چه خبر یار؟! شنیدم که گرفتار شدی !
دل سپردی و برای دگری یار شدی ...
بعدِ دل کندنت از من دلت آرام گرفت ؟!
خوب شد زندگیات ؟! یا که بدهکار شدی؟!
بی تو اینجا خبری نیست به جز غصه و درد ؛
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی ...
بودنت، پنجره ای باز به رویاها بود ...
ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی !
عشق را با طمعِ منطق خود تاخت زدی !
تا نهایت به دلت سخت بدهکار شدی !
تو خودت خواستی از قصهی من پر بکشی ؛
پس نگو کار خدا بوده و ناچار شدی ...
حسرت یارِ تو بودن به دلم ماند که ماند
آخرین خواستهام ، قسمت اغیار شدی !
من که در حد پرستش به تو دلبسته شدم ؛
من چه کردم که تو اینگونه جفاکار شدی ؟!
پشت کردی به من ای ناز غزالِ غزلم ...
شیر را پس زدی و طعمهی کفتار شدی !
مرگِ دل، نقطهی آغاز فروپاشی هاست ؛
حیف و صد حیف که تو دیر خبردار شدی !
پنجره را باز کن و
از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر.
خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...
سالها بعد؛
که مُشتی خاک از سرزمینات شدهای،
باران که میزند بویی به مشام خواهد رسید.
کاش بوی عشق ، امید و وطن دوستی بلند شود.
نه ترس و خیانت به وطن .
از اینکه ساعت ها میشینم با خودم صحبت میکنم خسته شدم ، کاش میتونستم با خودمم قطع رابطه کنم ..