eitaa logo
خزینة الجواهر
1.2هزار دنبال‌کننده
35هزار عکس
35.2هزار ویدیو
39.5هزار فایل
منبعی از محتوای ناب تبلیغی مناسبتی ارتباط باخادم كانال @a1nemati پستهای مفیدتان را به ما ارسال کنید
مشاهده در ایتا
دانلود
دکتر محمدحسین رجبی دوانی در گفت و گو با رجانیوز: دفاع از ولایت و مقابله با انحراف؛ دو ویژگی قیام فاطمی/ توطئه جدید تغییر نوک‌پیکان ناکارآمدی از عاملان آن به سوی اصل نظام است/ از برجام عبرت نگرفتند و برای تحمیل ذلت جدید نامه‌نگاری می‌کنند/ چرا علما در برابر دروغ‌بستن برخی مسئولان به دین سکوت کرده‌اند؟ دشمن که در توطئه های خود ناکام شده متوجه نفوذ از درون و ضربه زدن از داخل شده است. خائنینی ما در داخل داریم که در عرصه های سیاسی و اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی عامل دشمن هستند و با اقداماتی می خواهند پازل دشمن را تکمیل بکنند و از داخل اوضاع کشور را نابسامان کنند و مردم را از نظام رویگردان کنند.باید روشنگری کنیم و این توطئه ها رو متوجه عاملان خائن آن بدانیم و اینکه بخواهند نوک پیکان نارضایتی و ناکارآمدی برخی افراد و دست اندرکاران آنان را به سوی اصل نظام و یا رهبری نظام برگردد این خیانت را خنثی کنیم و نشان دهیم که این قضیه آخرین راهکار دشمن برای مقابله با نظام ماست و باید خائنان را رسوا و از عرصه خارج کرد و دشمن را در آخرین دستاویزش ناکام کرد و تحقیر نمود. گروه معارف - رجانیوز: ماجرای شهادت حضرت زهرا (س) نه فقط یک شهادت جانسوز و جانگداز بلکه داستانی است که هر گوشه از آن، عبرت های فراوانی را در تاریخ ثبت کرده است؛ چه آنجا که دختر پیامبر (ص) برای دفاع از یک حقیقت و رسوایی یک جریان میان میدان مجاهده می آید و خطبه می خواند و احتجاج می کند، چه آنجا که جانش را میان در و دیوار به ولی زمانش هدیه می کند و چه آنجا که با وصیت معنا دارش فاروق حق و باطل شده و آن را تا قیام قیامت به نمایش می گذارد. در همین راستا با دکتر محمدحسین رجبی دوانی استاد حوزه و دانشگاه گفت و گو کرده ایم. مطلب زیر متن مشروح این مصاحبه است: با توجه به تاکید ها و سفارش های مکرر رسول خدا (ص) مبنی بر جانشینی امام علی (ع) چه اتفاقی افتاد تا بسیاری از پیروان نبی مکرم اسلام(ص) از این امر ایشان سرپیچی کردند؟ در یک نگاه کلی باید گفت که مردم در زمان رسول خدا (ص) و در دوران رسالت آن وجود مقدس به پیامبری و رسالت آن حضرت ایمان آورده بودند و لذا در همه عرصه ها همراهی با آن وجود مقدس می کردند در هجرت ها و جهاد ها اما در مسئله ولایت باید گفت قریب به اتفاق این امت هنوز قادر به پذیرش ولایت خود رسول خدا (ص) نبودند تا چه رسد به امیرالمومنین (ع) چون ولایت به معنای این است که ما صاحب ولایت را صاحب اختیار خود بدانیم و همه امور خود را به او تفویض کنیم و در اطاعت کامل او باشیم حال آنکه نسبت به پیامبر اطاعت کامل وجود نداشت نمونه های آن هم به عنوان مثال نافرمانی هایی است که در جنگ احد صورت گرفت یا مخالفت هایی که با امضاء قرارداد صلح حدیبیه با حضرت صورت گرفت و سرپیچی از سپاه اسامه با اینکه می شنوند که پیامبر می فرماید خدا لعنت کند هر کس از سپاه اسامه سرپیچی کند با این وجود دستور پیامبر را نادیده می گیرند موارد دیگر که امیرالمومنین (ع) در نهج البلاغه می فرماید به قدری اصحاب به رسول خدا دروغ بستند و آن حضرت را نافرمانی کردند که پیامبر به خطبه ایستاد و از آن ها اعلام برائت کرد این نشان می دهد که مسئله ولایت خود پیامبر هم در این جامعه مورد پذیرش واقع نبوده است. مطلب دوم اینکه اصحاب تعیین کننده پیامبر (ص) در مدینه مستقر بودند و مدینه مرکز ثقل اسلام به حساب می آمد و این ها دو دسته بودند مهاجرین و انصار. مهاجرین اهل مکه و از قبیله قریش بودند و اسلام آوردند و با حضرت به مدینه مهاجرت کرده بودند و انصار هم دو قبیله اوس و خزرج ساکن مدینه بودند ، به برکت دعوت پیغمبر یک برادری بین این ها ایجاد شده بود ولی رقابت هایی هم مشاهده می شد و لذا ما می بینیم که گذشته از این که مهاجران اکثر قریب به اتفاقشان نمی خواهند امیرالمومنین (ع) در جایگاه رهبری اسلام قرار بگیرد از سوی دیگر هم نمی خواهند انصار که مردم مدینه هستند و به واسطه زحمات آن ها بود که اسلام به اقتدار رسید و به همه شبه جزیره سلطه پیدا کرد آن ها سهمی در قدرت داشته باشند. ما می بینیم مهاجرین نسبت به علی (ع) بغض و کینه دارند چرا که آن حضرت در جنگ های بدر و احد و خندق شماری از کسان آن ها را به هلاکت رسانده است و این ها نمی توانند کشنده ی خویشان خود را در مسند رهبری اسلام ببینند و پیامبر هم از این موضوع آگاه است لذا وقتی در غدیر خم به او امر می شود که ولایت امیرالمومنین را اعلام کن خدا می داند که پیامبر خوف دارد که نکند این افراد از اصحاب به مخالفت با امیرالمومنین (ع) برخیزند شاید در ابلاغ ولایت امیرالمومنین (ع) صبر و تامل کند می بینیم لحن تندی در آیه وجود دارد که می فرماید و ان لم تفعل فما بلغت رسالته که اگر ولایت علی (ع) را اعلام نکنی رسالتت را انجام نداده ای.
این از یک طرف ، از یک طرف هم درست است که اصحاب مسلمان شده اند اما رگه هایی از جاهلیت هنوز در اینها وجود دارد و ریشه کن کردن این مسئله به زمان و تربیت کافی نیاز دارد . پیامبر بزرگوار ما از بنی هاشم قریش بود و امیرالمومنین هم از همین قوم است ، پذیرفتن این نکته که همه افتخارات در بنی هاشم جمع باشد سخت بود، این کلام را خلیفه دوم به زبان آورده است که ما عمدا نگذاشتیم بعد از پیامبر(ص)، علی (ع) به خلافت برسد چرا که در این صورت رسالت همراه با امامت و خلافت در بنی هاشم جمع می شد و بنی هاشم تا قیامت برای آن ها فخر می فروخت لذا گفتند رسالت برای آنان کافی است ولی باید امامت و خلافت به اقوام دیگر قریش برسد تا این افتخار نصیب همه ی قریش بشود. اما متاسفانه انصار که به حب اهل بیت (ع) معروف بودند به سبب بی بصیرتی و فریب خوردن در سقیفه که ابوبکر دعوای گذشته اوس و خزرج را در اینها زنده کرد دچار انفعال و رقابت جدیدی شدند که موجب شد تا به امر مهم ولایت امیرالمومنین (ع) بی توجه بشوند. به نظر حضرتعالی عوامل و دلائل شهادت حضرت فاطمه (س) چه چیزهایی بوده است؟ من سه عامل را در شهادت حضرت دخیل می دانم. اول فراق رسول خدا که مصیبت عظمایی بود و تحمل آن برای کسی که مثل حضرت زهرا(س) به ساحت قدسی سرور کائنات معرفت داشته باشد بسیار سخت و جانکاه بود، تاملات شدید روحی ناشی از رحلت رسول خدا یک عامل است که ان حضرت را بیمار کرده است. دوم ، خیانتی بود که به ولایت صورت گرفت که حضرت زهرا (س) می دید که چگونه دستاوردهای عظیم اسلام و زحمات پدر بزرگوارش با این مسئله در حال بر باد رفتن است و تحمل چنین مسئله ای بسیار سخت و سنگین است که ببینند اسلام با این خیانت چگونه منحرف می شود و از مسیر الهی خود دور می شود. اینها بعد روحی و روانی بود برای حضرت زهرا (س) اما قطع و یقین داریم که غاصبان خلافت هنگامی که می خواستند به زور هم که شده از امیرالمومنین (ع) بیعت بگیرند به خانه آن ذوات مقدسه حمله ور شدند و در اثر ضرباتی که به وجود مقدس حضرت زهرا (س) وارد شد و پهلوی مبارکش شکست و جنینی که در شکم داشت از بین رفت آن حضرت در بستر بیماری و شهادت افتادند و روح مقدسشان بر اثر این مسئله به آسمان پر کشید. آیا فاطمه زهرا (س) به جهت دفاع از اسلام ناب و مقابله با انحراف و ارتجاع با غاصبان ولایت مقابله کردند یا دلیل دیگری وجود داشت؟ همانطور که عرض کردم آن وجود مقدس از این که اسلام دارد به انحراف کشیده می شود و با خیانت خواصی از جامعه این امر در سطح دنیای اسلام نهادینه می شود به شدت غمگین است و این مسئله آن وجود مقدس را آزار می دهد بنابر این در برابر انحراف و خیانت به راه پیامبر و اسلام ناب ایستاده است که مهمترین عامل این انحراف و بیراهه رفتن اسلام کنار گذاشتن ولایت است چرا که ولایت تنها ضامن سلامت ایمان و تضمین سعادت دنیا و آخرت مسلمانان بوده و هست. این بود که حضرت زهرا (س) برای مقابله با این انحراف به دفاع از ولایت بر می خیزد و در این عرصه چنان عمل می کند و چنان با یقین کامل و به سرعت وارد عرصه می شود که گوی سبقت را از همه ولایتمداران آن دوران می رباید و بزرگترین معلم شناخت ولایت و معرفت به ولایت و دفاع از ولایت و مقابله با دشمنان ولایت می شود. در سیره سیاسی امام علی (ع) وجه صبر پر رنگ تر بوده اما در سیره سیاسی حضرت زهرا (س) روحیه انقلابیگری پر رنگ تر است. دلیل این تفاوت سیره چیست؟ اصلا این نوع برداشت اشتباه است و هیچ تفاوتی بین سیره پاک و مقدس این دو وجود نازنین وجود ندارد ، اگر ما به تاریخ مراجعه کنیم حتی در منابع اهل تسنن آمده است که امیرالمومنین (ع) حاضر به بیعت با غاصبین نشد و قصد قیام بر ضد آنان را داشت و اقدام عملی هم انجام داد و جالب این است که حضرت زهرا (س) پا به پای امیرالمومنین (ع) در این عرصه حضور دارد. طبق نقل تاریخ حضرت امیر و حضرت زهرا (سلام الله علیهما) شب هنگام -که شیعه می گوید حداقل سه بار اما منابع اهل سنت می گویند یک بار- شب ها درب خانه اصحاب با سابقه پیامبر آنان که در بدر و احد حضور داشتند ، رفتند و سفارش های پیامبر را یاداور شدند و بیعتی که با حضرت در غدیر صورت گرفته بود را یاداوری کردند و حضرت زهرا (س) با اینها بحث و احتجاج کرد و اینها محکوم شدند و جوابی نداشتند لذا تعهد دادند که آن حضرت را برای احقاق حق یاری خواهند داد منتها خیانت کردند و سر قرار حاضر نشدند بنابر این در این حرکت انقلابی امیرالمومنین(ع) خود پیشتاز است و حضرت زهرا (س) همراه او است .
حضرت امیر فرمودند که اگر 40 مرد جنگی داشتم قیام می کردم و لحظه ای برای احقاق حق خودم تاملی نمی کردم منتها وقتی حضرت یاری نمی شود ایستادن به این صورت نتیجه ای جز شهادت حضرت و معدود یاران وفادار حضرت نخواهد داشت و غاصبان هم کماکان مسلط خواهند بود و به هدف نهایی یعنی از بین بردن ولایت هم می رسند. امیرالمومنین (ع) در خطبه شقشقیه می فرمایند بعد از این اوضاع در کار خودم نگریستم دیدم آیا با دست خالی با این ها مقابله کنم یا سکوت کنم در جایی دیگر می فرمایند که دیدم جز همین افراد محدود کسی برای من نمانده است، خوش نداشتم که این ها را به کشتن بدهم ، معنایش این است که اگر با تعداد محدود می خواستم بایستم همان هایی که در خانه آن وجود مقدس تحصن کرده بودند همه کشته می شدند و آن غاصبین هم کماکان بر اوضاع مسلط می شدند و به هدف نهایی می رسدند لذا می فرماید صبر کردم صبری که خار در چشم و استخوان در گلو است و دیدم که میراث الهی مرا به تارج بردند. منتها امیرالمومنین (ع) به عنوان صاحب ولایت تکلیفش این بود و حضرت زهرا (س) به عنوان مدافع ولایت بعد از این که حضرت امیر صبر می کند او وظیفه دیگری دارد و آن هم روشنگری جامعه و هشدار دادن ها و روسیاه کردن خائنان و غاصبان که به این تکلیف بزرگ هم به خوبی عمل کردند. امروزه شاهد هستیم که عده ای از مسئولان کشور انحرافات و مطالب کذب را به دین و اهل بیت (ع) نسبت می دهند؛ با توجه به اینکه یکی از وجوه قیام حضرت زهرا (س) قیام علیه انحراف و بدعت در دین بود، وظایف جوانان انقلابی در قبال این گونه رفتارها منطبق با سیره فاطمی (س) چیست؟ حضرت زهرا (س) همانطور که گفتم در مقابل انحراف و بدعت در دین و دفاع از ولایت به عنوان بزرگترین الگوی مومنان شناخته شده و به عرصه آمدند . متاسفانه امروز می بینیم برخی از کسانی که قدرت و موقعیت دارند برای توجیه کارها و اقدامات خود حتی جنبه هایی که منجر به بدبختی و فلاکت برای مملکت شده است با تحریف آشکار سیره اهل بیت (ع) و دروغ پردازی چیزهایی را به امیرالمومنین و اهل بیت(ع) نسبت می دهند. می گویند امیرالمومنین(ع) مطیع نظر و رای مردم بود و فرموده است هر کس را که مردم برگزینند من مطیع خواهم بود، دروغ آشکار و بزر گ است. یا می گویند ما درس سازش را از امام حسن (ع) آموختیم و امام حسین (ع) هم اهل مذاکره و سازش بود که همه این ها جفا و دروغ آشکار است به ساحت قدسی اهل بیت (ع) که من تعجب می کنم چرا علمای ما که وظیفه دفاع از اهل بیت و حقیقت اسلام را دارند این موارد را نمی بینند و حساسیت نشان نمی دهند . اگر کسی پیرو حضرت زهرا (س) باشد در برابر چنین گستاخی ها، تحریف ها و دروغ پردازی ها باید با همه وجود بایستد و از هیچ چیزی نهراسد و از طرف دیگر هم می بینیم که گستاخی هایی به ساحت ولایت می شود ، نافرمانی هایی از ولایت صورت می گیرد و شان مقام ولایت و نائب امام زمان ارواحنا فداه بالاتر از آن است که خود بخواهد نسبت به این گستاخی ها عکس العمل نشان بدهد مثلا به عنوان نمونه عرض می کنم که رهبر معظم انقلاب در هنگام مذاکراتی که دولت با 5+1 داشت بارها تذکر دادند که اینها دشمن اند ، عهد شکن اند ، از پشت خنجر می زنند، فریب لبخند هایشان را نخورید ، اگر امتیازی می دهید همزمان امتیاز بگیرید این ها زیرش خواهند زد اما با وقاحت و دل بستن به دشمن دیدیم که چگونه این تذکرات هوشمندانه و مدبرانه را نادیده گرفتند و درست عکس آن عمل کردند و برجامی که جز ذلت چیزی برای تدوین کنندگان داخلی آن ندارد پدید آمد، بعد حضرت آقا فرمودند برجام مایه عبرت شد. عبرت یعنی چیزی که منفی بوده است و ما دیگر نباید دچار آن قضیه بشویم اما می بینیم که با گستاخی برجام دو و سه و این ها را مطرح می کنند و حتی وقیحانه چند وزیر نامه به رهبری می نویسند که بعد از آن ذلتی که در برجام داشتند برای پیوستن به FATF و پالرمو دستور بدهند و ورود پیدا کنند. من اینجا معتقدم وفاداران به ولایت باید در برابر این منحرفین و این افراد خارج شده از راه ولایت و ایستاده در مقابل ولایت بایستند و آن هارا با برخورد قاطع خود از این مسیری که جز بدبختی برای مملکت نمی بینم بازدارند. امروزه مسئله وحدت شیعه و سنی بسیار مهم و پر اهمیت است. آیا رعایت وحدت به معنای سانسور حقایق تاریخی است یا معنای دیگری دارد؟ ببینید چهل سال جمهوری اسلامی بیشترین هزینه ای را که در برابر دشمنان متحمل شده است به خاطر همین مسئله وحدت هست با جهان تسنن و دم زدن از مردم مسلمان مظلومی مثل فلسطین که عمدتا سنی هستند.
در حقیقت نظام ما به تکلیف الهی خود به درستی عمل کرده است اما متاسفانه از طرف مقابل درست دستی به سوی ما در امر وحدت دراز نمی شود اما وقتی که بحث وحدت می کنیم یعنی نادیده گرفتن اختلافات و تاکید بر مشترکات و مقابله با دشمنان کافری که نه چشم دیدن شیعه دارند و نه سنی. این به معنای آن نیست که ما دست از بازگویی حقایق تاریخی برداریم و اعتقادات خودمان را مطرح نکنیم که مبادا سنی ها ناراحت شوند. از سوی دیگر متاسقانه عده ای را داریم که می گویند شما وقتی اشاره می کنید که حضرت زهرا (س) به شهادت رسیده است خلفای اهل تسنن زیر سوال می روند لذا نباید چنین چیزهایی گفته شود، به نظر من این حرف نادرستی است چرا که نقطه مقابل آن این است که اهل سنت هم از کسانی که به اعتقاد شیعه حق امیرالمومنین (ع) را غصب کرده اند با تقدس یاد می کنند باعث رنجش شیعه می شود ؛ خب اگر بنا باشد که شیعه به اعتقادات خود پایبند نباشد ولی فذق دیگر همان مسائل را بگویند این نه عادلانه است و نه قابل قبول . رهبر انقلاب مشخص فرموده اند که ناسزا گفتن به فرقه های دیگر مسلمان جایز نیست و حرام است و ماهم اطاعت می کنیم و هرگز ناسزا نخواهیم گفت اما بیان حقایق مطلب دیگری است، اتفاقا این مطالبی که مطرح شد یا راجع به ظلم به اهل بیت (ع) عموما در منابع تاریخی است که نویسندگانشان اهل تسنن بوده اند، خلاف وحدت نیست . ما برای جوانانی که هنوز مطالعه در این عرصه ها ندارند برای مردمی که منابع را نمی شناسند باید حقایق را بدون اینکه اهانت به مقدسات اهل تسنن شود بازگو کنیم . این احترام به باورهای دو طرف باید دو طرفه باشد. نمی شود که یک طرف حقایق را نگوید اما طرف دیگر موجب رنجش طرف مقابل شود لذا عقل سلیم حکم می کند که باید بر مشترکات تاکید کنیم و باهم در برابر دشمنان مشترک بایستیم و هرگز به مقدسات یکدیگر توهین نکنیم. با توجه به اینکه یکی از اهداف قیام فاطمه زهرا (س) تشکیل حکومت اسلامی اصیل بوده است و نظر به این مسئله که امروز انقلاب اسلامی ایران که مبتنی بر همان سیره بنا شده است در آستانه چهل سالگی است، وظیفه مومنین در قبال این نظام اسلامی منطبق با سیره فاطمی(س) چیست؟ انقلاب اسلامی در این چهل سال مورد هجمه ها و توطئه های گسترده ای قرار گرفته است اما به لطف الهی چون ولایت حاکمیت دارد و ولایت این کشور را اداره می کند ما موفق شده ایم از پس تمام توطئه ها بربیاییم درحالیکه هر یک از این توطئه ها کافی بود یک کشور نیرومند را از پا در بیاورد. خدا را به این نعمت بزرگ شکر می کنیم البته تا وقتی که حق ، حاکمیت دارد دشمنی ها هم ادامه دارد منتها ما اگر پیرو ولایت باشیم با وعده های الهی از پس تمامی توطئه ها بر می آییم چرا که خداوند وعده داده است که حزب خدا همیشه پیروز است و حزب الله با ولایت و حاکمیت آن معنا پیدا می کند. همانطور که عرض کردم 40 سال عمر انقلاب هم شاهدی بر این مدعا است. اما از طرف دیگر دشمن که در توطئه های خود ناکام شده متوجه نفوذ از درون و ضربه زدن از داخل شده است. خائنینی ما در داخل داریم که در عرصه های سیاسی و اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی عامل دشمن هستند و با اقداماتی می خواهند پازل دشمن را تکمیل بکنند و از داخل اوضاع کشور را نابسامان کنند و مردم را از نظام رویگردان کنند حوادثی که در چند هفته گذشته در عرصه اقتصاد کشور رخ داد ، گرانیهای بی حساب و کتاب، عدم اراده برای مقابله با این ها نمونه هایی از اقدامات دشمن هست که ما به عنوان یک مومن فاطمی مرام باید همانگونه که آن وجود مقدس در دفاع از ولایت با همه وجود به عرصه آمد باید روشنگری کنیم و این توطئه ها رو متوجه عاملان خائن آن بدانیم و اینکه بخواهند نوک پیکان نارضایتی و ناکارآمدی برخی افراد و دست اندرکاران آنان را به سوی اصل نظام و یا رهبری نظام برگردد این خیانت را خنثی کنیم و نشان دهیم که این قضیه آخرین راهکار دشمن برای مقابله با نظام ماست و باید خائنان را رسوا و از عرصه خارج کرد و دشمن را در آخرین دستاویزش ناکام کرد و تحقیر نمود.
مخوف ترین ابزار شکنجه ساواک شوهرم را جلوی چشمم با مخوف‌ترین ابزار شکنجه‌ کردند به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، آنها وقتی دیدند نمی‌توانند از ما حرف بکشند هر دوی ما را به اتاق حسینی بردند. مرا به تخت بستند و شلاق زدند سر شوهرم را در دستگاه آپولو گذاشتند و شکنجه دادند که از مخوف‌ترین ابزار شکنجه برای زندانیان به شمار می‌رفت. بنابر این گزارش : بانو فاطمه اسماعیل نظری و همسر ارجمندش، از مبارزان دوران ستمشاهی به شمار می‌روند. آنها هنگامی به شکنجه‌گاه کمیته مشترک گسیل شدند که آزارهای جسمی و روحی ساواک در اوج بود و او و همسرش، سخت‌ترین آنها را تجربه کردند. درگفت وشنود پیش روی، روایت این آزمون دشوار را اززبان ایشان شنیده‌ایم. مخوف‌ترین ابزار شکنجه‌ ساواک *سرکار عالی فعالیت‌های جدی مبارزاتی خود را ازچه دوره ای و چگونه آغاز کردید؟ شانزده سال داشتم که ازدواج کردم. شوهرم در کارخانه فیلکو کار می‌کرد و بسیار اهل مطالعه و تفکر بود. ایشان توسط یکی از همکاران‌اش با گروه حزب‌الله آشنا شد و بعد هم این سازمان کسی را فرستاد که با من عربی و قرآن کار کند. در این دوره بیشتر در باره مسائل اعتقادی کار می‌کردیم و به جلسات استاد مطهری، دکتر بهشتی، دکتر شریعتی، شهید هاشمی‌نژاد و... می‌رفتیم. در خانه یک ماشین تایپ هم داشتیم که با آن مطالب سازمان را تایپ می‌کردیم. در سال 1352 ارتباط ما با سازمان قطع شد و در سال 1353 توسط پسرخاله‌ام، مهدی بخارایی برادر محمد بخارایی ضارب حسنعلی منصور، بار دیگر به سازمان وصل شدیم. *چه شد که دستگیر شدید؟ یکی از اعضای سازمان دستگیر شد و چون به این نتیجه رسیده بود این شیوه مبارزه فایده ندارد، زیر شکنجه همه ما را لو داد! ساعت از نیمه شب گذشته بود که مأموران به خانه‌مان ریختند و من و شوهرم را بردند و مرا به زندان انفرادی انداختند و شوهرم را تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار دادند. *از حال و هوای اولین ساعات دستگیری برای‌مان بگویید؟ در آن شرایط چه چیزهایی را تجربه کردید؟ یادم هست هوا بسیار سرد بود و من هم از سرما و هم از شدت اضطراب، می‌لرزیدم. در سلول فقط یک زیلوی چرک و خون‌آلود بود. آن را دور خودم پیچیدم. آن شب تا صبح صدای فریاد کسانی که دستگیر کرده بودند، می‌آمد. داشتم از وحشت می‌مردم که صدای اذان آمد! با شنیدن اذان آرامش عجیبی را احساس کردم. هنوز هم وقتی صدای آن اذان را می‌شنوم، همان حس در وجودم زنده می‌شود. *فرزندی هم داشتید؟ بله، یک دختر داشتم که او را پیش مادرم گذاشتم. موقعی که متوجه دستگیری‌های وسیع شدیم، خانه‌مان را عوض کردیم، ولی ساواک به سراغ صاحبخانه‌ قبلی ما رفت و از طریق او برادر شوهرم را پیدا کرد و نشانی خانه جدید ما را گرفت و به ما دسترسی یافت. *ملاقاتی هم داشتید؟ بعد از شش ماه بالاخره اجازه دادند دخترم را بیاورند که ببینم. چهار سال بیشتر نداشت و بار اولی که او را برای ملاقات آوردند مرا نشناخت! *آیا می‌دانستید اگر دستگیر شوید زندان و شکنجه به چه صورت خواهد بود؟ در سال 1353 که ما دستگیر شدیم، شکنجه‌ها به اوج خود رسیده بودند. قبلاً از بعضی از مبارزان چیزهایی شنیده بودیم. جزوه‌ای هم به ما داده و در آن مثلاً توصیه کرده بودند پابرهنه راه برویم که پوست کف پاهای‌مان کلفت شود و وقتی ما را شلاق می‌زنند بتوانیم طاقت بیاوریم! از این گذشته انسان وقتی وارد کارهای مبارزاتی آن هم مسلحانه می‌شود، علی‌القاعده انتظار هر فشار، شکنجه و زندانی را دارد. طبیعتاً تمام تمرکز و تلاش‌مان این بود که وقتی دستگیر شدیم کسی را لو ندهیم و حتی در باره مسائل شخصی هم حرف نزنیم و کل ارتباط‌ های‌مان را مخفی نگه داریم. من هم در لحظه دستگیری به خدا پناه بردم و از او خواستم کمک‌ام کند نام کسی را لو ندهم. *بلافاصله بازجویی شدید؟ نه، چون آن شبی که ما را دستگیر کردند، تعداد دستگیر‌شده‌ها خیلی زیاد بود و فرصت نکردند از همه بازجویی کنند، در نتیجه اول کسانی را بردند که حدس می‌زدند اطلاعات مهم‌تری دارند. *شکنجه‌گر شما چه کسی بود؟ مخوف‌ترین ابزار شکنجه‌ ساواک منوچهری شکنجه گر معروف ساواک که بعد از انقلاب از کشور گریخت منوچهری که قیافه مخوفی داشت و دائم فحش‌های رکیک می‌داد. ترجیح می‌دادم با کابل شلاق بخورم، ولی با آن کلمات رکیک به من هتک حرمت نکنند. در آن دوران شکنجه‌ها حالت انتقامی داشت. دو ماه و نیم در زندان بودیم که ارتباط بعدی ما هم لو رفت و شکنجه‌ها بیشتر شد. همیشه در روزهای جمعه بازجوها به مرخصی می‌رفتند و شکنجه‌ای در کار نبود، ولی بعد از لو رفتن آن ارتباط با اینکه روز جمعه بود، مرا به اتاق آرش بردند! دیدم شوهرم را از پا آویزان کرده و آن‌قدر او را زده‌اند که زمین زیر سر او پر از خون شده است! صورتش به‌شدت ورم کرده بود، طوری که او را نشناختم.
خیلی جوان بودم و از دیدن این منظره به‌شدت وحشت کردم و آرام و قرارم را از دست دادم. فریاد می‌زدم و تلاش می‌کردم خودم را به شوهرم برسانم و سرش را در آغوش بگیرم، ولی آنها موهایم را می‌کشیدند و می‌کندند و سعی می‌کردند با مشت و لگد مرا از او جدا کنند. شوهرم در آن وضعیت هولناک به من می‌گفت: آرام باشم، ولی طاقت‌ام را به‌کلی از دست دادم! آنها وقتی دیدند نمی‌توانند از ما حرف بکشند، هر دوی ما را به اتاق حسینی بردند. مرا به تخت بستند و شلاق زدند. سر شوهرم را در دستگاه آپولو گذاشتند و شکنجه دادند. آن‌قدر به پایم کابل زده بودند که ناخن‌هایم در اثر خون‌مردگی افتادند. شوهرم آدم بسیار صبور و خونسردی است، ولی هنوز هم از آثار آن شکنجه‌ها پادرد و کمردرد شدیدی دارد و رنج می‌برد. آپولو: یکی از آشناترین و مخوف‌ترین ابزار شکنجه برای زندانیان به شمار می‌رفت. علت نامگذاری آن به آپولو، شباهت آن به سفینه آپولو بود که چهار دست و پا و سر مهار می‌شد. لکن در این وسیله سر زندانی با محفظه فلزی مهار می‌شد و دست و پاها نیز توسط بست‌های فلزی ثابت می‌شد. بدین ترتیب کلاه فلزی باعث می‌شد که موقع شلاق خوردن صدای زندانی تشدید شده و تأثیر مضاعف و مخربی بر روی سیستم عصبی و شنوایی او گذاشته شود. از طرفی خود بست‌های فلزی هم خیلی محکم بسته می‌شدند که باعث زخمی شدن پوست، گوشت و استخوان مچ دست ها و پاها می‌شد. سرانجام پس از تحمل شکنجه‌های طاقت‌فرسا به شش سال حبس محکوم شدم و شوهرم به حبس ابد محکوم شد و ما را بعد از سه ماه و نیم به زندان قصر فرستادند. *در آن شرایط دشوار چه کسانی از نظر روحی بیشترین تأثیر را روی شما داشتند؟ غیر از شوهرم که حقیقتاً بسیار مقاوم بود و بدترین شکنجه‌ها را تاب آورد، دکتر لبافی‌نژاد که در سلول بغلی بود بسیار در مقاومت کردنم تأثیر داشت. هر روز او را می‌بردند و به‌شدت شکنجه می‌ کردند، ولی وقتی به سلول بازمی‌گشت با آن بدن زخمی و حال نزار باز هم به دیوار سلول می‌زد و سعی می‌کرد به من روحیه بدهد! معمولاً ایشان را طوری کتک می‌زدند و شکنجه می‌دادند که مجبور می‌شد چهار دست و پا به سلول بازگردد و قادر نبود روی پاهایش بایستد. روحیه مقاوم و ایمان شگفت‌انگیز او قلب همه ما را از اطمینان به پیروزی پر می‌کرد. البته شرایط طوری نبود که ما تصور کنیم رژیم به‌زودی ساقط خواهد شد، ولی همه تلاش‌ ما این بود که هر کاری که از دستمان برمی‌آید انجام دهیم. مخوف‌ترین ابزار شکنجه‌ ساواک «نمایی بازسازی شده از صحنه‌های شکنجه محمد علی شعبانی معروف به «حسینی»از شکنجه گران کمیته مشترک ضد خرابکاری» *وقتی به آن دوران فکر می‌کنید چه حسی دارید؟ صداقت، صمیمیت، فداکاری، اعتماد افراد به یکدیگر و تلاش برای محقق کردن عدالت و انجام وظیفه بدون ذره‌ای چشمداشت احساساتی هستند که در آن شرایط در زندگی ما تجلی داشتند و دیگر تکرار نشدند. *در آن لحظات دشوار و پراضطراب چگونه خود را آرام می‌کردید؟ یادم هست هر وقت می‌خواستند مرا برای بازجویی و شکنجه ببرند، به‌شدت دچار اضطراب می‌شدم و دعا می‌کردم خدا به من صبر و آرامش بدهد. همین دعا در آن شرایط خوفناک باعث شده بود بسیار به خدا احساس نزدیکی کنم و تجربه بسیار حیرت‌انگیز و بدیعی بود. یک بار که خیلی اضطراب داشتم، متوجه شدم روی دیوار زندان این آیه کنده شده است: «لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا».(1) با دیدن این آیه دلم قرص شد و ایمان پیدا کردم که زیر شکنجه‌ها تاب می‌آورم و نمی‌توانند از من اعتراف بگیرند. اینها لحظات تکرارناشدنی زندگی‌ام هستند. می خواهم به این نکته هم اشاره کنم که هرگز در باره این‌ مسائل با کسی صحبت نمی‌کنم،زیرابر این باورم که رنج و شکنجه‌ای که تحمل کردم در مقایسه با رنج دیگران هیچ است. *چند فرزند دارید؟ دو دختر و دو پسر که در سال‌های 1350، 1359، 1361 و 1364 به دنیا آمدند. دختر بزرگم در دوره زندان نزد مادرم بود و هر چند وقت یک بار او را می‌آوردند که من و شوهرم او را ببینیم، به همین دلیل آن‌ سال‌ها را خیلی خوب به یاد دارد. *این روزها افراد با کمترین کمبود یا ناملایمتی دچار یأس می‌شوند و نق می‌زنند. برای آنها چه صحبتی دارید؟ خودم در کنار شوهر و فرزندانم زندگی خوبی داشته‌ام و اگر دلتنگ هم بشوم خیلی طول نمی‌کشد. باید از خدا کمک خواست و اوقات عمر را صرف هدف و آرمانی کرد که ارزش داشته باشد. سادگی، همدلی، صداقت و توکل به خدا شادمانی را به ارمغان می‌آورد. *کی آزاد شدید؟ روز چهارم آبان سال 1357، یعنی سالگرد تولد شاه می‌خواستند ما را آزاد کنند. ما ماندیم و عفو ملوکانه را نخواستیم. فردای آن روز چند نفر از بچه‌ها گفتند تا پشیمان نشده‌اند بیرون بروید.
روایت یک مادر و دختر از شکنجه‌های ساواک ناگهان در خانه به صدا درآمد. دختر بزرگم رفت و در را باز کرد و آمد و گفت «مامان! پرویزخان آمده!» دریافتم که برای دستگیری‌ام آمده‌اند. گروه تاریخ مشرق- کتاب خاطرات «مرضیه حدیدچی دباغ» ازجمله آثار خواندنی و تکان دهنده در حوزه انقلاب اسلامی است. این کتاب در بردارنده خاطرات حدیدچی به عنوان یکی از مبارزان زمان انقلاب است که تمام وجودش را برای رسیدن به هدفش گذاشت. این خاطرات علاوه بر اینکه از چند و چون زندان‌های ساواک و شکنجه‌ها خبر می‌دهد، در خود اطلاعات زیادی راجع به امام(ره) دارد. حدیدچی دباغ از جمله انقلابیونی بود که پیش از پیروزی خانواده خود را گذاشت و همراه امام(ره) به پاریس رفت. رفع امور داخلی در پاریس برعهده او بود. بعد از انقلاب نیز او نخستین فرمانده سپاه بود که فعالیتش را در همدان آغاز کرد. رساندن نامه تاریخی امام(ره) به دست گورباچف به همراه آیت‌الله العظمی جوادی آملی از دیگر فعالیت‌های او در طول تاریخ انقلاب بود. در بخش‌هایی از این خاطرات چنین می‌خوانیم: روایت یک مادر و دختر از شکنجه‌های ساواک «سال 1352حدود دو ماه از شکسته شدن محاصره خانه ما می‌گذشت، اما من هیچ‌گاه از اندیشه لو رفتن و دستگیری فارغ نمی‌شدم. همسرم در شرکت ملی ساختمان به عنوان حسابدار مشغول به کار شد و بیشتر ایام دور از خانه و در شهرستان به سر می‌برد. او شبی پس از سه ماه دوری برای دیدن خانواده‌اش آمده بود، من نیز تازه از سفر همدان برگشته بودم. چند روزی بود که به خاطر تولد بچه یکی از اقوام که خود در زندان بود به آنجا رفته بودم. شبی که افراد خانواده دور هم جمع شده از احوال هم سخن می‌گفتیم ناگهان در خانه به صدا درآمد. دختر بزرگم رفت و در را باز کرد و آمد و گفت «مامان! پرویزخان آمده!» دریافتم که برای دستگیری‌ام آمده‌اند. شوهرم را به پشت‌بام فرستادم و گفتم «با تو کاری ندارند، به دنبال من آمده‌اند، شما بالای سر بچه‌ها بمانید!» پرویز و سایر مأموران از من خواستند که بدون سر و صدا همراه‌شان بروم. بچه‌ها دورم جمع شده بودند و گریه و زاری راه انداختند و داد می‌زدند «مامان ما را کجا می‌برید! مامان ما را نبرید!..». ساواکی‌ها می‌خواستند به هر نحوی که شده آنها را ساکت کنند، می‌گفتند «با مادرتان کاری نداریم، پاسخ چند سؤال را که داد برمی‌گردانیمش، شما تا شامتان را بخورید، او برمی‌گردد!» به محض خروج از خانه در کوچه به فرزند یکی از اقوام داماد بزرگم برخوردم و گفتم «برو به فلانی (که از مرتبطین گروه بود) بگو که مرا بردند. مراقب خانه ما باشد»،‌ مأموری متوجه این گفت‌وگوی کوتاه شد جلو آمد و سرزنشم کرد که «چرا حرف زدی؟» گفتم: «او سلام کرد و من جوابش را دادم؛ حرفی با او نزدم». ماشین‌شان را نشان داد و گفت «زیادی حرف نزن، برو سوار شو!» مأموری جلوتر از من در صندلی عقب ماشین نشسته بود، دیدم اگر سوار ماشین شوم آن دیگری هم طرف دیگرم خواهد نشست و من میان آن دو قرار می‌گیرم. گفتم «من بین دو نامحرم نمی‌نشینم، به جلو می‌روم شما سه نفر عقب صندلی بنشینید» با اسلحه تهدیدم کردند «برو بالا! مسخره بازی در نیاور... دو تا نامحرم!» گفتم «بکشیدم ولی من بین دو نفر مرد نامحرم نمی‌نشینم» هر چه می‌گذشت زمان به نفع‌شان نبود، بالاخره همان‌طور که من می‌خواستم شد. به نزدیکی‌های توپخانه (میدان امام خمینی) که رسیدیم، عینک دودی کاملاً ماتی به من دادند، گفتم «من عینکی نیستم» گفتند «عجب دیوانه‌ای است این...!» خلاصه عینک را به چشمم زدم و حرف‌های بی‌ربطی می‌زدم، تا خودم را بی‌خبر نشان دهم و گفتم «آقا هر چه زودتر سؤال‌های مرا بپرسید، باید زود برگردم، بچه‌هایم هنوز شام نخورده‌اند، صبح زود باید برای رفتن به مدرسه بلندشان کنم». به کمیته مشترک رسیدیم، در کمیته فهمیدم ساواک اطلاعات زیادی از من در دست دارد، این که من با این تعداد بچه و مشکلات زیاد زندگی و با وجود زن بودنم دارای ارتباطات و فعالیت‌های سیاسی گسترده بودم، حساسیت‌شان را بیشتر برمی‌انگیخت. شکنجه‌ها با سیلی و توهین و به تدریج با شلاق و باتوم و فحاشی جان‌فرسا شروع شد. چند بار دست و پایم را به صندلی بستند و مهار کردند و کلاهی آهنی یا مسی بر سرم گذاشته و بعد جریان الکتریسیته با ولتاژهای متفاوت به بدنم وارد می‌کردند که موجب رعشه و تکان‌های تند پیکرم می‌شد. شلاق و باتوم، کار متداول و هر روز بود که گاهی به شکل عادی و گاهی حرفه‌ای صورت می‌گرفت. در مواقع حرفه‌ای آنقدر شلاق بر کف پاهایم می‌زدند که از هوش می‌رفتم. بعد با پاشیدن آب هوشیارم کرده مجبور می‌کردند تا راه بروم که پاهایم ورم نکند. دردی که بر وجودم در اثر این کار مستولی می‌شد، طاقت‌فرسا و جانکاه بود.
یک بار وقتی در اثر درد ضربات شلاق بیهوش شدم و دوباره چشم باز کردم، خودم را در داخل اتاقی که در آن یک میز و صندلی بود، دیدم. پشتم به شدت درد می‌کرد و زخم‌هایم می‌سوخت. از وحشت و ترس خود را به دیوار چسباندم تا اگر دوباره برای شکنجه آمدند، پشتم از ضربات شلاق درامان بماند؛ از شدت خستگی چشم‌هایم را نمی‌توانستم باز کنم، صدای پایی شنیدم. چشم‌هایم را نیمه باز نگه داشتم، دیدم مأموری وارد شد ـ خدا عذابش را زیاد کند ـ چشم‌هایم را کاملاً بستم و به خدا توکل کردم. مدتی ایستاد و رفت، طولی نکشید که دوباره بازگشت و باتومی در دست داشت؛ جلو آمد و مرا کتک زد؛ وحشی و نامتعادل به نظر می‌آمد،‌ هر چه می‌پرسید اظهار بی‌اطلاعی می‌کردم. اثر باتوم برقی بر روی نقاط حساس بدن از جمله گوش، لب و دهان به قدری دردناک بود که کاملاً بی‌حس و بی‌نفس می‌شدم. یک مرتبه، مرا بر روی تختی خواباندند و دست‌ها و پاهایم را از طرفین بستند، وقتی شکنجه‌گر وارد اتاق شد، سیگار روشنی بر لب داشت، بلافاصله آن را روی دستم خاموش کرد و همراه با ضجه و ناله من به مسخره گفت «آخ! سیگارم خامومش شد!» و دوباره سیگار دیگری روشن کرد، این بار آن را بر روی جاهای حساس بدنم خاموش کرد که از تمام سلول‌هایم درد برخواست. حدود 16 روز از بدترین و وحشتناک‌ترین شکنجه‌ها را تحمل کردم، ولی هنوز چیزی یا مطلب درخور و با اهمیتی به ماموران نگفته بودم. این امر سخت بر مأموران و بازجوها گران آمد. از این رو دست به کاری کثیف و غیرانسانی و خباثت‌آمیز زدند؛ دختر دومم را که به تازگی به عقد جوانی درآمده بود دستگیر و به کمیته نزد من آوردند. آنها فکر می‌کردند با چنین اقدامی و ایجاد فشار روحی و روانی، مقاومت مرا در هم شکسته و مرا به حرف درمی‌آورند زهی خیال باطل! رضوانه محصل مدرسه رفاه بود و به همراه سایر دانش‌آموزان مدرسه به کارهای هنری و جمعی می‌پرداخت. او سرودها و اشعاری را که از رادیو عراق پخش می‌شد با دوستانش جمع‌آوری کرده و در دفترچه‌اش نوشته بود. این دفترچه پس از دستگیری من و هنگام تفتیش و بازرسی خانه، به دست مأموران افتاده بود و این بهانه‌ای برای دستگیریش شده بود. شب اول، آن محیط برای رضوانه خیلی وحشتناک و خوف‌آور بود، دایم به خود می‌لرزید و دستش را به دستان من می‌فشرد. البته من نیز دست کمی از او نداشتم، ولی بایستی برای حفظ روحیه دخترم خودم را استوار و مسلط نشان می‌دادم تا او بتواند در برابر شکنجه‌هایی که در روزهای بعد پیش رویش بود دوام بیاورد و خود را نبازد. مأموران به بهانه جلوگیری از خودکشی و حلق‌آویز شدن،‌ چادر از سرمان گرفتند. برایم خیلی روشن بود که انگیزه و هدف واقعی آنها از این کار، دریدن حجاب ـ نماد زن مومن و مسلمان ـ و شکستن روحیه ما بود، از این‌رو ما نیز از پتوهای سربازی که در اختیارمان بود برای پوشش و به جای چادر استفاده می‌کردیم. عمل ما در آن تابستان گرم برای ماموران خیلی تعجب‌آور بود، آنها به استهزا و مسخره ما را «مادر پتویی! دختر پتویی!» صدا می‌کردند. جلادان کمیته در ادامه کارهای کثیف‌شان، چند موش در سلول رها کردند که دخترم می‌ترسید و وحشت می‌کرد و خودش را به من می‌چسباند و می‌گریست. تا صبح موش‌ها در وسط سلول جولان می‌دادند و از در و دیوار بالا و پایین می‌رفتند. در آن شرایط و اوضاع، بایستی به دخترم دلداری می‌دادم ولی به دلیل ترس از میکروفن‌های کار گذاشته شده و شنیدن حرف‌هایمان، پتو را به سر می‌کشیدیم و به بهانه خوابیدن، در همان وضعیت خیلی آهسته و آرام برایش صحبت می‌کردم تا بداند اوضاع از چه قرار است. آن شب دهشتناک به سختی گذشت. صبح هر دوی ما را برای بازجویی و شکنجه بردند چون پتو به سر داشتیم، خنده‌های تمسخرآمیز و متلک‌ها شروع شد، «حجاب پتویی!» «مادر پتویی!، دختر پتویی!... پتو پتویی!» و ... یکی گفت «کجاست آن خمینی که بیاید و شما را با پتوی روی سرتان نجات دهد و...» خلاصه ما را حسابی دست انداخته و مسخره می‌کردند. وقتی از کارها و وحشی‌بازی‌هایشان نتیجه نگرفتند، ما را از هم جدا کردند. لحظاتی بعد صدای جیغ و فریادهای دلخراش رضوانه همه جا را فراگرفت. به خود می‌لرزیدم، بغضم ترکید و گریستم، به خدا پناه بردم و از درگاهش برای رضوانه، تحمل در برابر این همه شدت و سبعیت التماس کردم. با وجود این همه شکنجه، رضوانه چیزی نداشت که بگوید. برای من هم همه چیز پایان یافته بود و از خدا شهادت را طلب می‌کردم.
رفته رفته زخم‌ها و جراحت‌های من عفونت کرد و بوی مشمئز کننده آن تمام سلول را فراگرفت، به طوری که ماموران تحمل ایستادن در آن سلول را نداشتند. ماموران که از مقاومت ما عصبانی بودند، شبی آمدند و با درنده خویی رضوانه را با خود بردند و فریادها و استغاثه‌های من راه به جایی نبرد. دیگر تاب و توانی برایم نمانده بود. نگران و مشوش ثانیه‌ها را سپری می‌کردم. برایم زمان چه سخت و سنگین در گذر بود. بی‌قرار و بی‌تاب در آن سلول یک‌ونیم‌متری این طرف و آن طرف می‌شدم و هرازگاهی از سوراخ کوچک [دریچه] روی در، راهرو را نگاه می‌کردم. کسی متوجه رفت و آمدها نبود؛ چه کسی را بردند؟! چه کسی را آوردند؟! هیچ برای ما مشخص نبود. برای هیچ‌کس، هیچ‌کس! چون مارگزیده‌ای به خود می‌پیچیدم. صدای جیغ‌ها و ناله‌های جگرسوز رضوانه قطع نمی‌شد. سکوت شب هم فریادها را به جایی نمی‌رساند. ناگهان همه صداها قطع شد... خدایا چه شد؟!‌ هراس وجودم را گرفت. دلهره، راه نفس کشیدنم را بند آورد! تپش قلبم به شماره افتاد! خدایا چه شد؟! چه بر سر رضوانه آوردند؟! ساعت 4 صبح که چون مرغی پرکنده هنوز خود را به در و دیوار سلول می‌زدم. ... صدای زنجیر در را شنیدم... به طرف سلول خیز برداشتم. وای خدایا این رضوانه است که تکه پاره با بدنی مجروح، خونین،‌ دو مامور او را کشان کشان بر روی زمین می‌آورند. آن قطعه گوشت که به سوی زمین‌ها رها شده رضوانه! جگر پاره من است. هر آنچه که در توان داشتم، به در کوفتم و فریاد کشیدم، آن چنان که کنگره آسمان به لرزه درآمد، هر چه که به دستم می‌رسید دندان می‌کشیدم، آنقدر جیغ زدم که بعید می‌دانم در آن بازداشتگاه جهنمی کسی صدایم را نشنیده و همچنان در خواب باشد. وقتی دیدم سطل‌های آبی که بر روی او می‌پاشند، او را به هوش نمی‌آورد و بیدارش نمی‌کند؛ دیگر دیوانه شدم، سر و تن و مشت و لگد بر هر چیز و همه جا می‌کوفتم، فکر می‌کنم زبانم بریده بود که خون از دهانم می‌آمد؛ دیگر نای فریاد و تحرک نداشتم، بهت‌زده به جسم بی‌جان دخترم از آن سوراخ در می‌نگریستم... ولی هنوز از قلبم شرحه شرحه خون می‌جوشید. ساعت 7 صبح آمدند و پیکر بی‌جانش را داخل پتویی گذاشتند و بردند. تصور اینکه رضوانه جان از کالبد تهی کرده و مرده باشد، منفجرم می‌کرد، چنان که اگر کوه در برابرم بود متلاشی می‌شد، به هر چیز چنگ می‌زدم و سهمگین به در می‌کوفتم و فریاد می‌زدم: «مرا هم ببرید! می‌خواهم پیش بچه‌ام بروم! او را چه کردید؟ قاتل‌ها! جنایتکارها و...» در همین حیص و بیص صوت زیبای تلاوت قرآن میخکوبم کرد: «واستعینوا بالصبر والصلوة و انها لکبیره الّا علی‌الخاشعین». آب سردی بر این تنوره گُر گرفته ریخته شد، صوت قرآن چنان زیبا خوانده می‌شد که گویی خدا خود سخن می‌گفت و خطابم قرار می‌داد و مرا به صبر و نماز فرامی‌خواند. بر زمین نشستم و تازه به خود آمدم و دریافتم که از دیشب تاکنون چه اتفاقی روی داده است. صدا، صدای آیت‌الله ربانی شیرازی بود که خیلی سوزناک دلداریم می‌داد.» *** خانم رضوانه ميرزا دباغ فرزند خانم مرضیه حدیدچی دباغ نیز با واحد فرهنگي و انتشاراتي موزه عبرت ايران به گفت و گو نشسته و نتيجه آن در کتاب «آن روزهاي نامهربان» از سوي آن موزه به تاريخ پژوهان عرضه شده است:
چهارده سال بیشتر نداشتم و در دبیرستان رفاه تحصیل می‌کردم . مادرم نه تنها به عنوان یک مادر، بلکه خط‌دهنده زندگی من بود و جهت فلش را برای من مشخص کرده بود. همه چیز الهی بود و این لطف خدا بود . همراه بودن پدر و مادرم، راه نورانی‌ای را برای من ترسیم کرده بود که سمت و سوی فعالیت‌های ما در مسائل فرهنگی و سیاسی و الهی بود. من در جلساتی که مادرم داشت همواره شرکت می‌جستم و جان تشنه خود را از کلام او سیراب می‌کردم. مادرم مرا در مدرسه‌ای ثبت‌نام کرده بود که عزیزانی نظیر آیت‌الله شهید بهشتی و محمدعلی رجایی از گردانندگان اصلی آن بودند و فرزندان خود آنان نیز در همان جا فعالیت می‌کردند. وقتی فعالیت‌ها و زحمات مادر را می‌دیدم بر آن می‌شدم تا من هم کاری کنم. با یکی از دوستان به نام خانم «حداد عادل» (خواهر دکتر غلامعلی حداد عادل) بر آن شدیم تا حرکتی را آغاز کنیم. شبانه رادیو را روشن می‌کردم و از رادیوی عراق اعلامیه‌ها و پیام‌های حضرت امام خمینی را گوش می‌کردم و به دقت می‌نوشتم و چون دستگاه تکثیر نداشتیم با استفاده از کاربن اعلامیه‌ها را رونویسی می‌کردم و صبح به مدرسه می‌بردم و قبل از این که بچه‌ها به مدرسه بیایند به کمک دوستم، خانم حداد عادل، آنها را داخل میز همه بچه‌ها می‌گذاشتیم. زمانی که مأمورین ساواک وحشیانه به منزل ما ریختند و مسائل ما برایشان رو شده بود، مرا دستگیر کردند. ابتدا زیر بار نرفتم و همه چیز را انکار ‌کردم، چرا که خداوند لطف کرده بود و من با هر دو دست، قدرت نوشتن داشتم. ساواک بر آن شد تا نمونه‌های خطم را چک کند و پس از این متوجه شدند که نوشتن اعلامیه‌ها کار من بوده است. در آن زمان من تازه عقد کرده بودم و وسایلی خریده بودیم که: همه را داخل چمدانی گذاشته بودم. به خیال خودم اعلامیه‌ها را لابلای آن اجناس پنهان کردم که ساواک به آن دست پیدا نکند . اما ساواکی‌ها همه جا را به هم ریختند و اشیایی را که داخل چمدان بود از جمله طلا و وسایل عروس را با خود بردند و پارچه‌هایی را که تا شده بود با آتش سیگار سوزاندند. آنها سیگار را داخل پارچه‌ها فشار می‌دادند و می‌سوزاندند. بالاخره به مدارک پنهان شده رسیدند. پدرم از آنان خواست که او را به جای من ببرند و با ناراحتی می‌گفت او بچه است مرا ببرید. آنها هم در پاسخ گفتند: شما خیالت راحت باشه و پیش بچه‌هات بمون. چشمهایم را بستند. وقتی داخل کوچه شدم، از زیر چشم‌بند دو دستگاه اتومبیل را دیدم. به خیال خودم لباس پوشیده‌ای در زیر چادر به تن کرده بودم که اگر در ساواک چادرم را کشیدند با حجاب باشم. متأسفانه وقتی به ساواک رسیدیم نه تنها حجاب را از من گرفتند بلکه به لباس تنم هم رحم نکردند و کتک‌ها و شکنجه‌ها آغاز شد. یونیفورم مخصوص زندان که شامل یک تونیک و شلوار بود به من تحویل شد و برای پوشش سر از پتو استفاده می‌کردم. زمانی که مرا به کمیته آوردند، روانه سلولی شدم که مادرم در همان سلول بود و این برای من دنیایی از ارزشمندی بود. در همان اتاق افسر نگهبان، فردی به نام آقای اکرمی را که از دوستان خانوادگی ما بودند دیدم که آن چنان به ایشان سیلی زده بودند که فک ایشان کاملاً از جا درآمده بود. برخورد ساواک با همه زندانیان مشخص بود، چون مسلماً کسی را برای نوازش کردن به بازداشتگاه ساواک نمی‌بردند.
صدای شلاق زدن‌ها و نواری که دائماً پخش می‌شد: «بزن، بزن که داری خوب می‌زنی» و بازجویان مست پست‌فطرتی که مانند حیوانات درنده به جان زندانی می‌افتادند. بازجوی من شخصی به نام منوچهری بود که همواره به من شوک الکتریکی می‌داد. صحنه شکنجه‌های مادرم برایم بسیار سخت و دردآور است. به خاطر دارم که مادرم را سرپا نگهداشته بودند و اجازه نمی‌دادند لحظه‌ای بنشیند و یا به او بی‌خوابی می‌دادند که گاه 48 ساعت و یا بیشتر طول می‌کشید. وقتی که شب می‌شد تازه اول کار بازجویان بود و سیلی خوردن و شکنجه با کابل مانند نقل و نبات نثار زندانیان می‌شد. شوک الکتریکی تمام ابعاد وجودم را به لرزه درمی‌آورد و شلاق‌ها همیشه خونین و مالین بود. ساواک از بنیان دروغ بود و از اعمال دروغین و نیرنگ‌های زیادی استفاده می‌کرد. یک روز مرا برای بازجویی آورده بودند. منوچهری مرا می‌زد و می‌گفت که تو باید بگویی این پسر را می‌شناسی؟ پسری که پیش از من تا سر حد شهادت شکنجه کرده بود و می‌گفت باید بگویی که با این پسر آشنا هستی. من هم اظهار بی‌اطلاعی می‌کردم و آن زندانی شکنجه شده هم همین طور و شکنجه‌ها ادامه پیدا می‌کرد. به قدری شکنجه شده بودم که دیگر تنفس برایم میسر نبود و کارم به جایی رسیده بود که در بیمارستان هر روز یک یا دو عدد آنتی‌بیوتیک به من تزریق می‌شد و دیگر توان و جانی نداشتم. منوچهری که بازجوی من بود کریه‌المنظر بود و من اعتقاد دارم که حتی نگاه به چنین اشخاصی بر روزگار انسان اثر منفی می‌گذارد. بازجویان ساواک به قدری آلوده و پلید بودند که بُعد حیوانیشان به نهایت اعلا رسیده بود و تا مرتکب جنایات پلید خود نمی‌شدند اقناع نمی‌شدند. بازجوها ترفندهایی به کار می‌بردند تا از بچگی من استفاده کنند. در اتاق بازجویی برای ناهار خودشان چلوکباب گذاشته بودند و بعد یک پرس از همان غذا را جلوی من گذاشتند که من فکر کنم آنها با من کاری ندارند. زهی خیال باطل که می‌خواستند با آن یک پرس غذا از من حرف بکشند! در داخل سلول نانی که می‌دادند آن قدر خشک بود که آن را زیر سرمان می‌گذاشتیم. آنان معمولاً از الفاظ زشت و رکیک استفاده می‌کردند و همه زنان را با الفاظ نامربوط خود صدا می‌زدند. یک بار در اتاق بازجویی یکی از بازجویان به نام تهرانی بعد از چند روز شکنجه پی در پی از من پرسید تشنه هستی؟ جواب دادم: بله. آب را جلوی صورتم گرفت و بر زمین ریخت و من در آن لحظه فقط به اطفال تشنه امام حسین (ع) فکر می‌کردم و با خود می‌گفتم اینها فرزند یزیدیان هستند. از خباثت و کارهای کثیفی که بازجویان انجام می‌دادند نمی‌توانم حرفی بزنم، چرا که شرم دارم. ناظر آن همه زشتی و پلشتی بودم اما کاری از دستم برنمی‌آمد و با هر شکنجه‌ای دچار ضعف و بی‌حالی می‌شدم. روح بلند مادرم و دیدن وضعیت ایشان برایم تسکین بود. خانمی را کنار ما آورده بودند که هیچکدام از انگشتانش ناخن نداشت و من فقط بلندمرتبگی مادرم را می‌دیدم . صبر می‌کردم و با تیمم نماز می‌خواندم. من مدام صدای آه و ناله متفاوت افراد مختلف را می شنیدم . بیشتر زندگی من پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته و نتوانسته‌ام آن طور که شایسته بنده خداست، شاکر خدا باشم و او را عبادت کنم و قطعاً این مشیت الهی بوده است که من پشت آن چهره‌های پر زرق و برق آن روزگار ، الگویی مانند مادرم داشته باشم. خدا می‌داند که نمی‌خواهم از خودم بت درست کنم اما عنایت خداوند باعث می‌شد توجه بیشتری داشته باشم تا آن دوران سخت سپری شود . اکنون افسوس می‌خورم که چرا آن حالات را الان ندارم. من دختری چهارده ساله بودم که دستگیر شدم. از خدا می‌خواهم که همه جوانان و نوجوانان ما بدانند که انقلاب چگونه به دست آمد. در آن صورت است که با علم به همه آنچه گذشته، می‌توانیم در حفظ و نگهداری انقلاب کوشا باشیم. ان‌شاءالله درس عبرتی برای همگان باشد. منابع : کتاب «آن روزهاي نامهربان» ، انتشارات موزه عبرت خاطرات «مرضیه حدیدچی دباغ» انتشارات سوره مهر
شاید باور نکنید که بر اثر تکرار دفعات شکنجه با شوک الکتریکی بسیاری از مسائل را به یاد نمی‌آورم و خیلی از مسائل را حتی هم اکنون بعد از گذشت سال‌ها با کمک خواهرم راضیه به یاد می‌آورم. نامزدم، آقای بهزاد کمالی اصل را نیز دستگیر کرده بودند و ایشان را هم با اطو سوزانده بودند و مقداری اذیت کرده بودند. البته ایشان هم قبل از من دستگیر شده بودند و در یک روز با مراقبت و کنترل خانه ما 12 نفر را دستگیر کرده بودند. هیچ وقت لحظه دستگیری‌ام را فراموش نمی‌کنم. واقعاً به طرز وحشیانه‌ای برخورد کردند. ساواکی‌ها فکر می‌کردند که انگار با یک گروه طرف شده‌اند . آن چنان داد و فریاد می‌کردند که کسی جرأت نکند نفس بکشد. قبل از این که مادر را دستگیر کنند، ساواکی‌ها چهار هفته در خانه ما اقامت کرده بودند و آزادی را از همه ما سلب کرده بودند. حتی اگر می‌خواستیم برادر کوچکم را برای خرید به بیرون از منزل، بفرستیم، تا تفتیش نمی‌کردند اجازه نمی‌دادند که از منزل خارج شود. ساواکی‌ها در حالی که ادعا می‌کردند خیلی زرنگ هستند اما لطف خدا و هدایت فکری مادر در همین اوضاع سخت به کمک ما آمده بود و از بقال محل کمک گرفتیم. بقال محله ما مرد بزرگواری به نام آقای بهاری بود که مغازه او بیشتر شبیه به عطاری بود و کمک زیادی در این جریان به ما کرد. حتی شهادت آیت‌الله سعیدی را او به ما اطلاع داد و کسانی که قصد تردد به منزل ما را داشتند توسط او از نبش کوچه بازگردانده می‌شدند. مادرم کاغذ کوچکی را نوشت و بر روی آن علامتی گذاشت و آن را به دست برادر کوچکم سپرد و مبلغی پول به او داد که آن تکه کاغذ کوچک پشت پول چسبانده شده بود و به برادرم گفت: به آقای بهاری بگو به ما شکلات برساند. همین پیام، بهاری را متوجه مشکلات ما کرده بود. آقای بهاری فرد متشرعی بود و نسبتاً در جریان مسائل قرار داشت. یک بار نامزدم آقای کمالی را از سر کوچه برگردانده بود و به این وسیله مانع دستگیری او شد. ساواک تلاش بسیاری کرد تا در طول مدتی که در خانه اقامت داشند اسناد و مدارکی به دست بیاورند. دو جعبه اعلامیه داخل خانه بود که با رهنمود مادر، آنها را داخل طشت آب و زیر لباس چرکها پنهان کرده بودیم و با غفلت نگهبانها به داخل حمام رفتیم و با بلند کردن صدای آب، اعلامیه‌ها را پاره کرده و داخل چاه ریختیم. در طول مدتی که در خانه اقامت داشتند، مادر برای آنها غذا و همه چیز تهیه می‌کرد و سعی می‌کرد وانمود کند که سوادی ندارد و از هیچی سر درنمی‌آورد؛ در حالی که منزل ما محل رفت و آمد دانشجوها و فعالین انقلابی بود. به هر ترتیب، حالا دیگر دستگیر شده بودم و در اثر مرارت‌ها و سختی‌های ناشی از محیط کمیته به بیمارستان رفتم . در بیمارستان مرا با دو دست به تخت زنجیر کرده بودند. در کمیته مشترک چشمانم بسته بود و چیزی را نمی‌دیدم. فقط صدا بود که می‌شنیدم و در سکوت فقط صداهای شکنجه‌گران و افرادی که تحت شکنجه بودند را با همه وجود لمس می‌کردم. نه جسم و نه روح، حتی برای لحظه‌ای آرام و قرار نمی‌یافت.