eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
253 دنبال‌کننده
240 عکس
76 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کشوردوست
🖤 رهبر نه، همسایه 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ در خیابان کشوردوست، میان تمام ساختمان‌های فروریخته، یک خانه‌ی سه‌طبقه‌ی قدیمی بود که پنجره‌هایش فروریخته بود. در و دیوار نداشت و درخت توی حیاطش شکسته و خاکی بود. آن خانه با تمام فروریختگی‌اش صاحب‌خانه داشت. رفتم و روی مبل خاکی و فرش‌های دودگرفته‌اش نشستم. منظره‌اش رو به بیت بود؛ اما حالا سوخته و شکسته. پیرمرد هفتاد و چند ساله با روی باز و احترام دعوتم کرد به خانه‌اش. پرسیدم: «چند سال است همسایه‌ی آقا هستین؟» خندید و گفت: «آقا آمد و همسایه‌ی ما شد. ما از سال ۶۰ اینجاییم. آقا ۶۸ آمد کشوردوست.» ✏️ می‌گفت: «آقای خامنه‌ای برای من همسایه بود، نه رهبر. یک همسایه‌ی خوب که به پاسدارها تأکید کرده بود نباید آب توی دل همسایه‌ها تکان بخورد.» می‌گفت خود پاسدارها به نقل از آقا این را گفته‌اند. از افطاری‌هایی که آقا به همسایه‌هایش می‌داد تعریف کرد و توی نگاهش غم بود. ✏️ از صبح شنبه‌ای که همسایه‌اش را شهید کردند گفت. خانه‌اش قدیمی بود. کتابخانه‌ی بزرگی داشت. می‌گفت: «خیلی سخت است که خانه‌ی آدم با هزار خاطره و خوشی در یک ثانیه روی سر آدم خراب شود.» اما گفت: «خانه‌ی من را چند روز بعد از ۹ اسفند زدند. تلخی خراب شدن خانه‌ام بیشتر از تلخی شهادت آقا نبود. اصلاً بعد از او غمی به چشمم نمی‌آید.» ✏️ می‌گفت: «آقا مثل یک چشمه‌ی آب بود که وقتی رفت، تازه فهمیدیم چه بود. تا او بود، با امنیت و خیال راحت زندگی کردیم؛ اما حالا...» گفت راضی است به تلخ و شیرین دنیا و آرزو دارد اگر بشود، در آن دنیا هم همسایه‌ی آقا بشود. ✍️ سمیرا چوبداری 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۱ 📲 ایتا | بله | روبیکا | سروش 🖥 @Keshvardust_ir
هدایت شده از کشوردوست
💗 کارگر خیابان کشوردوست 🖼 مجموعه‌روایت‌ ✏️ گوشه‌ای از مراسم ایستاده بود؛ با همان لباس سبز شهرداری. کارگر ساده‌ای که می‌گفت چند سال است در خیابان کشوردوست کار می‌کند. می‌گفت برایم فرق می‌کرد اینجا باشم یا چند خیابان آن‌ورتر. می‌گفت کار کردن اینجا بیشتر بهم می‌چسبید. ✏️ آقا را ندیده بود، اما خیلی وقت‌ها حسینیه را جمع‌وجور و نظافت کرده بود. صبحی که آقا شهید شد، قرار بود بیاید و در پارک کوچک خیابان، درختی را هرس کند که صدای انفجار می‌شنود و نمی‌گذارند داخل بیاید. ✏️ چشم‌هایش پر از اشک می‌شود، اما خودش را نگه می‌دارد که گریه نکند. دلتنگ بیت است. می‌گوید دعای خیر آقا را می‌خواهد. 📩 روایت‌های رسانه ریحانه از رواق کشوردوست، شماره ۱۰۲ 🖥 @Keshvardust_ir