در سه دهه اخیر، سه منبع بنیادین قدرت اقتصادی ـ یعنی نظام بانکی و پول ملی، انفال و صنایع مادر، و منابع ارزی حاصل از صادرات غیرنفتی ـ عملاً از کنترل دولت خارج و به دست شبکههای ذینفع خصوصی افتاده است:
۱. بانکها و پول ملی: تاسیس بانک های خصوصی و خصوصیسازی بانکهای دولتی و پیرو آن اعطای استقلال به بانک مرکزی، امکان سیاستگذاری و تخصیص هدفمند منابع را از دولت سلب و در اختیار منافع بانکداران قرار داد. تسهیلات رفاهی و توسعهای (مانند وامهای مسکن و ازدواج و صنعت و کشاورزی) تضعیف شد و بخش بزرگی از منابع مالی به فعالیتهای سفتهبازانه و غیرمولد سوق یافت.
۲. انفال و صنایع مادر: معادن، فلزات، پالایشگاهها، پتروشیمیها و سایر صنایع راهبردی که باید در خدمت برنامه پیشرفت ملی قرار میگرفتند، به حلقهای خاص واگذار شدند و این واگذاریها علاوه بر بازتولید رانت، به افزایش چشمگیر هزینههای ملی و کاهش کارآمدی منجر شد.
۳. منابع ارزی و صادرات غیرنفتی: دلارهای حاصل از صادرات غیرنفتی، به جای مدیریت عمومی، عمدتاً در اختیار بخش خصوصی قرار گرفت و بازگشت ارز به کشور تنها با کاهش مصنوعی و دستوری ارزش ریال و به بهای فقیرتر شدن مردم ممکن شد.
پاسخ نظری و عملی به این بحران، بازگشت به منطق عدالت در اقتصاد سیاسی است: احیای مالکیت عمومی بر انفال و منابع راهبردی (در چارچوب أصل ۴۴ قانون اساسی)؛ توزیع عادلانه ابزارهای تولید و ثروت میان مردم در قالب الگوی «اقتصاد مردمی» با الهام از تجارب موفق آسیای شرقی و آموزههای بومی اسلامی (در چارچوب أصل ۴۳ قانون اساسی)؛ سلب اختیار خلق پول از بانکهای خصوصی، منحصرکردن خلق پول به یک بانک دولتی و تخصیص هدفمند و هوشمند تسهیلات بانکی برای پیشبرد برنامههای پیشرفت ملی؛ تشکیل کمیته تجهیز و تخصیص منابع ارزی و قرار گرفتن کلیه منابع ارزی (نفتی و غیرنفتی) در اختیار این کمیته برای تخصیص هدفمند، هوشمند و شفاف به اولویتهای ملی طبق برنامه پیشرفت کشور؛ و طراحی نظام مالیاتی تصاعدی و شفاف برای مهار تمرکز ثروت. این الگو نه بازگشتی به گذشته یا نوعی نوستالژی سوسیالیستی، بلکه پاسخی بومی و تطبیقی برای خلق قدرت ملی، ارتقای عدالت و عبور از تله تاریخی وابستگی است.
در این پارادایم جدید، تحقق عدالت به مرحله پس از خلق ثروت موکول نمیشود؛ بلکه نقطه اجرای عدالت، توزیع عادلانه ابزار خلق ثروت است.
هیلاری کلینتون
وزیر خارجه اسبق آمریکا:
زنان ما باید به وظیفه اصلیشان بازگردند و بچههای زیادی به دنیا بیاورند، یکی از دلایلی که اقتصاد ما بسیار بهتر بود، همین افزایش نرخ زاد و ولد بود
دادن امتیازاتی مثل پول، مرخصی زایمان و تامین مالی خانواده، دیگر اثر قابل توجهی بر روی افزایش نرخ فرزندآوری ندارد و باید فکر دیگری کرد
بازگشت به خانواده و تولید زیاد فرزند، باید مورد توجه قرار گیرد
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملکرد بانکها در ایران از زبان پروفسور وزیری ، مشاور ارشد بانک جهانی
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی:
چرا چهرههایی که با سگ و گربهشون زندگی میکنن شاخص میشن ولی خانومای دانشمند دارای فرزند نه؟
حاج اقا شورایی که شما مسئولشید قرار بود این کارارو بکنه دیگه. این سوالیه که ما باید از شما بپرسیم.
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهدی رسولی «هارداسان» را برای سالگرد شهادت آیت الله رئیسی خواند
«هارداسان» یعنی کجایی؟
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکستن رکورد تاریخی پل ورسک؛ شاهکار جدید مهندسان جوان ایرانی در مازندران!
جوانان غیور و توانمند ایرانی بار دیگر با خلق یک شاهکار مهندسی، نام ایران را در عرصه فناوری و ساخت وساز ماندگار کردند.
این بار در منطقه هزارجریب بهشهرِ مازندران، پلی عظیم با طول ۲۸۱ متر و عرض ۱۲ متر ساخته شده که رکورد پل تاریخی ورسک (با طول ۸۶ متر و عرض ۴ متر) را سه برابر شکسته است!
ضمنا سازندگان پل ورسک در زمان رضاشاه، ایرانی هم نبودند.
اگر این دروغ را باور کنید، هرچه دارید خواهید باخت!
🔹شاید همه چیز را دربارۀ هوش مصنوعی اشتباه فهمیدهاید و اگر همین حالا این سوءتفاهم را اصلاح نکنید، قربانیاش خواهید شد!
🔹مدلهایی مثل GPT-4 یا Gemini فقط توالی واژهها را پیشبینی میکنند، نه اینکه واقعاً بفهمند یا بیندیشند. آنچه هوشمند بهنظر میرسد، در واقع فقط تقلید زبان است.
🔹در AI خبری از نیت، حافظه، تجربه یا احساس نیست. آنچه میبینید، فقط بازتاب آماری میلیاردها متن است، نه پاسخ یک ذهن آگاه.
🔹ما چون معناطلب هستیم، ناخودآگاه برای AI ذهن قائل میشویم. اما این یک خطای شناختی است که میتواند مسیر علمی و شغلیمان را منحرف کند.
🔹هوش مصنوعی نه آینهای از ذهن ما، بلکه پنجرهای به نوعی جدید از شناخت است. سیستمی که بیوقفه، بیاحساس، و بیتبعیض تحلیل میکند و حتی مسائلی را حل میکند که از عهدۀ انسان خارج است.
🖼اگر فکر میکنی AI میفهمد اینجا را بخوان
@Farsna
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 وقتی آیت الله بهجت از «نجف» به «قم» آمدند، تصمیم داشتند که واقعاً کسی ایشان را نشناسد و از عظمت معنویشان با خبر نشود. کسی هم ایشان را نمیشناخت و از کرامات و عظمت شخصیت ایشان آگاه نبود؛
جز «یک نفر»!
🔸️جز «یک نفر» و هم او هم باعث شد که ایشان همه جا شناخته شده و معروف شوند!
🔻آن «یک نفر» را «علی آقای بهجت» در این کلیپ معرفی میکند! حتماً ببینید!
#کلیپ_تصویری
🌺 کانال معرفتی #سلوک_شیعه👇
https://eitaa.com/joinchat/3222994976C75d06fe7ee
✳ وقتی #رئیسی به داد #عباس_معروفی رسید...
رویکرد سیدابراهیم رئیسی در قبال جریانات فرهنگی، ناشران کتاب، رسانهها و آثار روشنفکران سؤالی است که در چند ماه گذشته به اندازه پررنگشدن نامش برای ریاست قوه قضاییه، پررنگ شده است.
خاطرات عباس معروفی با ابراهیم رئیسی بهعنوان دادستان تهران شاید برای خیلی از اهالی فرهنگ و رسانه تکراری باشد، اما با توجه به شایعات اینروزها خواندنی است.
عباس معروفی، نویسنده مشهور مقیم آلمان و مدیر مجله ادبی «گردون» است که در نخستین سالهای دهه ۷۰، توقیف آن بازتاب فراوانی در محافل داخلی و خارجی داشت.
برای امانتداری بخشی از گفتوگوی او با نشریه «الفبا» در شرح ماجرای دیدارش با سیدابراهیم رئیسی را برایتان میآورم:
🔹روز ۱۹ آذر ۱۳۷۰ بازجویم حکم توقیف موقت گردون را به دستم داد. از آنجا مستقیم به اداره مطبوعات ارشاد رفتم و آقای مدیرکل گفت کاری از دستش ساخته نیست. بعد به شرکت تعاونی مطبوعات رفتم و برای اولین بار با محسن سازگارا مدیرعامل شرکت تعاونی مطبوعات آشنا شدم. او آنروز خیلی با من حرف زد و گفت باید تلاش کنیم تا این حکم را بشکنیم. از یکسو او میدوید، از سویی حمید مصدق و از سوی دیگر خودم.
یکی از غمانگیزترین دورههای زندگیام همین ۱۸ماه تعطیلی گردون بود که همه رفتوآمدها، تلفنها و ارتباطهایم قطع شد. یکباره احساس کردم چقدر تنها شدهام. نمیدانستم چه خاکی به سرم بریزم. تنها سیمین بهبهانی هر روز به من تلفن میزد و دلداریام میداد. نامهنگاری، ملاقات، دیدار و گفتوگو هیچکدام فایدهای نداشت تا اینکه قاضی پروندهام در دادستانی انقلاب حکم مرا اعلام کرد: «اعدام».
فروشکستم. حالا جز نگرانی از حکم اعدامی که قاضیام داده بود، وزارت ارشاد هم کنفیکون شده بود. خاتمی رفته بود. در همان زمان داشتم رمان «سال بلوا» را مینوشتم و این جمله جایی خودنمایی میکرد: «ما ملت انتظاریم!» و در انتظار سرنوشت گردون میسوختم. حکم اعدام را برداشتم و به طرف سازگارا راه افتادم. او به من خبر داد که روزهای سهشنبه حجتالاسلام رئیسی، دادستان انقلاب، بار عام دارد و قرار شد که من از ساعت ۶صبح سهشنبه آنجا باشم. این سهشنبه رفتنها، چندبار طول کشید و نوبت من نرسید، بار پنجم، ساعت۱۲ من توانستم آقای رئیسی را ببینم. در هر دیدار پنج نفر میتوانستند به ترتیب شماره، وارد اتاق دادستان انقلاب شوند. نفر اول که آخوند پیری بود، به دادستان جوان و خوشتیپ انقلاب گفت اگر اجازه داشته باشد، بماند و به عنوان آخرین نفر با او خصوصی حرف بزند اما رئیسی قبول نکرد. گفت: بفرمایید! خودم را معرفی کردم. رئیسی کمی نگاهم کرد، با لبخند گفت: «همون عباسِ معروفیِ معروف؟»
«بله همون کرکس شاهنشاهی! همون غول بیشاخ و دُم که هر روز کیهان مینویسه.»
«شما بمونید. نفر بعدی؟»
سه نفر بعدی هم مطلبشان را گفتند و رفتند. دادستان انقلاب گفت: «خب آقای معروفی، چه میکنید؟»
«رمان مینویسم، کتاب چاپ میکنم. هر کار بشه! چون دفترم بازه اما گردون رو توقیف کردن.»
«خب فکر میکنی چرا توقیف شده؟»
«همکاران شما از من میپرسن چه جوری و با چه پولی این مجله رنگارنگ را منتشر میکنم؟»
«این سؤال من هم هست.»
«مجله روی پای خودش ایستاده، ۲۲هزار تیراژ داره.»
«چند سالته؟»
«۳۳سال»
«این چیزهایی که درباره شما در روزنامهها مینویسن، من فکر کردم بالای ۶۰سال رو داری.»
آنوقت در کامپیوتر پروندهام را نگاه کرد و گفت: «عجیبه! خیلی عجیبه! لک توی پروندهات نیست.»
گفتم: «میدونم. من حتی سمپات کسی یا چیزی نبودهام.»
با حیرت خیرهام شد و با خنده پرسید: «حتی خانمبازی هم نکردهای!؟»
گفتم: «نه! من زن و سه تا دختر دارم.»
به پشتی صندلیاش تکیه داد با لبخند نگاهم کرد. یک لحظه فکر کردم عجب آخوند خوشسیما و خوشتیپی است. گفت: «پریشب در قم منزل یکی از علما بودم. قسمتی از کتاب «سمفونی مردگان» شما را خوندم. میخواستم ازش بگیرم، دیدم براش امضا کردی بهم نداد. دلم میخواد بخونمش.»
اتفاقاً نسخهای از چاپ سوم رمان در کیفم بود. گذاشتم روی میز. دست به جیب برد که پولش را بپردازد. گفتم: «قابلی نداره.» گفت: «نه این میز، میز خطرناکیه. میز قضا و قدر!» و خندید: «باید پولشو بپردازم، شما هم باید بگیری!» ۳۰۰تومان را روی میز گذاشت و گفت: «تعجب میکنم! چرا این قدر راجع به شما بد مینویسن؟ امکانش هست فوری همه گردونها را به من برسونید تا شخصاً مطالعه کنم و تصمیم بگیرم؟»
گفتم: «با کمال میل. فردا میارم.»
گفت: «نه! فردا دیره. همین حالا!» و تلفن روی میزش را طرف من گذاشت: «زنگ بزن بیارن فوری!» و خواست که ناهار بمانم. تشکر کردم، یک دوره گردون را دادم و خداحافظی کردم.
هفته بعد، پروندهام به دادگستری ارجاع و گردون تبرئه شد.
#شهابالدین_طباطبایی
#پس_از_توقیف_گردون
#روزنامه_شرق
شماره ۳۳۷۷، چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
صفحه یک.
@Ab_o_Atash