eitaa logo
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
38.2هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
15 فایل
این‌شعر پراز برات #ابرآهیمـ است #بےسَر و #مخلص،ذات #ابرآهیمـ است تغییرمسیرخیلے از آدمها اینهاهمہ‌معجزات #ابرآهیمـ است😍 خادم‌الشهدا👈 @shahiidhemat تبلیغات ارزان⬇ https://eitaa.com/joinchat/3688497312Ce08ce141d8 نذورات‌ مهدوی @seshanbehmahdaviii
مشاهده در ایتا
دانلود
4_6037177404747679973.mp3
5.27M
بیا آقا بدون تو هوا دیگه نفسگیره😭 همینطور داره #جمعه‌های ما میره😔💔 - کربلایی محمد حسین حدادیان🎤 #پیشنهاد_دانلوود👌 - یا صاحب الزمان (عج) @emame_zamanam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
الان نميتوانم واضحتر حرف بزنم. فقط اگر شما دوست داريد كمكم كنيـد، برويد به همه بگوييد كه #ابراهيم_هم
بر اساس زندگی شهید معلم فراری ۳ ❤️آشی که یک وجب روغن داشت❤️ در حالي كه شعلة اجاق را زياد ميكند، ميگويد: «حالا بـرو قفـل درِ آشپزخانه را باز كن. فقط مواظب باش سر نخوري😐. كف آشپزخانه طوري شده كه اگر زنجير چرخ هم به كفشهايت ببندي، باز هم سر مـيخـوري ! خيلـي مواظـب باش.»😂😐 يونس با احتياط به طرف در ميرود و قفل آن را باز ميكند. در حـالي كه وضو ميگيرد، ميگويد: «حالا كفشور را بردار و خودت را مشـغول شسـتن كف آشپزخانه نشان بده. اگر هم آواز بلدي، بهتر است بزني زير آواز. اين طـوري خيالشان راحت است🙊 كه ما مشغول كار خودمان هستيم.» يونس در حالي كه از كارهاي خندهاش گرفته😂، نفساش را از خسـتگي بيرون ميدهد، كفشور را برميدارد و ميگويد: «چشم قربان.» بعد در حالي كه مشغول كار ميشود، با صداي بلند آواز ميخواند. ، سجادهاش را روي تخت پهن ميكند و ميايستد به نماز. از بيرون، صداي ماشين ميآيد. اول، ماشين سرلشكر و بعد يك جيـپ نظـامي جلو ساختمان آشپزخانه ميايستند😱. داخل جيپ، چنـد نظـامي چمـاق بـه دسـت نشسته‌اند. سرلشكر و سگش از ماشين پياده ميشوند. سرلشكر به نظاميها ميگويد: «من ميروم داخل... وقتي صدا زدم، شما هم بياييد.»😕 سرلشكر، چماق يكي از نظاميها را ميگيرد و به طرف آشپزخانه راه مـيافتـد. سگ جلوتر از او ميرود. صداي آواز يونس و مناجات شـنيده مـيشـود.❤️ سرلشكر، پشت در مخفي ميشود و به صداها گوش ميدهد. سگ، پوزهاش را به در آشپزخانه ميمالد و عوعو ميكند. سرلشكر، لگـدي از سـرِ حـرص بـه سـگ ميزند و سرزده وارد آشپزخانه ميشود در حـال سـجده اسـت.☺️
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
#رمان_‌شهیدهمت بر اساس زندگی شهید معلم فراری ۳ #فصل_سوم ❤️آشی که یک وجب روغن داشت❤️ #ابراهيم در ح
سطح آشپزخانه را كف غليظي پوشانده اسـت. يـونس كـه پشـت بـه سرلشـكر دارد، كفشور را به كف آشپزخانه ميكشد.😑 سرلشكر با ديـدن آن دو غرولنـدكنان بـه طرفشان حمله ور ميشود:😤 ـ پدرسوخته‌هاي عوضي، شما هنوز آدم... اما هنوز حرف سرلشكر تمام نشده كه سر ميخورد و پاهايش در هـوا معلـق ميشود😂 و با كمر و دست به زمين كوبيده ميشود. وقتي از تـه دل آه مـيكشـد، نظاميها به سمت آشپزخانه ميدوند و يكي پس از ديگري روي سرلشكر ميافتند.👌 سرلشكر زيرِ بدن نظاميها گم ميشود و صداي آه و نالهاش با آه و نالة نظاميها قاطي ميشود. هنوز در سجده است و يونس تازه ميفهمد آشي كه يك وجب روغـن داشته باشد، چگونه آشي است.🙂👌 سحر است. سربازها با خيالي آسوده در سالن غذاخوري نشسـته‌انـد و دارنـد سحري ميخورند. گروهبان وارد آشپزخانه ميشود. همة آشـپزها حضـور دارنـد؛☺️ بجز و يونس. يكي از آشپزها، يك سيني غذا و يك پارچ آب به گروهبـان ميدهد و ميپرسد: «از سرلشكر چه خبر؟» گروهبان در حالي كه لبخند ميزند، ميگويد: «خيالتان راحـت باشـد و بعيـد است تا عيدفطر مرخص بشود !»🙈 گروهبان از آشپزخانه خارج ميشود و به طرف بازداشتگاه ميرود. كليـد را از جيبش بيرون ميآورد و درِ بازداشتگاه را باز ميكند و به تاريكي داخل آن خيـره ميشود.🙁👀 ... @kheiybar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘﷽⚘ ❤️صلےالله_علیڪ_یاسیدالشهدا❤️ حتے بہ عشق جاذبہ‌‌ے یڪ نگاهتان میگردد آفتاب جهان،دور ماهتان🕊 آقاے من سلام! دوباره منم همان آشفتہ‌اے ڪہ آمده‌ام در پناهتان💔 #سلام_ارباب_خوبم✋ @kheiybar
🍃🌺 #یادِ_تو ⛅️هر صبح در دل غوغا می کند✨ ولی جانِ من این یادِ آرامت برایم زندگی ست🙂 #شهید_محمد_ابراهیم_همت #روزتون_مزین_به_نگاه‌شهید☺️❤️ @kheiybar
💖 #امام_سجاد (ع): ‌ 🌹 راه شناخت كامل بودن دین مسلمان به اینهاست: ‌ 👈 سخنان بی معنی و بیهوده نمى گوید، كمتر بحث و جدل مى كند🍃، بردبار، #صبور و #خوش_اخلاق است🙂👌. ‌ 📚 بحار: 2 / 129 / 11 ‌ @kheiybar
ماجرای تولد فرزندان #شهیدهمت👇😃
اَز اِبراهیم‌همت تا خُدا❤
ماجرای تولد فرزندان #شهیدهمت👇😃
ماجرای شیرین و جالب بدنیا امدن فرزند سردار شهید محمدابراهیم همت🌷 زمستان سال ۶۲بود ما تو اسلام اباد غرب زندگی میکردم از تهران اباد بود از قیافش معلوم بود که چندوقت است نخوابیده است😨 با اینکه خسته بود اجازه نداد من کار کنم🙃 خودش شام را اورد خوردیم جمع کرد مهدی را خواباند😴 رختخواب هارا انداخت من مصطفی پسر دومم را باردار بودم🙈 شروع کرد به حرف زدن با بچه توراهیمون😳😟 میگفت بابایی اگر پسر خوب و حرف گوش کن باشی باید همین امشب سرزده تشریف بیاری،میدونی چرا؟چون بابا خیلی کار داره اگه امشب نیای من توی منطقه نگران تو و مامانت هستم☹️ بیا و مردونگی کن همین امشب تشریف فرمایی کن😑 جالب این بود که میگفت اگه پسر خوبی باشی نمیدانم از کجا میدانست بچه پسر است😟😳 هنوز حرفش تموم نشده بود که زد زیر حرفش و گفت نه بابایی،امشب نیا🙁 بابا خستس چند شبه که نخوابیده بمونه برای فرداشب😤 این را که گفت خندیدم 😂گفتم تکلیف این بچه رو روشن کن بیاد یانیاد؟😉 کمی فکر کرد گفت قبول همین امشب،چه شبی بهتر از امشب که تولد امام حسن عسگری هم هست🤗 بعد انگار که با یکی از نیروهایش حرف میزند گفت پس همین امشب مفهومه؟👨✈️😡 مدتی گذشت احساس دردکردم و حالم بدشد😰 حال مرا که دید ترسید گفت بابا تو دیگه کی هسی شوخی هم سرت😐 نمیشه پدر صلواتی؟ دردم بیشتر شد دستوپایش را گم کرده بود و از طرفی هم اشک تو چشماش حلقه زده بود پرسید وقتشه؟گفتم اره منو رسوند بیمارستان و فرزندم بدنیا اومد و بچه هم پسر بود😟😍 اون شب مثل پروانه دورم میچرخید اون شبو هیچوقت فراموش نمیکنم و هروقت یادش میوفتم خندم میگیره😃 راوی:همسرشهید 🌹 @kheiybar
❤️🍃 بانو! ☜چادر تو عَلـَم این جبهہ ے جنگ نرم است🙂 ↫علمدار حیا ☜مبادا دشمن چادر از سرت بردارد♨️ ↫گردان فاطمے باید ☜با چادرش بوے یاس را در شهر پخش ڪند👌☺️ #پـــروفایل‌_زینبے💚 #مدافعان_چادر_حضرت_مادریم✌️ @kheiybar