درد واقعی اونوقته که خاطرهها، از چیزی که زندگی برات جا گذاشته، دردناکتر میشن.
در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست
"تنها کاری که باید انجام بدیم اینه که: تصمیم بگیریم با زمانی که به ما داده شده چیکار کنیم؟"
جیآرآر تالکین - یاران حلقه
تو رفتهای و همه چیز در من مردهاست، خندههایم، برق چشمهایم، امیدم.
میترسم زمان هم تو را در من بمیراند ...
عزیزم
گوشت را نزدیکتر بیاور
ما،
تهسیگارهای خداوندیم
افتاده بر زمین
- علیرضا قاسمیان
غمگینم. ساده از کنارش نگذر. این کلمه آنقدر عمیق است که در وسط روز در میان جمع ناگهان خیس شدن گونههایم را احساس میکنم ...
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش
میبرم تا که در آن نقطهٔ دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهٔ عشق
زين همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوهٔ امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد. میرقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهٔ جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچهٔ شادی بودم
دست عشق امد و از شاخم چید
شعلهٔ آه شدم، صد افسوس
که لبم باز به آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم، خنده به لب، خونین دل
میروم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
- فروغ فرخزاد