هدایت شده از ریحانه
🖤 چشمهایی برای خدا
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
▫️ نشسته بود روی صندلیهای انتهای زینبیه و عکس شهید را بغل گرفته بود. خانم بغل دستیاش داشت زیارت عاشوراء میخواند و نشسته بود روی زمین. اجازه گرفتم تا چند دقیقه روی صندلیاش بنشینم.
▪️ مراسم شروع شده بود. خانم بابایی، خواهر سرهنگ پاسدار شهید محمد کاظم بابایی بود. میگفت تا قبل از شهادتش فکر میکردیم یک پاسدار عادی است. اما او فرمانده بود. عید فطر به دنیا آمد و سحرگاه ماه رمضان هم شهید شد. با تَه لهجهی شیرین شیرازی میگفت: «تا فهمیدم آقا شهید شده اول به کاظم پیام دادم. اما ای دل غافل که کاظم هم همان ساعتها شهید شده و من خبر نداشتم.
▫️ فُرم اهدا عضو داشته. وقتی با بمب سنگر شکن محل خدمتش را میزنند همه جای پیکر مطهرش زخمی میشود بهجز چشمهایش.
به درخواست خودش و بخاطر کارت اهدا عضو قرینهی چشمهایش را اهداء میکنند. برادرم خیلی چشم پاک بود. هم آقا را دوست داشت هم خدا را... بخاطر آقا به کشورش خدمت کرد و به خاطر خدا، چشم از حرام پوشید. برای همین شهیدی شد که چشمهایش سالم ماند و اهدا شد.
👈 راوی: زهرا بابایی، خواهر شهید
📆 شماره ٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 قرار با امام زمان (عج)
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR
از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
▫️ امیرعلی، تنها پسر شهید سعید شاهی بود. با پیراهن مشکی و شلوار کرماش، خیلی مرتب و خوشتیپ شده بود. پدرش در جنگ رمضان شهید شده بود.
▪️ غم و دلتنگیاش تازه بود؛ بهانهگیر بود و کمحرف میزد. اما میان مکثهایش، هر چند کلمه که میگفت، میپرسید: «نوشتی؟ بنویس همهش رو...».
▫️ پرسیدم: «دوست داری از رهبر شهیدمان چی بخوای؟» گفت: «دعا میکنم امام زمان ظهور کنه.» گفتم: «خبر داری اگر امام زمان بیان، شهیدها هم همراهشون برمیگردن؟» سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت: «بله، برای همین گفتم آقا دعا کنن ظهور بشه...»
📆 شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 امیدی برای دعا
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
▫️ همسر شهید سید محسن صابری خیلی متین و آرام بود. از اینکه چند لحظهای همصحبتش شدم، حس خوبی داشتم. تعریف میکرد: «تمام این یکسال رو با خاطراتش سپری کردم. کیفیت حضور شهدا بعد از شهادتشون تغییر نمیکنه. همه جا هستن.»
▪️ از دستنوشتهای گفت که همسرش قبل از شهادت برایش نوشته بود و حتی خبر شهادت رهبرمان را هم داده بود. میگفت: «چند وقتی بود که خواب میدیدم تمام شهدا از جمله همسرم، سید حسن نصرالله و جمعی از فرماندهان جایی جمعاند و منتظر کسی هستن. اما چهرهشان غمناک بود. یکبار هم دیدم همسرم من رو یه جایی برد که تموم تهران رو میديدم. ساعتی گذشت و بمبارون شروع شد. آقا و پنج نفر از خانوادهشون رو دیدم که عروج میکنن. بعد از اون خواب، آقامون شهید شدن.
▫️ توی این یک سال دل من و تمام خانوادهی شهدا به این گرم بود که اگه عزیزمون رفته، اما آقا هست. بعد از شهادت همسرم هیچچیز آرومم نکرد. تا اینکه دعوت شدیم بیت. آقاجان ایستادن و برای ما صحبت کردن. صلابتشون، صبری شد روی دلم که دوباره زنده بشم. الان خیلی دلتنگشون هستم. اما حالا کیفیت حضور آقا هم برای ما متفاوته. حتماً بیشتر و بهتر دستگیری میکنن. الان امیدمون به دعاهای آقاست.»
📆 شماره ۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 معاون هوافضا
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
▫️ میان جمعیت بود که دیدمشان؛ همسر شهید محسن صابری و پسرش. سید عماد هفت سالش بود، اما شبیه پسرهای دلیر حرف میزد. طوری سخن میگفت که میشد فهمید روی کلماتی که انتخاب میکند، تسلط زیادی دارد.
▪️ از خاطرات پدر و مهربانیاش میگفت و از تفریحاتی که چند روز پیش از شهادت با هم رفته بودند. یادش بود که آخرین دورهمی او و پدر و همکارانش، درست در همان روزهای پایانی بود.
▫️ با حس و حال خوبی میگفت که پدرش برای ایران زحمت کشیده و حالا در همین راه شهید شده است. با افتخار میگفت بابا همکار سردار حاجیزاده و سردار حاج محمود باقری بود و خودش هم چندباری آنها را از نزدیک دیده بود. مدام میان حرفهایش میگفت: «بابام خیلی خوب بود، حتی صداش رو بلند نمیکرد...»
▪️ پرسیدم: «دوست داری شغل آیندهت چی باشه؟» بدون معطلی گفت: «میخوام معاون هوافضا بشم و برای کشورم کار کنم.» به چشمهایش نگاه میکردم؛ حرفهایش خیلی واقعی بود. حس کردم این پسرها با تربیت پدرانی قد کشیدهاند که خودشان را سرباز سید علی خامنهای میدانستند.
📆 شماره ٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 قرار با امام زمان (عج)
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR
از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
▫️ امیرعلی، تنها پسر شهید سعید شاهی بود. با پیراهن مشکی و شلوار کرماش، خیلی مرتب و خوشتیپ شده بود. پدرش در جنگ رمضان شهید شده بود.
▪️ غم و دلتنگیاش تازه بود؛ بهانهگیر بود و کمحرف میزد. اما میان مکثهایش، هر چند کلمه که میگفت، میپرسید: «نوشتی؟ بنویس همهش رو...».
▫️ پرسیدم: «دوست داری از رهبر شهیدمان چی بخوای؟» گفت: «دعا میکنم امام زمان ظهور کنه.» گفتم: «خبر داری اگر امام زمان بیان، شهیدها هم همراهشون برمیگردن؟» سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و گفت: «بله، برای همین گفتم آقا دعا کنن ظهور بشه...»
📆 شماره ۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
🖤 امیدی برای دعا
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از نخستین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب. ۱۴۰۵/۳/۳۱
▫️ همسر شهید سید محسن صابری خیلی متین و آرام بود. از اینکه چند لحظهای همصحبتش شدم، حس خوبی داشتم. تعریف میکرد: «تمام این یکسال رو با خاطراتش سپری کردم. کیفیت حضور شهدا بعد از شهادتشون تغییر نمیکنه. همه جا هستن.»
▪️ از دستنوشتهای گفت که همسرش قبل از شهادت برایش نوشته بود و حتی خبر شهادت رهبرمان را هم داده بود. میگفت: «چند وقتی بود که خواب میدیدم تمام شهدا از جمله همسرم، سید حسن نصرالله و جمعی از فرماندهان جایی جمعاند و منتظر کسی هستن. اما چهرهشان غمناک بود. یکبار هم دیدم همسرم من رو یه جایی برد که تموم تهران رو میديدم. ساعتی گذشت و بمبارون شروع شد. آقا و پنج نفر از خانوادهشون رو دیدم که عروج میکنن. بعد از اون خواب، آقامون شهید شدن.
▫️ توی این یک سال دل من و تمام خانوادهی شهدا به این گرم بود که اگه عزیزمون رفته، اما آقا هست. بعد از شهادت همسرم هیچچیز آرومم نکرد. تا اینکه دعوت شدیم بیت. آقاجان ایستادن و برای ما صحبت کردن. صلابتشون، صبری شد روی دلم که دوباره زنده بشم. الان خیلی دلتنگشون هستم. اما حالا کیفیت حضور آقا هم برای ما متفاوته. حتماً بیشتر و بهتر دستگیری میکنن. الان امیدمون به دعاهای آقاست.»
📆 شماره ۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
دارم از روی خاک جگر جمع میکنم؛
تکه بر روی تکه پسر جمع میکنم...
@khate_Revayat
حسینیهی خیابانی
بعد از چند روز گرمای طاقتفرسا، دیشب اما خنکترین شب بود. کمی کسالت داشتم و تجمع را نرسیدم که بروم. این شبها اگر خانه بمانی چیزی درون دلت سرزنشت میکند که از کجا معلوم سال بعد چنین شبی باشی؟
یاعلی گفتم و شال و کلاه کردیم و دست پسرها را گرفتم و خودمان را رساندیم میدان قدس. آنجا یکی از خلاقانهترین کارهای این مدت را انجام دادهاند.
گوشهی خیابان حسینیهای به پا کردهاند به نام حسینیهی خیابانیِ امام خمینی. شبها بعد از تجمع آنجا روضه میخوانند و چه حال و هوایی دارد.
زود رسیده بودیم. خادمهای نوجوان داشتند موکتهای قرمز را جارو میزدند. چند نفری گوشه گوشهی خیابان ایستاده و نشسته بودند تا جلسه شروع شود. بچهها گرسنه بودند. رفتیم و از مغازه روبرو پیتزا لقمهای گرفتیم. میخواستم دلشان راضی باشد که قرار است یک ساعت اینجا باشیم. همین هم شد. الحمدلله گفتم و رفتیم آنطرف و نشستیم روی موکتهایِ حسینیهای که سقفاش باز بود و ورود ملائکه را میشد تصور کرد.
باد تند بود و ابرها را هُل میداد به جایی دور...
چند صفحه قرآن خواندم و قاری و سخنران آمدند و رفتند و نوبت به مداح رسید. شب علیاکبر، شب سختی است. آمده بودم که بگویم این گوشهی حسینیه از این گوشهی شهر در این گوشهی کشور و در این نقطه از دنیا من را ببین ای دنیایِ حسین....
با هر بیت از غزلهای دیشب یاد شهدای جنگ رمضان و جنگ دوازده روزه بودم که چطور علیاکبر شدند. سر چرخاندم که انگار قرار بود چیزی ببینم.
خانم جوانی در یک دستش پرچم یاحسین و دست دیگرش پرچم ایران گرفته بود.
گاهی هم هر دو پرچم را با یک دست نگه میداشت و سینه میزد.
انگار داشت شور و شعور حسینی را نشان میداد.
ماموریتِ بادِ دیشب هم انگار همین بود که آن پرچمها را تکان بدهد.
علیاکبر شدن خیلی هم سخت نیست. فقط بايد بفهمی آنجا که امام میخواهد بایستی و نگذاری پرچم خدا زمین بیفتد....
✍️سمیرا چوبداری
✐✎✐✎✐ خط روایت ✐✎✐✎✐
@khate_Revayat
هدایت شده از ریحانه
🖤 قطعه ۴٢
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از دومین شب عزاداری ماه محرم، در جوار محل عروج ملکوتی قائد شهید انقلاب؛ ١٤٠٥/٠٤/٠١
▫️ قبل از نماز مغرب و عشاء، کنجی پیدا کردیم و نشستیم به صحبت کردن. همسر محترم شهید سعید شاهی از خاطراتش گفت؛ او شهید جنگ رمضان بود.
▪️ دوستانش نامش را گذاشتند «شهید اخلاق». خوشصدا بود و مداحیاش را همه دوست داشتند. بین همه، حضرت رقیه(س) را یکطور دیگری دوست داشت. بعد از جنگ ۱۲روزه، زیاد به قطعهی ۴۲ سر میزدیم. یک چیز برایم عجیب بود؛ در همان قطعه، شهیدی به نام جلال حیدری بود که آقا سعید کنار مزار او خیلی گریه کرد. برایم تعجبآور بود که چه چیزی باعث شد حال سعید آنقدر منقلب شود. قرار بود با هم برویم کربلا، اما او پیشدستی کرد و ما را فرستاد. هرچه گفتم صبر میکنیم تا با هم برویم، قبول نکرد؛ گفت دیر میشود.
▫️ زیر قُبّه فیلم گرفتم برایش. گفتم: «دعا میکنم هرچه دلت میخواد از امام حسین (ع) بگیری.» همان روز از عتبه امام حسین (ع)، یک پرچم و یک تکه سنگ مرمر و تربت به ما دادند. وقتی برگشتیم و نشانش دادم، خیلی ذوق کرد. هر صبح آن پرچم و سنگ حرم را میبوسید.
▪️ چند وقت بعد از آن شهید شد. وقتی پرسیدند کجا دفن شود، قطعهی ۴۲ را سر زدیم. فقط یک مزار خالی بود که چشمم را گرفت؛ آن هم زیر پای شهید جلال حیدری بود. انگار آن هدیه حرم امام حسین (ع) و آن گریههای سعید بر سر مزار شهید حیدری، برات شهادتش را داد.
📆شماره ۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
با اینکه غم داشتیم
صاحب عَلَم داشتیم
عَمومونو کُشتن....
همینو کم داشتیم😭
#سقا
@khate_Revayat