من ندانستم از اول که تو بی مِهر و وَفایی .
عهد نابَستن از آن بِه که بِبَندی و نَپایی !
دوستان عیب کنندَم که چرا دل به تو دادم ؛
باید اول به تو گفتن که چُنین خوب چِرایی :))
آقای امام حسین‹ع› ؛
ولی انصاف نبود ، تنی که با خستگی به
مُحرمت کشوندمُ به کربلات راه ندادی .. :)))
آسمونُ خیلی دوست دارم ؛
خصوصا این وقتِ دمِ صبح که انگار از دلِ شب، آروم آروم ، داره بیرون میاد . میشه ساعتها به این بومِ بلندِ آبی خیره موند و بازم سیر نشد ؛
از این سکوتِ نرم، از این ابرهای سرگردون، از این آبیِ دور و دوستداشتنی .
دلم برای آسمون تنگ میشه ؛
کاش میشد تکهای از آبیِ اونُ چند تا از ابرهاشُ مثل نشونی از یه رویای قدیمی ، به سینهام سنجاق کنم ؛
برای روزهای تاریکم، برای وقتهایی که بیآسمون و بینفس میشم و بعد، فقط یادم بمونه هنوز هم میشه به جایی دل بست که بالای سرِمونه و همیشه ، حتی در دلِ شب، راهِ خودشُ به صبح پیدا میکنه .
- خضراء
مَرا به وَصل برسانی یا واگذاری ؛
میانِ هِجران و وصال ، دوستت دارم :))
_ آقایاباعبدالله ؛