'واژه به واژه
سطر به سطر
تو را . . نگاهت را . .
خواهم نوشت
می نویسم از تو که چمدانت را بسته ای
فصل به فصل تو را کتاب می کنم
شاید برگشتی خواندی و عاشق شدی
زمانی که تو مانده ای و
کتابخانه ای پر از عشق
تا تو باشی چایِ شعرم تازهدم با قندِ توست
بی تو اما طعمِ دنیا از دهان افتاده است...
.
تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا، که چهها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه، ولیکن خالی ست
ساحت سینه، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن
تا خدا، یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده
- سهراب سپهری
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
- حافظ
دلم میخواد بیشتر بخونم، بیشتر بدونم، بیشتر زندگی کنم اما مثل یه جنازه فقط خودمو از امروز به فردا میکشم.
هنگامی که جنگلی آتش میگیرد؛
این حیوانات هستند که فرار میکنند نه درختان ...
پ.ن: ما اینجا ریشه در خاک داریم . . .