«در میانهی این هیاهوی رقتانگیز و خندههای مصنوعی، من تماشاگر خودم بودم. بازیگر نقش زنِ مغرور و متعالی که هرگز تن به ابتذال نداد. هر پنداری که از پاکی نداشتم، در لحظهی فرستادن آن چند کلمهی سمی، به تلی از خاکستر تبدیل شد.
بهتر است دیگر نباشیم. این جمله، نه پایان، که آغاز انجماد بود. عشقی که میخواست در ارتفاع بماند، محکوم به طرد شدن بود. مگر نه اینکه هر تماسی، هر تبادل گرمایی، این جوهر ناب را به پلیدی دنیا آلوده میکرد؟ من خودم، با دستهای خودم، زیباترین احتمال را قربانیِ اعتقاداتی کردم که حتی نمیدانم از کجا آمدهاند.
اکنون، سنگی در سینهام نهادهاند که وزن هزاران سال خلوت و تنهایی را دارد. این بغض، فریادی است که از فرط شرافت، اجازهی خروج ندارد. اگر گریه کنم، یعنی شکستم، یعنی اعتراف به خواستن کردهام؛ و من نمیخواهم این عشق، از پلّهی پستی بگذرد. بگذار بماند، این سنگینی، تنها یادگار صادقانهی آن لحظهی ناب باشد.»
- خضراء
هدایت شده از "پیامهایذخیرهشده"
انگشت به لب ماندهام از قاعدهٔ عشق؛
ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم!
[ اللهم عجل لولیک الفرج ]
هدایت شده از "پیامهایذخیرهشده"
اگه توی نماز اول وقتت تاخیر کنی یعنی توی ازدواج، شغل، بدست آوردن موفقیتهات و هرچی که دوست داری بهشون برسی تاخیر کردی؛
انتخاب با خودته!