دلها همچون بدنها خسته مى شود، براى رفع ملالت دلها لطائف حکمت را بجویید
*امیرالمؤمنین علی علیه السلام*
👉@KhatKhat
کم نیست عملى که با تقوا همراه است، و عملى که پذیرفته حق است چگونه اندک باشد؟!
*امیرالمؤمنین علی علیه السلام*
👉@KhatKhat
تمرین کنیم ششروز هفته، ششدنگ دلمون رو بدیم به ارباب و بیقرار حسین(ع) باشیم، تا شب جمعه ببرنمون کربلا و طعم زیارت هفتگی رو به ما بچشونن
*حاج حسین یکتا*
👉@KhatKhat
اُمُّ المصائب
آب از تو می خواند که از تو آبرو گیرد
از آبرویت آب هم باید وضو گیرد
مجذوب حقی عارف از بهر سفر تا عرش
فرقی ندارد ذکر "زینب" یا که "هو" گیرد
حرف دلم را تند می گویم اگر بانو
ترسم که بغضم آید و راه گلو گیرد
بر سفره ی لطفت گدا را مینشانی تا
قدری نمک گیرت شود با سفره خو گیرد
قدری نمک گیرم نما از سفره ی عشقت
تا که تمام جان من از عشق بو گیرد
ای کاش اشک بر مصیبتهات یک روزی
سو سوی چشمان مرا از چارسو گیرد
شیون کنید ای سنگ ها شاید که نگذارید
در پیش چشم دخترش سر را ز مو گیرد
چشمم سپید از اشک شد یک آشنا هم نیست
عباس کو چشم مرا از شستشو گیرد؟
در قتلگاهش هم به فکر قاتل خویش است
اصلا بعید است این حسین از شمر رو گیرد
مهدی آل مصطفی یکروز می آید
تا انتقام خون ما را از عدو گیرد
*جعفر ابوالفتحی*
👉@KhatKhat
اگر مرد کاری کند که زن نامحرم شیفته ی او شود کار درستی است؟! واقعاً کار درستی است؟ خب برای چه؟ شیفته ات بشود که چه بشود؟ دلبسته به تو شود که چه کار کنی؟ فتنه است. بسیاری افراد، این مسائل را جدی نمی گیرند و یکدفعه زن شوهرداری عاشقشان می شود. بعد زن به او می گوید اگر تو با من رابطه برقرار نکنی خودکشی می کنم! خوب چرا اینطور می کنی که بعد به اینجا برسی؟
یک کسی آمد به پدرم گفت که اگر شما مرا نگیری من خودکشی می کنم. مادرمان در حیات بود! [خنده حضار] بابام گفت برو خودکشی کن! گاهی این جور چیزها اتفاق می افتد. از اول بابش را باز نکنیم. همان طور که می گویند در چشم باید خودداری کنی، در زبان هم باید خودداری کنی. ببینید، «العاقل یکفیه الاشاره» وقتی می گوید «قل للمومنین یغضوا من ابصارهم» یعنی «یغضوا من السنتهم»، «یغضوا من اسماعهم». غریزه ی جنسی از راه چشم می آید، از راه گوش می آید، از راه دهان می آید، از راه بویایی هم می آید. از این جهت است که می گویند [در هنگام ارتباط با نامحرم] عطر نزن.
*آیت الله حائری شیرازی*
👉@KhatKhat
میگفت: سر پُست بود، تنها، ساعت ۲ تا ۴ صبح، وقت نگهبانی، سر خاکریز. رفتم پست رو ازش تحویل بگیرم دیدم تیر خورده تو پیشونیش افتاده کف سنگر. خیلی دلم سوخت؛ تنها بود شهید شد، کسی بالا سرش نبود سرش رو تو بغل بگیره. از غصه بیرون نمیرفتم از فکرش. شب خوابشو دیدم! گفتم خیلی ناراحت بودم تنهایی شهید شدی. گفت: فقط بهت بگم تیر که خوردم، قبل از اینکه بخورم کف سنگر، افتادم تو دامن امام حسین علیهالسلام!
*حاج حسین یکتا*
👉@KhatKhat
همسر حمید در حال جمع کردن لباس ها بود . حمید متوجه او شد . پرسید : این لباسها مال توست ؟ کدام لباس ها را می گفت ، این چن دست لباس که سالها همراه او بوده و فقط چند تای آنها را تازه خریده بود.
آره همه اش مال منه چطوره ؟
تو که از همه ی اینها استفاده نمی کنی ؟
نه ! خب هر لباس جای خودش به درد می خورد ، همیشه که یک جور نمی شود لباس پوشید تنوع هم لازمه.
به نظر من یکی دو دست کافیه. خـودتو با اینها مشغول نکن. آنها را بده به زلزله زده ها. من می خواهم یک همفکر، یک دوست، یک مبارز همراه من باشد، نه خدای نکرده یک عروسک!
*شهید حمید باکری*
👉@KhatKhat
گفتم :
دگر قلبم شوق شهادت ندارد !
گفت :
مراقب ِنگاهت باش ...
اَلعَین بَریدُ القَلب ؛
چشم پیغام رسان دل است .
*شهید احمد مشلب*
@ArtaGraph
همسر امام میگوید:
امام همیشه احترام مرا داشتند. هیچ وقت با تندی صحبت نمی کردند. اگر لباس و حتی چای می خواستند، می گفتند: ممکن است بگویید فلان لباس را بیاورند؟ گاهی اوقات هم خودشان چای می ریختند. در اوج عصبانیت، هرگز بی احترامی و اسائه ادب نمی کردند. همیشه در اتاق، جای بهتر را به من تعارف می کردند. تا من نمی آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی کردند.
به بچه ها هم می گفتند صبر کنید تا خانم بیاید. حاضر نبودند که من در خانه کار بکنم. امام در مسائل خصوصی زندگی من دخالت نمی کردند. اوایل زندگی مان، یادم نیست هفته اول یا ماه اول به من گفتند: من کاری به کار تو ندارم. به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش، اما آن چه از تو می خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمات را ترک بکنی، یعنی گناه نکنی.
👉@KhatKhat
بطالت و وقت هدر دادن، دلمردگی میآورد. هر جا که انسان احساس بیهودگی کند دل میمیرد.
بیکارگی و فرار از کار و تلاش و گریختن از سهم خود در کارهای خانوادگی، فردی و اجتماعی و زرنگی دانستن آن آفت بزرگی است.
*آیت الله حائری شیرازی*
👉@KhatKhat
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی را بهطرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته را لطفاً بهم بدین، اینم پولش.»
بقال کاغذ را گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد
بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات بهعنوان جایزه برداری.» ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد!
مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار.»
دخترک پاسخ داد: «عمو! نمیخوام خودم شکلاتها را بردارم، میشه شما بهم بدین؟» بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟» دخترک با خندهای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!» خیلی از ما آدم بزرگها، حواسمان به اندازهی یک بچه کوچک هم جمع نیست که بدانیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدمها و وابستگیهای اطرافشان بزرگتر است.!.
*کاترین پاندر*
👉@KhatKhat