eitaa logo
خط ولایت...
5.1هزار دنبال‌کننده
160.3هزار عکس
179.7هزار ویدیو
238 فایل
تبلیغات پذیرفته میشود @Fadaie_Rahbar54
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥جوابی دندان شکن به کسانی که کمپین سربازی رفتن دخترها را مطرح می‌کنند ... امیر دریادار سیاری معاون هماهنگ کننده ارتش و جانباز ۷۰ درصد جنگ تحمیلی: مگه ما مُردیم که دختر ها برن خط مقدم!؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♨️شباهت این روزهای ما با حکایت 📌آنجا که اعتراف کرد: «من اشتباهی‌ام... تقصیر من بود؛ تقصیر دیگران هم بود!» ✍پزشکیان راست می‌گوید؛ آدم‌های اشتباهی، اصلا جعبه‌ای همراه ندارند که بخواهد جادویی باشد؛ آن‌ها فقط قدم می‌زنند و «متر۱۰۰» غفلت مدعیان‌اند تا لگدی بزنند و همه چیز را خراب کنند و دست آخر، بگویند نگذاشتند و نشد! ازماست که بر ماست! 🖋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
از یمن یک خنجر برای محافظ شهید نصرالله هدیه آوردند همانجا وسط مراسم هم روی کاپشن به کمرش بستند ... دم یمنی ها گرم یمن دقیقا در نقطه ی 46 سال قبل ماست. خیلی ها در منطقه امروز در آن نقطه هستند. 20 سال بعد نه ما در وضعیت کنونی و نه اینها در وضعیت حال هستند. هم انها رشد خواهند کرد (با ایده گرفتن از مسیری که ما طی کردیم و حالا آمدنش برای کسی که میخواهد از روی نقشه طی کند راحت است) و هم ما متفاوت خواهیم بود. آینده قطعا بی حد برای مقامت روشن است.
8.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو وظیفه‌ی مهم ما در فتنه‌های آخرالزمانی...
47.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تـا آخــــر فیـلـــــم رو ببینـیــــد کـه چطــــور شیــاطیـــن انســی حــرص می‌خـورنـــد و کسی که بـرای اجـرای احـکـام خـدا داره فعــالیـــت می‌کنـه را مسخره می‌کنند و با دلایـل شیطـانی می‌خوان که حرف و عمـل حق الهی رو ازبیـن ببرنــد. @khatevelayat
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا امام زمان ظهور نمیکنه؟!
93.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختصاصی عصربیداری توضیحاتی در مورد علل عملکرد ضعیف دولت پزشکیان وارائه راهکار به رییس جمهور 🎥 محسن انصاری کانال عصربیداری
16.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برف روبی روی پشت بام حرم‌ امام رضا علیه السلام
🚨ارتش رژیم صهیونیستی از ترور چند تن از اعضای حزب الله در ساعات گذشته خبر داد 🔺طبق گزارش ارتش صهیونیستی این افراد در یک مرکز تولید و ذخیره سلاح های استراتژیک حزب الله فعالیت می کردند 🔺همچنین طبق اعلام منابع خبری تاکنون 2 نفر در این ترور به شهادت رسیده‌اند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاک های نرم کوشک زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی یک مسؤولیت کوچک 🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️ عبدالحسین دستپاچه گفت:«هیچی ،هیچی اونا از رفقا بودن» ساکت شد.انگار فکری کرد که پرسید:«حالا چی می گفتن؟» سیر تا پیاز حرف های آن ها و حرف های خودم را تعریف کردم خنده اش گرفت گفت:« آخر کاری جواب خوبی دادی به شون.» آن شب هر کار کردم ته و توی قضیه را در بیاورم فایده ای نداشت فردا صبح زود رفتم مغازه ی همسایه مان مال یک زن بود که معمولاً ازش شیر می گرفتم برای بچه ها، تا مرا دید سلام کرده و نکرده گفت: «دیدی دیشب اومده بودن شوهرت رو ترور کنن!» رنگ از روم پرید. «ت... ترور! چرا؟ مگه چی...» یک صندلی برام گذاشت، بی اختیار .نشستم گفت:« نمی خواد خودت رو ناراحت کنی الحمدالله به خیر گذشته.» چند لحظه ای گذشت تا حالم کمی جا آمد.ازش خواستم جریان را برام بگوید گفت:« همون موتوری ها که اومدن از شما سؤال کردن اول اومدن این جا.» زود گفتم: «به چکار؟!» آدرس خونه ی شما رو می خواستن:« توأم آدرس دادی؟» قیافه ی حق به جانبی گرفت گفت:« من از کجا بدونم اون بی دین ها برای چی اومدن!» یک مشتری آمد تو مغازه اش، زود راهش انداخت که برود،، وقتی رفت با آب و تاب دنبال حرفش را گرفت:« ولی نمی دونی «یدالله» چقدر از دستم عصبانی شد.» یدالله پسرش بود می دانستم که او و پسر دایی هایش همرزم عبدالحسین هستند. یدالله خیلی منو دعوا کرد می گفت:«چرا آدرس دادی؟ اونا می خواستن آقای برونسی رو ترور کنن!»
خاک های نرم کوشک زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی یک مسؤولیت کوچک 🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️ عبدالحسین دستپاچه گفت:«هیچی ،هیچی اونا از رفقا بودن» ساکت شد.انگار فکری کرد که پرسید:«حالا چی می گفتن؟» سیر تا پیاز حرف های آن ها و حرف های خودم را تعریف کردم خنده اش گرفت گفت:« آخر کاری جواب خوبی دادی به شون.» آن شب هر کار کردم ته و توی قضیه را در بیاورم فایده ای نداشت فردا صبح زود رفتم مغازه ی همسایه مان مال یک زن بود که معمولاً ازش شیر می گرفتم برای بچه ها، تا مرا دید سلام کرده و نکرده گفت: «دیدی دیشب اومده بودن شوهرت رو ترور کنن!» رنگ از روم پرید. «ت... ترور! چرا؟ مگه چی...» یک صندلی برام گذاشت، بی اختیار .نشستم گفت:« نمی خواد خودت رو ناراحت کنی الحمدالله به خیر گذشته.» چند لحظه ای گذشت تا حالم کمی جا آمد.ازش خواستم جریان را برام بگوید گفت:« همون موتوری ها که اومدن از شما سؤال کردن اول اومدن این جا.» زود گفتم: «به چکار؟!» آدرس خونه ی شما رو می خواستن:« توأم آدرس دادی؟» قیافه ی حق به جانبی گرفت گفت:« من از کجا بدونم اون بی دین ها برای چی اومدن!» یک مشتری آمد تو مغازه اش، زود راهش انداخت که برود،، وقتی رفت با آب و تاب دنبال حرفش را گرفت:« ولی نمی دونی «یدالله» چقدر از دستم عصبانی شد.» یدالله پسرش بود می دانستم که او و پسر دایی هایش همرزم عبدالحسین هستند. یدالله خیلی منو دعوا کرد می گفت:«چرا آدرس دادی؟ اونا می خواستن آقای برونسی رو ترور کنن!»