#چادرانہ
برای نَبَرد با دشمن💪
لشکر نیاز است
شما سربازان اسلام هستید☺️
این جنگ بدون سلاح نمیشود❌
پس.......
چادرت را سَرت کن😍
آماده رزم باش
که بزرگترینجنگجهانیآغازشده✌️
خداقوت سرباز این مرز و بوم ♥️
#حجاب
#مدافعان_حجابیم💐
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#گفتگو_با_مادرشهید☺️
#محمد_ابراهیم_همت 👇
درب خانه را میزنیم ...
و حالا روبروی درب خانهای هستیم که روزهای زیادی است دستان #محمدابراهیم بر آن نخورده است⚡️! بسم الله را می گوییم و وارد میشویم...
مثل یک مرد، محکم و استوار بر روی صندلیاش نشسته🙂 اما توان ایستادن ندارد! انگار داغ #ابراهیم قدرت راه رفتن را از او گرفته است🙁 البته شاید هم کمری را خم کرده و ما خبر نداریم.😞
روبرویش مینشینیم. در ابتدا باور این که در کنار مادر یک سردار؛ آن هم سردار بزرگ خیبر نشستهایم، برایمان سخت است ولی کم کم شرایط عادی میشود🙃 و به یقین میرسیم که ما هستیم و مادر حاج « #محمدابراهیمهمت» فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله... و خانهای که هنوز عطر تو را در خود دارد!😇
انگار یک سیباند که از وسط دو نصفشان کردهاند!
رویش را آنقدر کیپ گرفته که به سختی قرص صورتش دیده میشود🍃 ولی با این اوصاف، انگار یک سیباند که از وسط دو نصفشان کردهاند! چشمهایش هم مثل #ابراهیم گیرا و پرابهت است!😍👌
فضای گفتگو گرم میشود و حاجیه خانم "نصرت همت" با همان لهجه شیرین شهرضاییاش از سفر کربلای عجیب و غریبش شروع میکند☺️؛ زمانی که راهی زیارت امام حسین(ع) میشود؛ وقتی #محمدابراهیم را باردار بوده است!
«سر #ابراهیم حامله بودم؛ سه ماهه! عمویمان تازه از دنیا رفته بود. چهل نفری شدیم با اقوام، اتوبوسی کرایه کردیم و راهی کربلا شدیم❤️. مادربزرگم یک خانه در کربلا داشت خیلی بزرگ بود... قرار بود برویم آنجا که همه کنار هم باشیم...!
قبل از رفتن، خیلیها از جمله پدر و مادر و شوهرم من را از این سفر منع کردند☹️ ولی من گوشم بدهکار نبود...! حتی یک قطعه طلا داشتم رفتم پیش آقا سید طلافروشی سر خیابان؛ فروختم؛ ۲۲۰ هزار تومان و آمدم به شوهرم گفتم اگر برای پولش میگویی خودم آن را جور کردم... من باید بروم کربلا و عاقبت بخیری خودم و بچهام را از آنجا بیاورم.🙂👌»
#ادامه_دارد...
@kheiybar
YEKNET.IR قسم به روزای روزه داری - مهدی رسولی.mp3
2.52M
قسم به روزای روزه داری
قسم به تشنگی تو آقا😭
قسم به لحظههای اذون و
به خشکے لب روزه دارها
تا جرعه آبے مینوشم آقاجون✋
لباے خشڪتون یادم میاد😔
گرماے آفتابو که حس میکنم💔
تن بی سایهبون یادم میاد😭
#مهدی_رسولی🎤
#پیشنهاد_دانلوود👌👌
@kheiybar
خيلي عصباني بود ...
سرباز بود و مسئول آشپزخانه كرده بودندش.😐
ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هركس بخواهد روزه بگيرد، سحري بهش ميرساند.🙂
ولي يك هفته نشده، خبر سحري دادنها به گوش سرلشكر ناجي رسيده بود.
او هم سرضرب خودش را رسانده بود و دستور داده بود همهي سربازها به خط شوند😕 و بعد،
يكي يك ليوان آب به خوردشان داده بود😤 كه «سربازها را چه به روزه گرفتن
و حالا #ابراهيم بعد از بيست و چهار ساعت بازداشت، برگشته بود آشپزخانه
#ابراهيم با چند نفر ديگر، كف آشپزخانه را تميز شستند و با روغن موزاييكها را برق انداختند و منتظر شدند ،🙊
براي اولين بار خدا خدا ميكردند سرلشكر ناجي سر برسد
ناجي در درگاهِ آشپزخانه ايستاد. نگاه مشكوكي به اطراف كرد و وارد شد. ولي اولين قدم را كه گذاشته بود،
تا ته آشپزخانه چنان كشيده شده بود كه كارش به بيمارستان كشيد ...!😂👌
پاي سرلشكر شكسته بود و ميبايست چند صباحي توي بيمارستان بماند😏 ؛
تا آخر ماه رمضان، بچهها با خيال راحت روزه گرفتند....🙂😂
#ماه_رمضان 💛
#شهید_محمدابراهیم_همت ❤️
@kheiybar