به بهانه #سالروز_تولدحضرتــ_آقا
هر چند همه دوستــ دارند شما را #آقا صدا کنند ولےبه جمع دانشجویان که می رسید، قامتــ استاد برازنده شماست🙂در میان نظامیان ڪه می آیید، هیبتــ فرماندهی تان دل دوستان را شاد و دل دشمنانتان را می لرزاند🙂✌️
روز پدر که می آید می شوید مهربانترین بابا ی دنیا ❤
روز جانباز که می شود، همه دستــ جانباز شما را به هم نشان می دهند🍃
۹ دی که می رسد قصه علی می شوید در جمل💪
راستی اصلا مهم نیستــ تاریخ تولدتان ۲۹ فروردین استــ یا ۲۴ تیر؛ما حتی ۶ تیر هم به شکرانه ی اینکه خدا☝️ دوباره شما را به ما بخشید برایتان تولد میگیریم همه اینها بهانه استــ آقاجان بهانه ایستــ ڪه ما یادمان نرود خدا نعمتی چون شما😍را به ما داده استــ، خدا را برای این نعمتــ شکر میگوییم🌹
پی نوشت: تاریخ تولد🎈 دقیق ایشان به گفته ی ایشان ۲۹فروردین می باشد ولی در شناسنامه ۲۴ تیر نوشته شده سایه تان از سرمان کم نشود حضرت یار☺️❤️
#تولدتون_مبارڪ✨🎊
#حضرت_آقا
#امام_خامنهاے
@kheiybar
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
همين موضوع، بعضي از نيروهاي سپاه را عصباني كـرد. آنهـا بـه خـود حـق ميدادند عصباني شوند؛ چرا كه ميگف
#رمان_شهیدهمت
بر اساس زندگی شهید
معلم فراری ۳
#فصل_پنجم
❤️سلاح زیر برف❤️
در حالي كه در ماشين لندكروز، سه نفـر آدم عـادي هـم زوركـي جـا
ميشوند.
به هر ترتيب كه شده، كاك سـيروس و #همـت خودشـان را در لنـدكروز جـا
ميكنند و راه ميافتند.🍃
شيشهها از سرما يخ زده است. موسي برف پاك كنها را روشن ميكنـد؛ امـا
آنها هم هيچ كاري نميتوانند بكنند.☹️
#همت، كليد برف پاك كنها را خاموش ميكند و ميگويد: «اينها برف پاككن
است، نه يخ پاك كن !»😒
خيابانها خلوت است. صدايي جز زوزة باد و عوعوي سگها شنيده نميشود. از
دور دست، گاه صداي تيراندازي🔫 به اين صداها اضافه ميشود. موسـي بـه كـاك
سيروس فكر ميكند. كاك سيروس حرفي نميزند. به روبه رو خيـره شـده و در
فكر فرو رفته است. سرما رفته رفته به درون استخوانها نفوذ ميكند و آن سه نفـر
را در خود مچاله ميكند🤕. #همت كه از ناراحتي سينوزيت رنج ميبـرد، دسـتش را
روي پيشاني ميگذارد و چشمانش را به هم ميگذارد. موسي متوجـه مـيشـود،
چفيهاش را باز ميكند و به او ميدهد.
ـ ببند دور پيشانيات... اگر گرم بشود، دردش ساكت ميشود.🤒
#همت، چفيه را ميگيرد و آن را با دستهاي لرزانش محكم بـه دور پيشـانياش
ميبندد.
لندكروز به جادهاي كوهستاني مي رسد. كاك سـيروس، موسـي را راهنمـايي
ميكند. حالا صداي تيراندازيها🔫 بلندتر از قبل به گوش ميرسد. ديگر هيچ موجود
زنده و وسيلة نقليهاي در جاده ديده نميشود. رفته رفته شك و نگراني😣 مثـل يـك
اَز اِبراهیمهمت تا خُدا❤
#رمان_شهیدهمت بر اساس زندگی شهید معلم فراری ۳ #فصل_پنجم ❤️سلاح زیر برف❤️ در حالي كه در ماشين لند
كركس به دل موسي مينشيند. او به حرفهاي نيروها دربارة مشكوك بـودن كـاك
سيروس و اعتماد بيش از حد #ابراهيم فكر ميكند.😐
لندكروز از سربالايي جاده بسختي بالا ميرود. بر شدت سرما افزوده ميشـود😇.
موسي، لرزش تن #همت را احساس ميكند. او در حين گذر از پيچ جاده، پاهـاي
كسي را ميبيند كه از زير برفها بيرون زده است😱. كاك سيروس و #همت هـم ايـن
صحنه را ميبينند. كاك سيروس محكم ميزند روي داشبورد و ميگويد: «نگه دار
«!
موسي ميزند روي ترمز. كاك سيروس از لندكروز پايين ميپرد و خـودش را
به او ميرساند. #همت دوان دوان به دنبالش مـيرود. موسـي از اطـراف مراقبـت
ميكند تا مبادا تلهاي در كار باشد😕.
#همت، لولة سلاحي را ميبيند كه از زير برفها بيرون آمده است. كاك سيروس،
برفها را كنار ميزند. پيرمردي سلاح به دست نمايان ميشود. كـاك سـيروس بـا
تعجب ميگويد😨: «اين كاك نايب، نگهبان جاده است. از سرما يخ زده.»😢
#همت، صورتش را به سينة كاك نايب ميچسباند و به صـداي قلـبش گـوش
ميدهد. سپس شروع ميكند بـه دادن تـنفس مصـنوعي و مـيگويـد: «بايـد زود
برسانيمش بيمارستان.»😥
#همت، زير بغلهاي كاك نايب را ميگيرد و از زمـين بلنـدش مـيكنـد. كـاك
سيروس، با يك دست، پاهاي كاك نايب را بلند ميكند و با دستي ديگر، سلاح او
را برميدارد. ميخواهد كاك نايب را پشت لندكروز سوار كنـد؛ امـا #همـت او را
جلو ميبرد روي صندلي مينشاند. ميگويد: «اگر پشت ماشين سوارش كنـيم، تـا
آنجا ميميرد😥. بايد تا بيمارستان بدنس را گرم نگه داريم.»🤒🤕
#ادامه_دارد...
@kheiybar
#اقتدا به #مولاحسینعلیهالسلام
به شوخی بهش گفته بودند:☺️ #حاجی! تو چشم های خیلی زیبایی داری و از ناحیه ی چشم شهید می شوی💔🕊 ولی گویا این یک شوخی نبود بلکه پیش بینی ای بود که به واقعیّت پیوست😔. چشم هایی که نگاهش، بیانگر هزاران هزار درد دل و مظلومیت خاندان اهل بیت علیهم السلام و شیعیان دل سوخته ی تاریخ بود🍃 با ترکشی از ناحیه ی خون آشامان تاریخ، تقدیم آستان حضرت دوست شد.💔
اما نه فقط چشمهایش، بلکه چونکه خودش می گفت: «علی وار زیستن و علی وار شهید شدن، حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم»💔
و دوست داشت همچون مولایش اَباعبدالله علیه السلام، بی سر و همچون آقایش اباالفضل علیه السلام بی دست باشد.😞
عاشقانه به مولایش اقتدا کرد و عارفانه به زمره ی اصحاب حسین بن علی علیهماالسلام پیوست.🕊🕊
هرگـاه #شبجمعه شهـدا را يـاد ڪرديد، آنها شمـا را نزد
#سیدالشهدا(ع) یاد مے ڪننـد.💔
بیاد #شهید_ابراهیم_همت
#ابراهیم_جان_التماس_دعا😔
@kheiybar
هدایت شده از امــام زمانت نیست راحتے؟!!
❣ #سلام_امام_زمانم❣
ڪرده ام نذرے چشمانِ تو امسالم را
اَحسنُ الحال نما با نگهٺ حالم را💔
زده ام دسٺِ تَفأل بہ دلِ دیوانٺ
بہ ظهورِ گـلِ زهرا برسان فالم را🕊
❤️تعجیل در #ظهور3 صلوات❤️
@emame_zamanam
هدایت شده از امــام زمانت نیست راحتے؟!!
#حدیث_مهدوے
🌺 #امامباقرعلیهالسلام میفرمایند:
«زمانی بر مردم می آيد که امامشان غايب شود🍃. پس خوشا به حال آن ها که در آن زمان بر امر [ولايت] ما ثابت بمانند...»👌❤️
📚کمال الدين، ج١، باب٣٢، ص۶۰۲
@emame_zamanam
#معجزه_شهید_همت
از زبان یکی از استاد دانشگاه
💢 یه شب خواب بودم که تو خواب دیدم دارن در میزنن. در رو که باز کردم دیدم #شهید_همت با یه موتور تریل جلو در خونه وایساده و میگه سوار شو بریم.
🔹ازش پرسیدم، کجا؟ گفت یه نفر به کمک ما احتیاج داره؛ سوار شدم و رفتیم.
🔸سرعتش زیاد نبود طوری که بتونم آدرس خیابونها رو خوب ببینم، وقتی رسیدیم از خواب پریدم.
💠 از چند نفر پرسیم که تعبیر این خواب چیه گفتن خوب معلومه باید بری به اون آدرس ببینی کی به کمکت احتیاج داره.
✉️ هر جوری بود خودم و به اون آدرس رسوندم، در زدم. در رو که باز کردن دیدم یه پسر جوون اومد جلوی در؛ نه من اونو میشناختم نه اون من و.
🍃گفت بفرمایید چیکار دارید، ازش پرسیم که با #شهید_همت کاری داشته؟ یهو زد زیر گریه!!😭
🔻گفت چند وقته میخوام خودکشی کنم😔. دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم و به این فکر میکردم که چه جوری خودم رو خلاص کنم که یه دفعه چشمم افتاد به یه تابلو که روش نوشته شده بود #اتوبان_شهید_همت. 🍃
گفتم میگن شماها زندهاید اگه درسته یه نفر رو بفرستید سراغم که من از خودکشی منصرف بشم😔 و الان شما اومدید اینجا و میگید که از طرف
#شهید_همت اومدید...😔 😭
▫️همـــــت دلـــــها▫️
#شهید_حاجابراهیم_همـــــت❤️
@kheiybar