صدای قرّای صلوات
از وقتی یادم هست، مامان خانمهای همسایه را دعوت میگرفت که از اول ماه مبارک تا آخرین روز دور هم قرآن بخوانند. این سنت حسنه، گمانم امسال ۳۰ ساله شد.
امروز که خیابانها شلوغ بود و با هر صدای انفجار مردم بیشتر در تلاطم میافتادند مامان گفت: 《توی گروه خانما بنویس جلسه قرآن برقراره. همه بیان خونه ما》
گمان نمیکردم ولی اکثر خانمها مثل روزهای قبل نشسته بودند و منتظر بودند که برسم و جلسه را شروع کنیم.
تنها تفاوت امروز با روزهای قبل این بود که صدای صلواتها قرّا و بلند بود. و صدای انفجارها را گنگ و محو میکرد. بین هر صلوات دستها بالا میرفت. برای آقاجانمان دعا میکردند و به همدیگر روحیه میدادند
امروز هم قبل از شروع جزء، سوره فتح خوانديم.
به خانمها گفتم، افسران روحیهبخشی در هر جنگی زنان هستند. پایش بیفتد کلاه و شال میبافند. نان میپزند و کمپوت درست میکنند.
پایش بیفتد سپر نوری میسازند از سوره فتح و سیل صلوات راه میاندازند و توکلشان بیش از قبل به خداست.
امروز با ترجمهی آیات جهاد چشم خانمهای جلسه برق میزد. به یکیشان که پسرش پاسدار است گفتم به پسرت افتخار کن
گفت: اول به خودم میبالم که طرفِ قرآن هستم. برای بقیه هم خدا بزرگ است.
بین جزء خوانی زیر چشمی نگاه میکردم آنها که قرآن بلد نیستند ریز ریز صلوات ذکر میکردند و چند نفر هم قرآن را به سینه میفشردند.
بین جزءخواتی ما دهها بار صدای انفجار آمد.
با خودم گفتم الان همه جمع میکنند و میروند.
اما تمام دو ساعت را کنار هم نشستیم و قرآن خوانديم و صلوات گفتیم.
من مطمئنم از دامن زنانی با این حد از ایمان، مردان زیادی به معراج خواهند رسید.
و با دعای این مادران ظلم سرنگون خواهد شد.
سمیرا چوبداری
۹اسفند۱۴۰۴
#جنگ
#زنان_در_جنگ
#جلسه_قرآن
https://eitaa.com/khate_Revayat
امشب خدا، یه فُرجه داده به اوناییکه
نخواستن یا نتونستن شب ۲۲بهمن اللهاکبر بگن
امشب بعد از این همه شهید
بلند و رسا بگو اللهاکبر
خط و ربط خودتو از کفار و منافقین و قرآن سوزان و هتاکان جدا کن....
بگو اللهاکبر
https://eitaa.com/khate_Revayat
حاج حسین یکتا در شبکه سه: رهبر انقلاب اعلام کردهاند که این بار عاشورایی میجنگیم و سه بار تاکید کردند که قطعا پیروز میشویم
https://eitaa.com/khate_Revayat
پرچمِ روی شانهام
یک ساعتی هست که صدای انفجارها قطع شده.
بعد از افطار حتی برای شستن ظرفها هم معطل نکردم.
بچهها پرچم را برداشتند و خانوادگی راهی مسجد شدیم.
روی موتور پرچم را روی شانهام گرفتم.
باد تندی میآمد و محکم و سرد به صورتم میخورد.
هرکسی در پیادهرو پرچم را میدید یکجور خاصی نگاهم میکرد. کاری نداشتم که نگاهشان از روی تعجب است یا امنیت و یا ترس...
هرچه بود در لحظاتی که گاه و بیگاه صدای انفجار میآمد این پرچم روی شانهام تکان میخورد.
نزدیک مسجد که شدیم دلم قوت گرفت.
از بلندگوها صدای رجزخوانی به خیابان پخش میشد.
مردم کمکم به مسجد میآمدند و صفها پُر میشد.
با بچهها به طبقه بالا رفتیم. گوشهای نشستم و به دنبالبازیِ پسرانم نگاه کردم. پرچم را روی شانه گرفته بودند و شاد و بیدغدغه بازی میکردند.
هرکسی وارد مسجد میشد با خودش زمزمه داست.
_《خدا نابودشون کنه 》
_《ای صاحب مسجد به داد مملکتمون برس》
_《بمیرم برای اون دخترا، دیدی عکساشونو؟》
وسط نماز دوباره صدای انفجارها شروع شد.
خانم کنار دستیام حسابی ترسیده بود. بهش گفتم نفس عمیق بکشید تا دلهرهت کم شود.
صدای تکبیرها بلند بود.
بعد از نماز سری به نزدیکی پادگانی که مورد هدف قرار گرفته بود، زدیم.
خیابانها بوی باروت میداد. ترس به دلم راه نمیدادم. از کنارش گذشتیم و دعا کردم کسی آنجا آسیبی ندیده باشد.
سری به هیات زدیم.
به پرچمها دست کشیدم و هوای حسینیه را بو کشیدم.
بازهم صدای انفجار بلند شد.
اینبار صدای مکبر بلندتر بود.
حسینیه پر از صدای تکبیر بود و پیش نماز سوره فیل میخواند.
قنوتها دعای پیروزی بود و دعاها مثل ستونی نورانی به عرش میرسید
به استجابت این دعاها بسیار امیدوارم.
✍️سمیرا چوبداری
۹اسفند۱۴۰۴
#مسجد
#هیات
#انفجار
#بوی_باروت
https://eitaa.com/khate_Revayat
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷آخرین سخنرانی آیتالله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنهای
✏️ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
Farsi.Khamenei.ir
آخرین جلسهی بیت چقدر شیربن بود
کی خبر داشت این آخرین دیداره؟
چقدر نگاهت کردم
بمیرم برات
ولی روح من هنوز توی خیابون کشوردوست
پشت گیتهاست
بازم منتظرم زنگ بزنن بگن بیا روایت دیدار بنویس
دیگه از جنگ نمیترسم
ترس من از همین بود که به سرمون اومد
دیگه هیچی برام اهمیت نداره
.
.
روزی که خانه نبودی
هربار که زنگ میزدند و میگفتند بیا روایت دیدار بنویس، بال درمیآوردم
امسال چندین مرتبه بیت رفتم.
روز بسیج بود. تمام بسیجیان از سراسر کشور آمده بودند. خودم را به خیابان کشوردوست رساندم. کارت ورود گرفتم و از درب جداگانهای رد شدیم. تیم تصویربرداری و چند نفر از دوستان خبرنگار و نویسنده هم بودند. مردم از راههای خیلی دور آمده بودند. از روستاهای سيستان و بلوچستان، از هرمزگان از شمال و جنوب و شرق و غرب مهمان حسینیه شده بودند.
کاغذ و خودکار گرفتم و بین مهمانها گشتم تا کسی را برای گفتگو پیدا کنم.
اغلب برای اولین بار بود که بیت آمده بودند. بینهایت شور و شوق دیدار و زیارت آقا را داشتند. چند ساعت گذشت. برنامه رسما شروع شده بود. نگرانی و بغض به وضوح در چهرهی حضار مشخص بود. کمکم به انتهای مراسم رسیدیم. برای همه مسجل شد که آقا امروز تشریف نمیآوردند. خادمان از مردم خواستند از حسینیه خارج شوند. اما مگر کسی بیرون میرفت. هرکسی یک گوشه گریه میکرد. یکی میگفت : من از راه دور اومدم که آقا رو ببینم چجوری برگردم؟
یکی میگفت رسم مهماننوازی این نیست آقا بیا
یکی داد میزد: چجوری برم شهرم به دوستام چی بگم...
سعی کردم آرامشان کنم ولی بیفایده بود. مرد و زن گریه میکردند و حتی خادمان بیت هم به گریه افتادند.
سر چرخاندم و دیدم خودشان را روی سکویی که آقا سخنرانی میکند انداختند و گریه میکنند. حق داشتند معلوم نبود کی دوباره بیایند.
زنها هم دور صندلی آقا میچرخیدند و جای قدمهای آقا را میبوسیدند. یک لحظه دلم لرزید. گفتم خدایا این صحنه را هیچوقت تجربه نکنیم.
بیرون آمدم از حسینیه.
جمعیت کمکم دل کندند و با اشک بیرون شدند.
دل توی دلم نبود. روایت آن روزم از اشک و چشم انتظاری بود.
حالا چگونه به خیابان کشوردوست برگردیم؟
اصلا حسینیهای مانده که برویم؟
قلبم هنوز هم آنجاست
پشت میلههای نزدیک به جایگاه
روبروی آقا
چشم در چشمش
قلبم هنوز هم روی زیلوهای آبی رنگ آنجا میچرخد و محال است که مثل دیروز و روزهای قبل شود.
✍️سمیرا چوبداری
#روایت_دیدار
#روزی_که_نبودی
#بیت
https://eitaa.com/khate_Revayat
حیف از تو نبود، مثل ما میمُردی
نام تو فقط "شهید" کم داشت عزیز
تا قیامت جیگرم میسوزه برات
https://eitaa.com/khate_Revayat