💌 #روایت_دیدار | بازگشت
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 همسر شهید عباسعلی معصومی پشتسرم بود. سروصدای حضار که کمتر شد، برگشتم و با او صحبت کردم. پاسدار هوافضا بود و همان روز اول به شهادت رسیده بود. میگفت: «دو هفته بود که تمام کارهای نیمهتمام را تمام کرد. محمد را ثبتنام کرد. وامی را که مدتها بود دنبالش بودیم گرفت. روزی که آمادهباش زدند، لباس پوشید تا برود. دم در گفت: مراقب بچهها باش. کارت بانکی را تحویلم داد و کلی سفارش کرد. گفتم: خب میروی و برمیگردی. گفت: نه. این بار فرق میکند شاید دیر برگردم.
همان روز ۲۳ خرداد شهید شد. حالا میفهمم که دیر برمیگردم یعنی چه. بچهها که دلتنگی میکنند میگویم: بابا بههمراه امام زمان برمیگردد.»
👈🏻 راوی: همسر شهید عباسعلی معصومی
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
کانال ایتای شهید رمضانعلی چوبداری🌷
👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/Shahid_choobdari
💌 #روایت_دیدار | شربت شهادت
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 نگاهم به یکی از مادران افتاد. چادرش را کیپ گرفته بود و دنبال دوستش میگشت. جمعیت هر لحظه اضافه میشد. پشت سرش نشستم. با زبان ترکی صحبت کردیم. این زبان آنقدر شیرین بود که بین ما محبت و اعتماد ساخت. نام شهیدش را پرسیدم. گفت: «پسرم شهید علی جوادی از شهدای جنگ دوازدهروزه است. بیستودوساله بود و چهار ماه مانده بود که خدمت سربازیاش تمام شود. یک روز عکس یکی از بچههایی که در تهران شهید شده بود از تلویزیون پخش شد. برگشتم دیدم به پهنای صورت اشک میریزد. میگفت: «دلم برای این بچهها میسوزد.»
پدرشان سالهاست که از دنیا رفته. خودم به تنهایی بزرگشان کردم. روز آخری گفت: «مامان برایم شربت درست کن.» یک لیوان شربت خورد و باز هم خواست. به پسرخالهاش گفت: «این آخرین شربت عمرمه. من فردا شهید میشم.» همان هم شد. پادگان را زدند و علی من شهید شد.»
👈🏻 راوی: زهرا جوادی، مادر شهید علی جوادی
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٧
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | عروسک
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 دختر جوانی کنارم بود. پدرش شهید ذاکر حیدری از شهدای مدافع حرم بود که سال ۹۵ در حلب سوریه شهید شده بود. زهرا یازدهساله بود که پدر شهید شد.
از خاطرات پدرش پرسیدم. کمی مکث کرد و گفت: «تازه به سن تکلیف رسیده بودم. اولین بار رفتم مصلای نمازجمعهی تبریز. نماز رو خوندم بابا نگاهی به من کرد و گفت: «نمازت رو خوندی؟» گفتم: «بله، کامل و بدون اشتباه.»
به قدری خوشحال شد که برق توی چشمهایش را دیدم. همان روز برایم عروسک خرید و گفت: «این هدیهی اولین نمازته. سعی کن نماز رو ادامه بدی.» آخرین باری که اعزام شد سوریه خودش من را رساند مدرسه. بعد که فهمیدم رفته، گفتم: «من دیگه مدرسه نمیرم.» بابا زنگ زد و گفت: «من رفتهم که تو راحت به درس و مدرسه بری و ترسی نداشته باشی.» بابا از آن سفر برنگشت و شهید شد. حالا من دانشجو هستم و به یاد حرف بابا درس میخوانم.
👈🏻 راوی: زهرا حیدری، فرزند شهید ذاکر حیدری
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | شعار ترکی
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 حالوهوای بیت از شوروشوق لبریز بود. صدای مردان تبریزی آنقدر رسا و باصلابت بود که ستونهای حسینیه میلرزید. از عمق جان شعار میدادند و انتظار آمدن رهبر معظم انقلاب را میکشیدند. بین جمعیت میگشتم. یکی از خانمهای اجرائی شور و نوای حضار را که دید، پرسید: «این جملهشون یعنی چی؟»
جمعیت صدا میزدند و من هم همصدا با آنها تکرار میکردم:
«بیز اولماقا حاضیروخ خامنهای سربازیوخ»
گفتم: «کاش ترکی بلد بودید و شیرینی این حرفها را مزه میکردید. اینها میگویند:
«ما آمادهی مرگ هستیم ما سربازان خامنهای هستیم»
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | دو گل سرخ
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 جمعیت به هم فشرده شده بود. مراسم کمکم داشت شروع میشد. ایستادم کنار صندلیها. با یکی از خانمها صحبت کردم. همسر جانباز شهید بود، جانبازی که دو چشمش را در راه خدا تقدیم کرده بود.
▪️ میگفت: «بعداز جانبازی با او ازدواج کردم.» پرسیدم: «چطور قبول کردید؟» خندید و گفت: «وظیفهی خودم میدانستم که با جانباز ازدواج کنم و خدمتگزاری باشم. مادرم مخالف بود؛ اما من یک روز نشستم به خواندن دعای توسل و با حضرت زهرا(س) صحبت کردم. گفتم هرچه خیر من است، همان را مقدر کن. شب در عالم خواب دیدم دو تا گل سرخ توی دست دارم. با خودم میگفتم این دو گل سرخ را به شهدای محراب تقدیم میکنم. آیتالله اشرفی اصفهانی را دیدم. گلها را به ایشان تقدیم کردم. صبح که بیدار شدم، آن دو گل را به دو چشم مجروح شدهی اسماعیل مطلبنژاد تعبیر کردم. قبول کردم و مادرم هم رضایت داد.
▫️ همسرم خیلی صبور بود. بینایی نداشت و هر موقع سر و دستش به جایی میخورد، زود سجده میکرد و هیچوقت ندیدم ناشکری کند. زندگی با ایشان لطف خدا بود.»
👈🏻 راوی: زمزم خدایی، همسر شهید
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ١٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | جوشنکبیر بخوان
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 روی صندلی نشسته بود. با شعرها و سرودهای حضار اشک میریخت.
نزدیک رفتم و گفتم: «خوش گلیبسیز.» خوشامدگوییام را با لبخند قشنگی جواب داد.
▪️ پرسیدم: «چه شد که آمدید بیت رهبری؟» این بار صدایش لرزید و گفت: «آقا دعوتم کرده. دخترم کارت دعوت داشت؛ اما نتونست بیاد. از من پرسید: میای؟ گفتم: بله که میام. با جان و دل.»
▫️ اشکش را پاک کرد و ادامه داد: «چند وقت پیش خواب دیدم یهجای شلوغی هست و بهم میگن جوشنکبیر بخون. من گفتم: بلد نیستم که. گفتند: با جمعیت بخون.» و بعد اشاره کرد به جمعیت داخل حسینیه و گفت: «الان دارم با این جمعیت میخونم... این تعبیر همون خوابه.»
👈🏻 راوی: منیژه سرمستی
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ١١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | بیز اولماقا حاضیروخ
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 چشم چرخاندم تا کسانی را که عکس شهید به دست دارند، پیدا کنم. کسی عکس به همراه نداشت. عکسها را بدو ورود گرفته بودند. در ردیفهای اول، چشمم به نگاه مادری گره خورد. نشستم کنارش و با زبان ترکی سؤال کردم: «از تبریز آمدید؟ خوش آمدید.»
▫️ گل از گلش شکفت. با همان زبان و لهجهی تبریزی گفتوگویمان جان گرفت. مادر شهید حمید عبداللهی بود، پاسدار ۳۹سالهای که در جنگ دوازدهروزه شهید شده بود.
▫️ گفتم: «از پسرت برایم بگو.» گفت: «بچهم خیلی آقا بود. در راه امام حسین و در راه آقا تقدیمش کردم.» برایم از خوابی قدیمی که حالا تعبیر شده بود، حرف زد. «وقتی آقای سلیمانی شهید شد، خواب عجیبی دیدم. پسرم حمید با لباس پاسداری دراز کشیده بود و دستش زیر سرش بود. فکر کردم خوابیده. نزدیک که شدم، گفتند شهید شده. بیدار شدم و خوابم را برای حمید تعریف کردم. گفت: مادر تو همیشه خوابهایت درست است. دعا کن شهید بشوم.
همان روز اول جنگ در کنار چند تن از دوستانش به شهادت رسید.» چشمهای مادر به گریه نشست. جمعیت یکصدا فریاد میزد: «بیز اولماقا حاضیروخ خامنهای سربازیوخ»
👈🏻 راوی: مادر شهید حمید عبداللهی
✍️سمیرا چوبداری
🗓 شماره ١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
به سیم و زر چه حاجت بود؟! از اینها فراتر داشت
پر از خورشید بود آری، نگاهی کیمیاگر داشت
زمانی که همه، خورشید را تکذیب میکردند
خدیجه چشمهای مصطفی را خوب باور داشت
میان قوم خود شأن و مقام او فراوان بود
ولی نزد پیمبر، عزتی چندین برابر داشت
نماز اولش را با علی پشت پیمبر خواند
شکوه این سه تن باهم هزار الله اکبر داشت!
کنار مرتضی دین خدا را یاوری میکرد
که مالش نسبتِ همشیرگی با تیغ حیدر داشت
لبالب بود از قرآن و آن روزی که مادر شد
به جای طفل در آغوش خود آیات کوثر داشت
همینجا میشود بر پاکی دامان او پی برد
فقط این زن وجودی لایقِ زهرای اطهر داشت
علی داماد او شد، کاش او آنروز را میدید
که زهرا در نبودِ مادرِ خود، دیدهای تر داشت
خدیجه در مسیر دین شترها داد بیمنت
زنی روی شتر اما هوای فتنه در سر داشت
حسن روز جمل فریاد یا زهرا به لب آورد
به یاد خاطراتی که مروری گریه آور داشت
کمک میخواست پشت در، صدا زد خادم خود را
فدای فضه اما فاطمه، ای کاش مادر داشت...
🖋 مجید تال
https://eitaa.com/khate_Revayat
آجرک الله یا صاحبالزمان 🖤
صلی الله علیکِ یا جدتنا یا خدیجة الکبری 🤍