برف هفت سالگی را بخاطر صدای پدر دوست داشتم که میگفت پاشو ببین چه برفی اومده ، برف ده سالگی را بخاطر آدم برفیهایش ، برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش ، برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان ِافکار یخ زده بود ؛ برف بیست سالگی را به خاطر قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم ، اما برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود ُ سرد .
- صادق هدایت
زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پُر باید کرد. سادهها، سطحی نیستند. خرید چند سیبِ تُرش میتواند به عمقِ فلسفهٔ مُلّاصدرا باشد. مشکلِ ما این نیست که برای شیرینکردنِ زندگی، مُعجزه نمیکنیم؛ مشکلِ ما این است که همانقدر که ویران میکنیم، نمیسازیم؛ همانقدر که کُهنه میکنیم، تازگی نمیبخشیم؛ همانقدر که دور میشویم، باز نمیگردیم؛ همانقدر که آلوده میکنیم، پاک نمیکنیم؛ همانقدر که تعهّدات و پیمانهای نخستین خود را فراموش میکنیم، آنها را بهیاد نمیآوریم؛ همانقدر که از رونق میاندازیم، رونق نمیبخشیم. مشکل این است که از همهٔ رؤیاهای خوشِ آغازْ دور میشویم و این دورشدن به معنای قبولِ سُلطهٔ بیرحمانهٔ زمان است.
- نادر ابراهیمی
خضرآء
قرآن بخوانید ، قرآن پخش کنید ؛ قاسم ِعزیز مهمان دارد .
اگرپایانما،
باشهادتسردارانمانبود،
درکربلاهمهچیزبهپایانمیرسید!
ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽﻫﺎ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽدﺍﺩ ، ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ ، ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽﻫﺎ ، ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢﻫﺎ .
ﻫﻤﻪﺵ ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ ،ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ . ﻭﻗﺖ ِﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ ، ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ ، ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ
ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻧﯿﺴﺘم ُﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩهاﻧﺪ ؛
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ، ﻣﻮﺿﻌﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍست ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ِﺁﺩﻡﻫﺎ ﻭ ﻧﮕﺎﻩﺷﺎﻥ ، ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ .
- فروغفرخزاد