آنگاه دلهره ها آغاز می شود، دلم می گیرد، اضطراب به هیجانم می آورد، اشک چشمم را می سوزاند بی آنکه فرو ریزد، می خواهم فریاد بزنم و فرار کنم، به کسی و به جایی پناه برم، اما چه کسی پناهم می دهد؟ نه دوستی دارم و نه خویشاوندی و به ناچار در خود فرو می روم و بر اعصاب کوفته ام فشار می آورم و در دلم می گریم. اضطرابم را فرو می خورم و خاموش و بی حرکت ساعت ها و ساعت ها به در و پنجره خیره می شوم و اندک اندک چیزی در خیالم شکل می گیرد: قطره هایی غلیظ و کش دار، به آهستگی و سنگینی، درون شیشه ای فرو می چکد. آن ها را می شمارم و می شمارم، زیرا میدانم که این همان بعد از ظهر شوم است، همان ساعت های بلاتکلیفی و در به دری و بی پناهی و بی کسی و تنهایی بعد از ظهرها است که، در مقابل چشمان سوزان و ملتهب من، از دنیایی نامریی بوی زمین سرازیر می شود.
-بهرام صادقی
هدایت شده از آیـٰات .
بعضی وقتها ، آدمها مجبورند به چشمهای هم زل بزنند و تظاهر کنند که هیچ خاطرهای باهم ندارند ! :))))
برای خودم مینویسم؛
او مسافرِ تنها در سرزمینی بود که خود بنا نهاده بود؛ نه از سرِ رَوَندِگانِ زمانه بود که در حصارِ شباهت زندانی شوند، و نه از اهالیِ دوری که در سکوت بمانند. این تفاوتِ بنیادین، او را به تنها تفسیرگرِ حقیقتِ مشترکِ همه انسانها بدل ساخت؛ کلمات از توصیفِ منحصر به فردیاش قاصر بودند، چرا که او خود، زبانی بود فراتر از گفتار، و دریچهای به فهمی بیپایان.
- خضراء
عشق، آن فرمول اثباتنشدهای بود که برایم تکرار کردند. اما من در بایگانی تلخترین مشاهداتم، به سندی دال بر تحقق آن نرسیدهام. هر بار که پروندهای باز شد، به جای تفاهم، فقط یک اتاق قفلشده و سکوتی سنگینتر یافتم. این تکرار، دیگر نه امید است، نه سرنوشت؛ فقط یک الگوریتم معیوب در این جهان سرد است.
- خضراء