هدایت شده از امــام زمانت نیست راحتے؟!!
#منتظرانہ
مهـــــدے_جان✋
شنــیده ام ڪہ قرار است #جمعہ برگـــردے😍
ڪدام جمعہ؟ نمیــشد اشاره مے ڪردے؟😔😭
#اللهمعجللولیکالفرجــ💚
@emame_zamanam
هدایت شده از امــام زمانت نیست راحتے؟!!
4_6037177404747679973.mp3
5.27M
بیا آقا بدون تو هوا دیگه نفسگیره😭
همینطور داره #جمعههای ما میره😔💔
- کربلایی محمد حسین حدادیان🎤
#پیشنهاد_دانلوود👌
- یا صاحب الزمان (عج)
@emame_zamanam
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
الان نميتوانم واضحتر حرف بزنم. فقط اگر شما دوست داريد كمكم كنيـد، برويد به همه بگوييد كه #ابراهيم_هم
#رمان_شهیدهمت
بر اساس زندگی شهید
معلم فراری ۳
#فصل_سوم
❤️آشی که یک وجب روغن داشت❤️
#ابراهيم در حالي كه شعلة اجاق را زياد ميكند، ميگويد: «حالا بـرو قفـل درِ
آشپزخانه را باز كن. فقط مواظب باش سر نخوري😐. كف آشپزخانه طوري شده كه
اگر زنجير چرخ هم به كفشهايت ببندي، باز هم سر مـيخـوري ! خيلـي مواظـب
باش.»😂😐
يونس با احتياط به طرف در ميرود و قفل آن را باز ميكند. #ابراهيم در حـالي
كه وضو ميگيرد، ميگويد: «حالا كفشور را بردار و خودت را مشـغول شسـتن
كف آشپزخانه نشان بده. اگر هم آواز بلدي، بهتر است بزني زير آواز. اين طـوري
خيالشان راحت است🙊 كه ما مشغول كار خودمان هستيم.»
يونس در حالي كه از كارهاي #ابراهيم خندهاش گرفته😂، نفساش را از خسـتگي
بيرون ميدهد، كفشور را برميدارد و ميگويد: «چشم قربان.»
بعد در حالي كه مشغول كار ميشود، با صداي بلند آواز ميخواند.
#ابراهيم، سجادهاش را روي تخت پهن ميكند و ميايستد به نماز.
از بيرون، صداي ماشين ميآيد. اول، ماشين سرلشكر و بعد يك جيـپ نظـامي
جلو ساختمان آشپزخانه ميايستند😱. داخل جيپ، چنـد نظـامي چمـاق بـه دسـت
نشستهاند. سرلشكر و سگش از ماشين پياده ميشوند. سرلشكر به نظاميها ميگويد:
«من ميروم داخل... وقتي صدا زدم، شما هم بياييد.»😕
سرلشكر، چماق يكي از نظاميها را ميگيرد و به طرف آشپزخانه راه مـيافتـد.
سگ جلوتر از او ميرود. صداي آواز يونس و مناجات #ابراهيم شـنيده مـيشـود.❤️
سرلشكر، پشت در مخفي ميشود و به صداها گوش ميدهد. سگ، پوزهاش را به
در آشپزخانه ميمالد و عوعو ميكند. سرلشكر، لگـدي از سـرِ حـرص بـه سـگ
ميزند و سرزده وارد آشپزخانه ميشود #ابـراهيم در حـال سـجده اسـت.☺️
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#رمان_شهیدهمت بر اساس زندگی شهید معلم فراری ۳ #فصل_سوم ❤️آشی که یک وجب روغن داشت❤️ #ابراهيم در ح
سطح آشپزخانه را كف غليظي پوشانده اسـت. يـونس كـه پشـت بـه سرلشـكر دارد،
كفشور را به كف آشپزخانه ميكشد.😑 سرلشكر با ديـدن آن دو غرولنـدكنان بـه
طرفشان حمله ور ميشود:😤
ـ پدرسوختههاي عوضي، شما هنوز آدم...
اما هنوز حرف سرلشكر تمام نشده كه سر ميخورد و پاهايش در هـوا معلـق
ميشود😂 و با كمر و دست به زمين كوبيده ميشود. وقتي از تـه دل آه مـيكشـد،
نظاميها به سمت آشپزخانه ميدوند و يكي پس از ديگري روي سرلشكر ميافتند.👌
سرلشكر زيرِ بدن نظاميها گم ميشود و صداي آه و نالهاش با آه و نالة نظاميها
قاطي ميشود.
#ابراهيم هنوز در سجده است و يونس تازه ميفهمد آشي كه يك وجب روغـن
داشته باشد، چگونه آشي است.🙂👌
سحر است. سربازها با خيالي آسوده در سالن غذاخوري نشسـتهانـد و دارنـد
سحري ميخورند. گروهبان وارد آشپزخانه ميشود. همة آشـپزها حضـور دارنـد؛☺️
بجز #ابراهيم و يونس. يكي از آشپزها، يك سيني غذا و يك پارچ آب به گروهبـان
ميدهد و ميپرسد: «از سرلشكر چه خبر؟»
گروهبان در حالي كه لبخند ميزند، ميگويد: «خيالتان راحـت باشـد و بعيـد
است تا عيدفطر مرخص بشود !»🙈
گروهبان از آشپزخانه خارج ميشود و به طرف بازداشتگاه ميرود. كليـد را از
جيبش بيرون ميآورد و درِ بازداشتگاه را باز ميكند و به تاريكي داخل آن خيـره
ميشود.🙁👀
#ادامه_دارد...
@kheiybar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘﷽⚘
❤️صلےالله_علیڪ_یاسیدالشهدا❤️
حتے بہ عشق جاذبہے یڪ نگاهتان
میگردد آفتاب جهان،دور ماهتان🕊
آقاے من سلام! دوباره منم همان
آشفتہاے ڪہ آمدهام در پناهتان💔
#سلام_ارباب_خوبم✋
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
ماجرای تولد فرزندان #شهیدهمت👇😃
ماجرای شیرین و جالب بدنیا امدن فرزند سردار شهید محمدابراهیم همت🌷
زمستان سال ۶۲بود ما تو اسلام اباد غرب زندگی میکردم #ابراهیم از تهران اباد بود از قیافش معلوم بود که چندوقت است نخوابیده است😨 با اینکه خسته بود اجازه نداد من کار کنم🙃 خودش شام را اورد خوردیم جمع کرد مهدی را خواباند😴 رختخواب هارا انداخت من مصطفی پسر دومم را باردار بودم🙈 شروع کرد به حرف زدن با بچه توراهیمون😳😟 میگفت بابایی اگر پسر خوب و حرف گوش کن باشی باید همین امشب سرزده تشریف بیاری،میدونی چرا؟چون بابا خیلی کار داره اگه امشب نیای من توی منطقه نگران تو و مامانت هستم☹️ بیا و مردونگی کن همین امشب تشریف فرمایی کن😑 جالب این بود که میگفت اگه پسر خوبی باشی نمیدانم از کجا میدانست بچه پسر است😟😳 هنوز حرفش تموم نشده بود که زد زیر حرفش و گفت نه بابایی،امشب نیا🙁 بابا #ابراهیم خستس چند شبه که نخوابیده بمونه برای فرداشب😤 این را که گفت خندیدم 😂گفتم تکلیف این بچه رو روشن کن بیاد یانیاد؟😉 کمی فکر کرد گفت قبول همین امشب،چه شبی بهتر از امشب که تولد امام حسن عسگری هم هست🤗 بعد انگار که با یکی از نیروهایش حرف میزند گفت پس همین امشب مفهومه؟👨✈️😡 مدتی گذشت احساس دردکردم و حالم بدشد😰#ابراهیم حال مرا که دید ترسید گفت بابا تو دیگه کی هسی شوخی هم سرت😐 نمیشه پدر صلواتی؟ دردم بیشتر شد #ابراهیم دستوپایش را گم کرده بود و از طرفی هم اشک تو چشماش حلقه زده بود پرسید وقتشه؟گفتم اره منو رسوند بیمارستان و فرزندم بدنیا اومد و بچه هم پسر بود😟😍 اون شب #ابراهیم مثل پروانه دورم میچرخید اون شبو هیچوقت فراموش نمیکنم و هروقت یادش میوفتم خندم میگیره😃
راوی:همسرشهید
#محمدابراهیم_همت🌹
@kheiybar