی نوشتن یادداشت و خیلی بعدترش هم، با ماست. و کات. تیتراژ پایانی مثل قصه‌ی آغازین، با حرکت نرم دست آقاست و یک ثانیه بعد، انگار همه چیز خواب بوده. طول می‌کشد تا موقعیت خودم و آن هزارهزار جمعیت را پیدا کنم. انگار فانوسی در اوج تاریکی و گمگشتگی روشن شده و ثانیه‌ای بعد باد نامردی به نام زمان، وزیده و شعله را خاموش کرده. باید دوباره تا کی به دنبال نور بگردم؟
«تراژدی زندگی شخصی‌ات را بی‌خیال. همه‌ی ما از همان اول کلی بدبختی کشیدیم، امّا انسان تا وقتی که درست‌وحسابی صدمه ندیده، نمی‌تواند شروع کند به نویسندگی جدی. از این بلاهایی که سرت می‌آید استفاده کن.» ‏- از میان نامه‌ی همینگوی به فیتز جرالد. @monadchannel
هدایت شده از مجله قلمــداران
چند شب پیش داشتم می خواندم اروین یالوم به کسی که قصد پایان دادن به زندگی‌اش را داشت، گفت: «می‌فهمم عمیقاً دلسرد شدی. جوری که شاید دلت بخواد همین حالا خودتو نابود کنی! اما با تمام اینها امروز اینجایی... بخشی از وجودت، تورو با خودش به مطب من آورده. لطفاً اجازه بده من با اون بخش صحبت کنم. بخشی از تو که می‌خواهد زنده بماند... سه روز است که درگیر این دیالوگ هستم. کجا عمیقاً دلسرد شدیم و توی اوج ناامیدی، بخشی از وجودمان دلش خواسته ادامه بدهد؟! کجا با صورت زمین خوردیم و بخشی از وجودمان ما را انداخته روی شانه‌اش و کشیده کنار دیوار... تیمارمان کرده و یک لیوان آب خنک ریخته روی جگرمان؟! به آن بخش وجودمان چقدر بها دادیم؟ چندبار تشکر کردیم؟ اصلا تا حالا جرأت داشتیم به او اعتماد کنیم که مارا با خودش ببرد کنار کسی که بلد باشد حال‌مان را خوب کند؟! راستش دلم سوخت برای تکه‌ای که به جای شاد زندگی کردن مدام نگران است نکند این بار دیگر ببازیم! نکند کم بیاوریم و او وقتی ما را خسته و زخمی انداخته روی شانه‌اش، نداند کجا برود! این متن یالوم را که خواندم یاد شخصیت «روح» توی برنامه کلاه قرمزی افتادم. آنجا که به آقای مجری می گفت «من روح یه آدم زنده‌ام، فقط چون قهرم ازش جدا شدم! قهرم چون دلم می‌خواست توی بارون بدوم اما اون نیومد! دلم می‌خواست برم کوه گفت وقت ندارم. بهش گفتم بریم مسافرت گفت الان شرایطش نیست! منم اونو با خودش تنها گذاشتم!» نکند لابلای دغدغه‌های عقل و منطق، همان تکه کم بیاورد و ما را بگذارد به حال خودمان! شما را نمی‌دانم... اما من امشب باید بروم بشینم جلوی آینه! بعد دست بکشم روی صورتم و خودم را نوازش کنم. باید قدرش را بدانم. من شاید، اما او نباید کم بیاورد! https://eitaa.com/ghalamdaraan
بذار این یادگار آخرت                             این غم رفیق هرشب تنهاییا و خلوتم باشه می‌خوام دار و ندارم از همه دنیا                             دل بی‌طاقتم باشه کی گفته رد شدن از خاطرات کهنه‌مون سخته؟ کی گفته زندگی‌مون بی‌جنون سخته؟ تو میری ماه پیدا نیست سقوطم تا کجا میره؟ ته این چاه پیدا نیست خیابون تا خیابون شهرو می‌گردم هنوزم زیر لب آواز می‌خونم پر و بالم شکسته که شکسته خیالی نیست جاش از پرواز می‌خونم یه دیوونه‌م دلم می‌خواد یکی هم‌شکل مردم شم دل دیوونه‌مو بردارم و تو جاده‌ها گم شم دل دیوونه‌مو              -یادش بخیر-                        دست تو گم کردم... کلاف توی هم پیچیده‌ی این ماجرا سرسخت‌تر میشه واسه‌م برگشتن از این جاده‌ها هی سخت‌تر میشه تویی اونی که این بن‌بستو رد کرده تویی اونی که میره، میره و خوشبخت‌تر میشه نگاهت برنگرده این طرف‌ها!                            حال من خوبه خیالت تخت باشه من دلم آتشفشونه                   گاهی آروم گاهی آشوبه برو راحت        بذار این غم                 رفیق هرشب تنهاییا و خلوتم باشه می‌خوام دار و ندارم از همه دنیا دل بی‌طاقتم باشه
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ «هیچ چیز مرا متعجب نمی‌کند...» مردی در اتوبوس گفت؛ نه رادیو, و نه روزنامه, و نه قلعه‌های بر بلندی‌ها, می‌خواهم که بگریم. راننده گفت: صبر کن تا به ایستگاه برسیم آن‌جا هر چقدر که خواستی تنهایی گریه کن. زنی گفت: من نیز. مرا نیز هیچ چیز متعجب نمی‌کند. فرزندم را در قبر خویش گذاشتم؛ تعجبی کرد و خوابید، بدون آن‌که خداحافظی کند... دانشجویی گفت: مرا نیز هیچ چیز متعجب نمی‌کند. من باستان‌شناسی خوانده بودم اما در سنگ هیچ هویتی پیدا نکردم. آیا من به راستی منم؟! و سربازی گفت: مرا نیز هیچ چیز متعجب نمی‌کند. همیشه ارواحی را محاصره می‌کنم که مرا محاصره کرده‌اند. راننده عصبانی شد و گفت: داریم به آخرین ایستگاه می‌رسیم! آماده پیاده شدن شوید! مسافران فریاد زدند: ما آن‌چه بعد از ایستگاه است می‌خواهیم به رفتن ادامه بده! اما من گفتم: مرا اینجا پیاده کن! مرا نیز مثل دیگران هیچ چیز متعجب نمی‌کند. اما من به ستوه آمده‌ام از سفر کردن. ✍ محمود درویش