🌷 #هر_روز_با_شهدا_۵۵۴۸
#خوشا_به_حالش....
🌷خون زيادی از پای من رفته بود. بیحس شده بودم. عراقیها اما مطمئن بودند كه زنده نيستم. حالت عجيبی داشتم زيرلب فقط میگفتم: "یا صاحب الزمان ادركنی". هوا تاريك شده بود جوانی خوش سيما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم. بعد مرا به آرامی بلند کرد از ميدان مين خارج شد در گوشهای امن مرا روی زمين گذاشت آهسته و آرام. من دردی حس نمیکردم! آن آقا کلی با من صحبت کرد بعد فرمودند: "کسی میآيد و شما را نجات میدهد. او دوست ماست!" لحظاتی بعد ابراهيم آمد با همان صلابت هميشگی مرا به دوش گرفت و حرکت کرد. آن جمال نورانی، ابـراهيــم را دوست خود معرفی کرد خوشا به حالش....
🌹خاطره ای به یاد فرمانده جاویدالاثر شهید معزز ابراهیم هادی
📚 کتاب: "سلام بر ابراهیم"، جلد یک، صفحه ۱۱۸
#سید_حسن_نصرالله
#سید_مقاومت
#حزب_الله
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@khatevelayat
🌷 #هر_روز_با_شهدا_۵۷۹۵
#بیسر!
🌷صبح ۱۴ اسفند ماه بود. در سنگر تخریب بودیم که یکی سید صدرالدین را صدا زد. رضا ایزدی بود. سید که یک پایش قطع بود لی لی کنان تا جلو سنگر رفت. رضا چیزی در گوش سید گفت و رفت. سید که برگشت گفتم: رضا چی می گفت. سید سری تکان داد و گفت: میگه سید دعا کن منم شهید بشم! با بچههای تبلیغات در منطقه دور میزدیم. چشممان به رضا ایزدی و بهاءالدین مقدسی افتاد که با موتور بودند.
🌷اصرار کردیم کمی صحبت کنند. رضا فقط میخندید. زیر لباس خاکیاش، لباس سیاه عزای برادرش رسول بود، اما چهرهاش مثل همیشه بشاش و خندان. بهاءالدین در مورد شهید و نقش شهید حرف زد. نوبت رضا شد. رضا با خنده میگفت چی بگم.... ناگهان جدی شد. جدی گفت: ما آرزویمان است مثل حاج شیرعلی سلطانی بیسر خدمت امام حسین برسیم... با خنده رفتند. شاید چند ساعت نشد که هر دو دوست کنار هم شهید شدند. بیسر....
🌹 خاطره ای به یاد سردار شهید معزز محمدرضا ایزدی، سردار شهید معزز بهاءالدین مقدسی و شهید معزز حاج شیرعلی سلطانی
#وعده_صادق
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 #هر_روز_با_شهدا_۵۸۱۶
#مسیر_عشق
🌷محمدرضا تازه به گردان ما آمده بود. شده بود بیسیمچی خودم. گذاشتمش مسؤل دسته. بعد از چند روز که کارش را دیدم، گفتم محمد باید معاون گروهان شوی. زیر بار نمیرفت. گفت: به شرطی قبول میکنم که سهشنبهها تا عصر چهارشنبه کاری به کارم نداشته باشی. قبول کردم. بعد از مدتی میخواستم فرمانده گروهانش کنم. واسطه آورد که زیر بار نرود؛ اما قبول نکردم. آخرش گفت با همان شرط قبلی. پاپیچش شدم که باید بگویی کجا میروی؟ گفت:...
🌷گفت: تا زندهام به کسی نگو. میروم زیارت مسجد جمکران. ۹۰۰ کیلومتر را هر هفته از دارخوین تا جمکران را عاشقانه طی میکرد. یک بار همراهش رفتم. نیمه، شب دیدم سرش را به شیشه گذاشته و مشغول نافله اشکی است. در مسیر برگشت میگفت: یکبار برای رسیدن یه جمکران ۱۴ ماشین عوض کردم تا به جمکران رسیدم. تا رسیدم نماز را خواندم و سریع برگشتم.
🌹خاطره اى به ياد فرمانده شهيد معزز محمدرضا تورجى زاده؛ فرمانده گردان یا زهرا (س) از لشکر ۱۴ امام حسین (ع)
راوی: سردار علی مسجدیان؛ فرمانده وقت گردان امام حسن علیه السلام
#وعده_صادق
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 #هر_روز_با_شهدا_۵۸۱۸
#مرد_سيزده_ساله!!
🌷با عصبانيت فرياد زدم: اين بچه رو كى آورده اينجا! مرد ميانسالى براى وساطت آمد: بَرش نگردونيد. اين بچه حالا كه اومده، من خودم ازش مراقبت مىكنم. گفتم: نميشه پدر جان!! اگه اين بچه شهيد بشه، فردا پدر و مادرش مشكل درست میكنند، مردم بدبين میشن. گفت: پدرِ اين بچه منم!! خواهش میكنم بذاريد بمونه، سيزده سالشه اما به اندازه يه مرد پنجاه ساله قدرت داره!
#وعده_صادق
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 #هر_روز_با_شهدا_۵۸۱۱
#مثل_عباس_شویم.
🌷بعدِ شهادت اومد توی خوابم گفت: اگه میخواید بچههاتون مثل من بشن بهشون تأکید کنــید نماز اول وقت و زیارت عاشورای هر شبشون ترک نشه...!
🌹 خاطره ای به یاد پاسدار شهید معزز مدافع حرم عباس دانشگر
#وعده_صادق
#میلاد_حضرت_علی_اکبر
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات