اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
🍃❤️🍃 #خاطره دیدار دکتر ربانی در دفاع مقدس با #شهیدمحمدابراهیمهمت☺️❤️👇 من دیدم که این جوان☺️ با یک
خــاطره دکتر ربانی در دفاع مقدس با #شهیدمحمدابراهیمهمت☺️👇
#قسمتآخر
بعد از این صحبتها من به شهید ممقانی گفتم😕 که مواد لازم را بیاورد که من ایشان را درمان کنم.🤗 دکتر ربانی ادامه داد که شهید ممقانی دنبال تهیه این وسایل رفتند🙃 و چند دقیقه بعد دیدم که یک موتوری آمده جلوی سنگر پارک کرد🙄 و موتورسوار به داخل سنگر آمد و کاغذی📄 را به دست این #جوان که داخل سنگر دراز کشیده بود داد😕 و این #جوان بلافاصله نامه را خواند و یکدفعه دیدم با خواندن این نامه از جایش بلند شد😨 و برای من بسیار عجیب بود☹️ که این #جوان که رمقی نداشت🙁 و تاب حرکت به یکباره از جایش بلند شد😕 و از من خداحافظی و معذرت خواهی کرد و سوار موتور شد و رفت.😇
دکتر ربانی ادامه داد: من همین طور متعجب شدم😨 که یک دفعه چه اتفاقی افتاد🤔 و سپس به بیمارستان رفتم😕 . بعد از عملیات به اهواز برگشتم و در آن موقع بود که تازه فهمیدم🤗 که این #جوان برومند #شهیدهمت بود که در موقع عملیات خیبر موقعی که سوار موتور تریل شده و به سمت خط مقدم در حرکت بوده😔 به درجه رفیع شهادت💔🕊 میرسد و این اولین و آخرین باری بود که #شهیدهمت را زیارت کردم.☺️❤️
#هدیه به روح #شهیدهمت با ذکر صلواتـــــ🌹
@kheiybar
🍃❤️🍃
بـا خـامـنـه اے دلـم چـقـدر آرام اسـت😉
بـا حـضـرت مـاه،امـتـم هـمـگام اسـت☺
راهـے نـمـانـده تـا بـه سـوے مـهـدے (عج)😍
بـا رهـبـر مـا خـصـم جـهـان نـاکـام اسـت😌
#آقامون😌
#امامخامنهاے☺️❤️
@kheiybar
❤️🍃❤️
👈 «سپر🛡 دفاعی» 👉
حجاب مثل یک سپر از زن محافظت مےڪند🔰
ولے مبارزے ڪہ شمشیر ندارد، سپر برایش کافی نیست❌
خانمے ڪہ چادر سرمیڪند ولے باهمہ گرم مےگیرد
خانمےڪہ چادر سر میڪند ؛
و لاڪ جیغ میزند💅
آرایش میڪند💄
و صداے ڪفشش همہ رابسوے خودجلب میڪند؛
چگونہ میتواند از خطرات در امان بماند⁉ ️👠 😞 😱
نباید فراموش کرد کہ نه حیا و نه حجاب! هیچڪدام بہ تنهایے کافی نیست😞
📢 فلسفہی حجاب، #امنیت است🛡
کدام صاحب عقلی امنیتش را با دست خودش بہ خطر میاندازد؟؟ ⛔ ️
#حجاب_با_حیا_کامل_است .👌☺️
#پروفایلزینبے🌹
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
غـــافلگیــرےبه روش #حاجهمت😂👌👇
*اوایل بهمن ماه ۱۳۶۲ بود. #حاجهمت وارد پادگان شد☺️ و تعدادی از نیروهای اطلاعات - عملیات لشگر را در کنار خود جمع کرد☺️ و با آنها حرف زد. روز بعد با همان نیروها به سفری که هیچ کس نمیدانست رفت😑 و پس از دو روز بازگشتند.😀 هرکدام از نیروهای لشگر از آن گروه میپرسیدند کجا رفتند😕، هیچکدام حرفی نمیزدند😐. بار دوم #حاج همت تعداد دیگری را با خود برد.😊 آنها مسئولان لشگر بودند.🙄 همگی سوار یک ماشین نظامی شدند😇 و از #دوکوهه بیرون زدند🙃. هنوز فاصله زیادی از پادگان نگرفته بودند که همراهان #حاجهمت از وی محل مأموریتشان را پرسیدند.🤔
#همت گفت: «خواهید فهمید.»🤗 ماشین از اندیشمک گذشت و راه اهواز را در پیش گرفت.😶 هر کدام از نیروها جبهه و شهری را حدس میزد.😕 اما وقتی ماشین به اهواز رسید و راه خود را به طرف جاده اهواز-خرمشهر ادامه داد😑، کسانی که حدس میزدند به سمت سوسنگرد، آبادان و یا محورهایی که پیش از اهواز به آنجا راه داشت میروند،☹️ حرفشان را پس گرفتند.😶 تمام راه #حاجهمت حرفی نزد😃. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانهای مقصد را از او بپرسند،🙂 ولی حتی در لابهلای شوخیهایی که میکردند نتوانستند حرفی از #همت بشنوند😂. او تنها میگفتم: «بعداً خواهید فهمید.»🤗
آنها نزدیک به ۵۰ کیلومتر از اهواز فاصله گرفته بودند😐. راننده فرمان را به طرف جادهای که به جفیر میرفت چرخاند🙄. دیگر مقصد قابل پیشبینی بود. #همت به آرامی سرش را برگرداند و با لبخندی دلنشین😃 خطاب به سرنشینانی که روی صندلی عقب نشسته بودند گفت😂: «میریم، طلائیه!»😊 یکی از آنها با لحن خاصی گفت: «نمیگفتی هم میدانستیم.»😂😒
یادش با #ذڪرصلواتـــــ❤️
@kheiybar