خضرآء
آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتی ای عجب از این طرف ها هم گذاری داشتی
راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی؟!
نامم را خواندی
وَ شناختم تو را
وَ حالا . .
با دو جان
-یکی جانِ سابق و یکی این جانِ اضافه شده-
میشود برایِ 'تو' جان داد .
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
- حافظ
.
در این زمینِ تشنه، مُردن جورِ دیگر بود
ما گرچه خشکیدیم اما چشمِمان تر بود
آوارهها آوارهها را خوب میفهمند
ما مثل هم بودیم، غم با غم برابر بود
از آسمانْ دیگر نگاهی سمتِ پایین نیست
امشب دعا کردیم، اما بارِ آخر بود
ما در رژیمی بیتعادل رشد میکردیم
غم چاقتر میشد ولی لبخند لاغر بود
آوارگی: آزاد!
غم: آزاد!
مرگ: آزاد...
هر اتفاقی غیرِ خندیدن میسّر بود!
راهی به جز در چاه ماندن پیشِ پایم نیست
در روزگاری که برادر نابرادر بود
چون غدهای بدخیم کمکم بیشتر میشد
خشمی که بین شعرهای من شناور بود
گرگی که ما را بُرد، ما را کشت، ما را خورد
تا لحظهی آخر گمان کردیم مادر بود!
من آخرین برگم! ولی این باد بیرحم است
دنیا زمینِ جنگهای نابرابر بود
رویای ما در تورِ ماهیگیرها جا مانْد
ای رودِ من... بدرود شاید منطقیتر بود
ما چشمها را با اسید و اشک میشستیم
دیدیم... اما مرگ پایان کبوتر بود!
- حامد ابراهیمپور
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آی قربون اون مدرسهای برم که بچهها رو کافر کنه !
خضرآء
من نمیدانستم معنی هرگز را . . . تو چرا باز نگشتی دیگر؟!
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…