خضرآء
ای از بهارِ روی تو، سرسبز گشته عمرِ من ؛
آری عزیزِدلم بهار هم آمد ؛
ولی تو جا ماندی ،
در سالی که به پایان رسید ..
چی بگم والا ..
این دِل دست خود امام حسینع
اصلا هرکاری خواست باهاش بکنه .
نمیذاره حسرت بخورم دیگه ، نه ؟!
چه خبر یار؟! شنیدم که گرفتار شدی !
دل سپردی و برای دگری یار شدی ...
بعدِ دل کندنت از من دلت آرام گرفت ؟!
خوب شد زندگیات ؟! یا که بدهکار شدی؟!
بی تو اینجا خبری نیست به جز غصه و درد ؛
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی ...
بودنت، پنجره ای باز به رویاها بود ...
ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی !
عشق را با طمعِ منطق خود تاخت زدی !
تا نهایت به دلت سخت بدهکار شدی !
تو خودت خواستی از قصهی من پر بکشی ؛
پس نگو کار خدا بوده و ناچار شدی ...
حسرت یارِ تو بودن به دلم ماند که ماند
آخرین خواستهام ، قسمت اغیار شدی !
من که در حد پرستش به تو دلبسته شدم ؛
من چه کردم که تو اینگونه جفاکار شدی ؟!
پشت کردی به من ای ناز غزالِ غزلم ...
شیر را پس زدی و طعمهی کفتار شدی !
مرگِ دل، نقطهی آغاز فروپاشی هاست ؛
حیف و صد حیف که تو دیر خبردار شدی !
پنجره را باز کن و
از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر.
خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...