💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت دوم
تیرهپوشان قریشی، از بالای تپه سرازیر شدند.
فرماندهی آنها، با اشارهی دست، نیروهایش را سه قسمت کرد. درست مثل یک نیزهی سه سر، به طرف هوازنیها پیش رفتند. افرادی که با خود سردسته در مرکز بودند، با هوازنیها درگیر شدند و افراد شاخههای چپ و راست، به سرعت از کنار هوازنیها عبور کردند و خود را به پشت سر آنها رساندند.
جنگ بین قدرتمندترین قبایل حجاز آغاز شد. گرد و خاک به هوا برخاست. از میان چکاچک شمشیرها و فریادها، گاه برق آهن از تیغهها میجهید و گاه قطرات خون به اطراف میپاشید.
نبرد تا نزدیک غروب ادامه یافت. کمکم، گرد و خاک فرو نشست و صدا فریادها، به نالهی زخمیها و نعرههایی از ته گلو برای نشان دادن پیروزی تبدیل شد.
سردستهی قریشیها، با قدمهای محکم راه میرفت. روبروی او، اباغرّام توسط دو نفر به خاک کشیده میشد. زخمی و خونین بود.
اباغرّام، با چشمهایی بی فروغ و خاک و خون گرفته به بالای سرش نگاه کرد.
با دیدن چهرهی او، کمی تکان خورد. لبهای خشکش را حرکت و داد و گفت: عمران؟
مرد سیاهپوش، سر تکان داد و شمشیرش را در غلاف برد و گفت: عباس... برایش آب بیاور.
یکی از دو نفری که اباغرّام را گرفته بود، چشمی گفت و به سرعت از آنجا دور شد تا مشک آبی بیابد.
اشک، به آرامی روی چهرهی خاکی اباغرّام لغزید و خطی گلی روی صورتش کشید.
با آستین، اشک و گل را پاک کرد و وقتی چشم باز کرد، مشک آب را در دستان عباس دید. مشک را گرفت و با ولع زیادی نوشید. با صدایی که چاق شده بود گفت: خدایان تو را خیر بدهند عمران...
عمران در جایش، پا په پا کرد و گفت: خیر خدایان برای خودت اباغرّام... تو الان باید پاسخگوی خونهایی باشی که در این صحرا ریخته شده. برای چه به کاروانیان حمله کردی؟
_ ما در جنگیم عمران.
_ تو با ما جنگ داری. چرا به مردمی که در این بیابان دنبال یک لقمه نان سفر میکنند رحم نکردی؟
اباغرّام سرش را به زیر انداخت. لحظهای در سکوت گذشت. همین طور که سر به زیر داشت، گفت: زبان من در برابر تو حرفی ندارد... وقتی از اسب پایین آمدید، فهمیدم نمیخواهی با ما که پیاده بودیم، ناجوانمردانه بجنگی. وقتی به برادرت عباس گفتی که به من آب بدهد، مرا غلام خودت کردی. عمران، من در برابر تو احساس ضعف میکنم. اکنون جان من در اختیار توست.
_ کافی است. افراد باقی ماندهات و زخمیها را بردار و برو.
عباس گفت: اما برادر...
عمران با دست اشاره کرد و جلویش را گرفت. سپس ادامه داد: اباغرّام... خون کاروانیان برای ما بسیار عزیزتر از جان تو است. بهای جان تو، خونهایی است که میتواند در این جنگ بیهوده بریزد. برو، از جوانمردی ما بگو و شیوخ هوازن را مجاب کن که به این جنگ پایان دهند.
اباغرّام برخاست و لنگان لنگان پیش رفت.
عمران رو به برادر دیگرش کرد و گفت: زبیر... آنها فقط میتوانند آب و اسبها با خود ببرند. شمشیرهایشان غنیمت ماست.
زبیر سر تکان داد و خلع سلاح را از اسرای آزاد شده آغاز کرد.
عمران ایستاد و لحظاتی که خورشید، ذره ذره آب میشد و آسمان را سرخ میکرد، نفسش را به باد سپرد. گاه به جنب و جوش خستهی آزادشدگان نگاه میکرد، گاه به خورشیدی که دیگر تندی و گرمایی نداشت.
اباغرّام حین رفتن، لحظهای ایستاد و به پشت سر خود نگاه کرد. عمران را دید که به جهاز شتری تکیه داده و به غروب نگاه میکند.
فریاد زد: عمران... خیلی دوست داشتم با تو پنجه در پنجه شوم. اما برادرت زبیر پوزم را به خاک مالید. تو این جنگ را تمام کردی... این آرزوی زنان و کودکان هر دو قبیله است. برای تو در پای بت جَهار، شتری میکشم. دعا میکنم خدایان به تو فرزندی بدهند... تا تو هم به آرزویت برسی.
عمران، با شنیدن این حرف، چهره در هم کشید. چشم به سرخی مغرب دوخت و دست به ریش سیاهش گرفت تا کسی لرزش لبهایش را نبیند.
زبیر، اسب اباغرّام هی کرد و داد کشید: بروید تا پشیمان نشدیم.
به عمران نگاه کرد. میدانست غم بزرگی در دل برادرش جا گرفته.
@Khey_me
💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت سوم
_ تا هوا تاریک نشده، اجساد کاروانیان را با احترام دفن کنید. برای هر کدام، با سنگ و چوب علامتی بگذارید تا بتوانیم به خانوادههایشان نشان دهیم.
فرمان عمران، نیروها را به تکاپو انداخت. اما یکی از سیاهپوشان، گلیمی را از جهاز شتری بیرون کشیده بود و روی آن لم داده بود و خرمای خشک میخورد.
عمران به طرف او رفت.
_ به بزم آمدی عبدالعُزا؟
عبدالعزا ملچ و ملوچ کنان پاسخ داد: نه!
_ چرا کمک نمیکنی تا زودتر اجساد دفن شوند؟ خجالت نمیکشی جلوی برادران بزرگت، عباس و زبیر، پا روی پا انداختهای؟
عبدالعزا برخاست. عبای سیاهش را در آورد و روی زمین انداخت. پر دشداشهاش را گرفت و کنج کمربندش فرو برد و گفت: ما از برادر هم شانس نیاوردیم.
عمران فقط به او نگاه میکرد. عبدالعزا، نفسش را به تندی و خشم بیرون داد و راهش را کشید و رفت تا با شمشیرش چالهای بکند.
همین طور که چاله را میکند، غرولند میکرد.
تاریکی پس از غروب، مراسم دفن اجساد را غمبارتر کرده بود. عمران، در بیابان برای افرادش دنبال خار و خاشاک و هیزم میگشت. به هر بوتهای که میرسید، آن را با شمشیر میزد و میکند.
آسمان به رنگ سورمهای تیره و زمین، سیاهِ سیاه بود. سایهی عمران و بوتهها، برق شمشیر و صدای شکستن ساقهی خارها، زبیر را به طرف خود کشید.
لحظهای در تاریکی، چشمهای عمران و زبیر با هم گره خوردند. عمران خم شده بود تا هیزمها را بردارد و زبیر هم دستش را روی تودهی خار گذاشته بود.
_ بگذار کمکت کنم عمران.
_ تو بزرگتری زبیر. خودم انجامش میدهم.
_ پس نصفش میکنیم. تنها ببری، نصفش توی راه میریزد. حیف نیست؟
عمران چیزی نگفت. فقط نصف هیزمها را برداشت و با برآویز شمشیرش، آنها را به دوش کشید. به طرف محل اتراق رفت.
زبیر هم پشت سرش همین کار را تکرار کرد.
قدمهایش را تند کرد تا به عمران برسد. به آرامی زیر گوشش نجوا کرد: از حرف اباغرّام دلخور شدی؟
_ عادت کردهام.
_ اگر عادت کرده بودی، این طور دق و دلیات را سر ساقههای خار خالی نمیکردی.
ابری از خنده توی صدای عمران نشست: توقع داری مثل بقیهی مردهای عرب، دق و دلیام را سر زنم خالی کنم؟
_ نه... قطعا نه... ولی میتوانی که او را طلاق دهی، یا زن دیگری اختیار کنی.
عمران از حرکت ایستاد. سایههای دور مرد در صفحهی سورمهای تیرهی شب، روبروی هم قرار گرفت.
باد آرامی، گوشهی دستارهایشان را تکان میداد.
عمران با صدایی گرفته گفت: من فاطمه را دوست دارم... زبیر.
سپس تودهی هیزم را به زمین کوبید و به راه افتاد. همین طور که تند تند میرفت گفت: همه را خودت تا اردو بیاور... برادر.
ساعتی بعد، در دل شب، عمران روبروی آتشی کوچک نشسته بود.
شعلههای آتش در مردمکهای قهوهای چشمانش نقش بسته بود. به فاطمه فکر میکرد.
به این که چه آرزوهایی در روز ازدواج خود داشت. به عمویش، پدر فاطمه قول داده بود که او را با پسرانی قوی، سربلند خواهد کرد. ولی امروز، از داشتن هر فرزندی عاجز است.
میدانست که خانوادهی فاطمه، او را مقصر میدانند و خانوادهی خودش، فاطمه را.
صدای چکمههای عباس، او را از خیالاتش بیرون کشید. برادرش درست روبروی او نشست. لباسهایش را جمع کرد تا به آتش نیفتند.
_ عمران... امروز ما غالب شدیم. اما با این وضع نمیتوان تجارت کرد. دیگر هیچ کاروانی امنیت نخواهد داشت.
او هم سر تکان داد و گفت: امیدوارم هوازنیها درس گرفته باشند و به این خونریزی پنجاه ساله پایان دهند.
_ گیریم هوازنیها درس بگیرند. با بنی عامر و غطفانیها، با ثقفیها، بنی عدوان و بنی سعد و سلیمیها چه کنیم؟ میتوانیم به یکایک آنها درس بدهیم؟ این طور باید پنجاه سال دیگر هم بجنگیم. با کینهی کشتهشدگانشان چه کنیم؟ با انتقام طوایف همپیمانشان چه کنیم؟
عمران سکوت کرد. آتش روبرویشان سرد و کوچک میشد، اما آتش جنگ، در نظرش زبانه میکشید.
یک بار دیگر، صدایی رشتهی افکارش را پاره کرد. عبدالعزا که مشکی را روی شانه انداخته بود، هر دویشان را غافلگیر کرد.
_ من هم از جنگ خسته شدم برادران.
عمران و عباس خندیدند. عبدالعزا به حرکات ناموزونش ادامه داد.
_ بیایید آتش جنگ را خاموش کنیم.
مشک را به دهانش گذاشت. آب از سر و ریشش میریخت. یکدفعه، تمام آبی که توی دهانش بود روی آتش پاشید.
آتش ضعیف شد.
عمران گفت: چه کار میکنی عُزا؟ دیوانه شدی؟
عباس هنوز میخندید.
_ من عزا نیستم. من عبدِ عزایم.
عباس همین طور که چوبی را زیر هیزمها میزد تا دوباره گر بگیرند، میخندید.
عمران به مسخره بازیهای عبدالعزا نگاه میکرد و لبخندی
به لب داشت.
@Khey_me
💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت چهارم
خورشید از پس دشت سر میکشید. عمران گوشه تپه شنی نشسته و پیشانی خود را به قبضهی شمشیرش که در غلافی چرمی قرار داشت تکیه داده بود.
با اولین بارقهی نور، چشمهای عمران به روی فلق گشوده شدند. برخاست و به آرامی عباس و زبیر را که در کنار هم روی یک عبا خوابیده بودند بیدار کرد.
با طمعنینه، چکمههای سیاهش را بین جاهایی که افراد خوابیده بودند میگذاشت. همه با صدای قدم و فرو رفتن پاهایش در شن بیدار می شدند.
عبدالعزا از زیراندازهای نمدی زیر جهاز شتر برای خودش تختخوابی درست کرده بود. عمران به سراغش رفت. صداش کرد.
_ برادر... بلند شو... عبدالعزا... بلندشو...
اما عبدالعزا فقط غلتی زد و خرناسهای کشید و زیر لب چیزی گفت و به خوابش ادامه داد. عمران با حرکت دست، عباس و زبیر را فراخواند.
در سکوت، فقط با انگشت اشاره به جهتهای مختلف زیراندازها اشاره کرد. عباس و زبیر چند طرف زیراندازها را گرفتند. عمران هم کمکشان کرد. ناگهان زیراندازها را برگرداندند. عبدالعزا از روی تختخواب شاهانهاش فرو افتاد. نعرهای زد و با صورت روی زمین خورد. صورت صیقلی و ته ریش مشکیاش توی شنها فرو رفت.
وقتی خودش را پیدا کرد، بلند شد و داد کشید: شما سه تا واقعا آدم گهای بیفکری...
همین که چشمش به برادرانش افتاد، حرفش را خورد.
ادامه داد: مغزم به دهانم آمد. این هم از بخت سیاه ماست که گیر برادرهایی چون شما افتادم.
آن سه فقط خندیدند. زبیر گفت: طوری خوابیده بودی انگار در باغهای بهشتی فارس هستی و... روی تختی ابریشمین دراز کشیدهای و... خودت هم کسرایی.
عباس که جدیتر به نظر میرسید گفت: اصلا حواست نیست که اطرافت مال التجارهای هم هست... اگر دزدها دستار سرت را هم میبردند، نمیفهمیدی.
این را گفت و از خشم، قدم رو به عقی رفت. با دست روی قبضهی شمشیرش میکوبید.
عمران، جلوتر آمد و گفت: یک مرد صحرا، اگر با صدای خزیدن مار بیدار نشود، محکوم به مرگ است. تو را حتی غرش اژدهایان هم بیدار نمیکند عبدالعزا.
برادرش که حسابی شرمنده شده بود گفت: از رویتان خجلم برادران... روز سختی را داشتیم... به من سخت نگیرید که من مثل شما مرد اشتر و اسب و صحرا نیستم.
برادرها، بدون این که چیزی در پاسخ به عبدالعزا بگویند، متفرق شدند.
افراد گروه کمکم جمع شدند و مالالتجاره را سوار شترها کردند و به راه افتادند.
ساعتی به آرامی راهشان را ادامه دادند. باد گرم کویر به رخسار عمران و همراهانش میوزید. در نزدیکیهای مکه بودند که صدایی از دور به گوش رسید. صدای آواز زنی که شعری میخواند.
کم کم از میان تپههای شنی و سنگلاخهای سیاه حجازی، تصویر مواج عدهای سواره پیدا شد. صدای زن، کمکم شفافتر میشد. هر کدام، با لباسهایی به رنگهای سرخ و سیاه و قهوهای و سبز تیل و آبی، سوار بر اسب و شتر، علم و کتلهایی به همراه خود میکشیدند.
روی هر کدام از علمها و پرچمها، علامتی به خصوص قرار داشت که نشانهای از یک بت بود.
این گروه همین طور که جلو میآمدند، با زنی که روی شتری سفید سوار بود، همخوانی میکردند. زن میخواند:
ای شیر قریشی، به نعره برآ
به نیزهست نامِ نیاکان ما
خروشد شترها، طنینش وزان
بر افرازد آواز ما آسمان
به پیش ای قریشی، به خون و کمین
برافراز پرچم، به باد و زمین
نوای برادر، سرود نبرد
قبیلهست جاوید، به فریادِ مرد
@Khey_me
💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت پنجم
عمران، لگام اسب را کشید، نگاهی به عباس انداخت.
عباس با پوزخند گفت: آل امیه اصلا در این جهان سیر نمیکنند.
امویان با دیدن سیاه پوشان، ایستادند. عمران پیش رفت تا با فرماندهی آنها صحبت کند. مرد میانسالی که دستار سرخش، از همهی دستارها و عمامهها بزرگتر بود جلو آمد.
عمران با گردنی کج، زیر چشمی سپاه را برانداز کرد و گفت: مبارک است جناب حرب. گویی آهنگ عروسی کردهاید، نه جنگ.
حرب نگاهش را تیز میکند. زبان در دهان میگرداند و با آرامش میگوید:
مگر جز این است که میدان جنگ، گاه شادیست و گاه خون؟ ما با طرب میرویم تا دشمن را تلخکام کنیم.
_ اما دشمن پیشتر بازگشت در حالی که طبل شما هنوز از خواب برنخاسته بود. جنگی که بود، به پایان رسید. و دخترتان جمیله هنوز ناشتا نشده بود. ما رفتیم، زدیم، جنگیدیم... و بازگشتیم. شما هنوز راه نیفتادهاید.
جمیله روی شتر سفیدش تکانی خورد و با خنده گفت: بازگشتید؟ با کاسههای خالی؟ یا دلهایی پر از ترس؟
عمران نگاهاش را از او دزدید و خطاب به حرب پرسید: از دختربچهای که آواز میخواند، سپاه ساختهاید؟ به نوای او جنگ میطلبید؟ نه فریاد مرد... نه تدبیر پیر! با تنها نغمهای خوش در باد؟!... این است آداب جنگِ آل امیه؟
حرب با نگاه تیز و ظریفش به جمیله و عمران نگاه کرد. لبهایش را با نوک زبان خیس کرد و گفت:
_ ببین عمران... نغمهی ما، نشانهی اطمینان ماست. ما با بیم نمیرویم. ما با غرور، برای شرافت و انتقام میرویم. شرفتمان...
_ شرافت، در خونی نیست که بیهوده بر زمین میریزد. اگر با کمک اباغرّام، شیوخ هوازن به گفتوگو رضایت دهند، چرا به خونخواهی برویم؟ آنچه ما میخواهیم، پایداری است، نه تکرار خون و مرگ.
_ شرافت را نمیتوان با مدارا خرید. با بخشیدن دشمن، تنها ضعف خویش را به رخ کشیدهاید. گمان میکنید آنان دلسپردهی مهر شما خواهند شد؟ نه. آنان باز خواهند گشت، و اینبار در دل شب.
عمران با نگاهی محزون گفت: اگر بازگردند، باز با خِرد پاسخشان را خواهیم داد؛ نه با آواز و کینهتوزی.
رو به جمیله میکند و میگوید: کاش پشت آواز تو، درایتی هم بود...
حرب فریاد کشید: بعضیها خیال میکنند چون اطعام میدهند، عقل هم میفروشند. جنگ هم درایت می خواهد و هم غرور.
_ غرور؟ این کینهتوزی فقط باعث خونریزی بیشتر و بریدن نسلها است.
جمیله صدایش را بلند میکند: زمانهی بدی است که، کسانی از نسل سخن میرانند که خود نسلی ندارند.
نیشخندی محو روی چهرهی امویها نقش گرفت. سکوت، لحظهای سنگین، مثل صخرهای میان همه فاصله انداخت. زبیر دست بر قبضهی شمشیر برد، اما عباس جلویش را گرفت. عمران سرش را پایین انداخت. بی آن که پاسخی دهد، لگام اسب را چرخاند.
عمران آهسته به برادرانش گفت: بی فایده است. ما راه خودمان را میرویم.
بر خاک که باشی، نیازی به فریاد نیست. باد خود فریادت میکشد.
دو قافله از هم جدا شدند. جمیله دوباره آواز خواندن را شروع کرد.
عبدالعزا چشم از جمیله بر نمیداشت. به پهلوی عباس زد و گفت: ولی صدای قشنگی دارد... مگر نه عباس؟
_ تو هم در این بلوا بازار، دنبال ماهی خودت میگردی...
_ عباس... صدای دختر حرب گوشهایم را سحر کرده. بلندتر بگو... نشنیدم چه گفتی.
عباس دهانش را نزدیک گوش عبدالعزا آورد و شمرده و بلند گفت: نیشت را ببند بزغاله. آبرویمان را بردی.
عبدالعزا چشمهایش را بست، سرش را تکان داد و با همان لبخند غلیظی که به لب داشت گفت: آه از کش و قوس صدایش... آه... جمیله...
@Khey_me
💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت ششم
بادی گرم و تنبل، خاک و بوی عرق را در هوا میپراکند. یاران عمران، آرام و بیکلام، از گردنه پایین میآمدند. پیشاپیش، عمران، سوار بر اسب، قامتافراشته اما در خود خمیده بود. در چهرهاش نه رنگ پیروزی بود و نه شکست. فقط سکوت، فقط جای آن زخم تازیانهی زبان جمیله که هنوز میگداخت.
دروازهی مکه هنوز، در خواب ظهرگاهی بود. دو کودک نیمهبرهنه، با شکمهای خشکیده از گرسنگی، با چشمانی خمار از کنارشان میگذرند. عباس آهسته چیزی در گوش زبیر میگوید و زبیر، زیر لب چیزی شبیه نفرین، و نگاهش میخکوب میشود بر لجن و خونابهای که از قصابی یک شتر مانده و در جو کوچه میخزد.
بازار هنوز جان نگرفته. چند مرد بر حصیر خوابیدهاند، با پیراهنهای چسبیده به تن از عرق و خاک. بوی خمیر ترش و شیر فاسد، و آرد نمکشیده، در هوا پیچیده. پیرزنی، در سایهی ستونی شکسته، برای بتی کوچک دعا میخواند و خرمای خشک میمکد.
و آنسوتر، سایهی عظیم کعبه.
برآمده، ساکن، خاموش. لباس زرد و سفید بر تن. نه چون بتهای اطرافش، که پوشیده از پارچههایی رنگارنگ انباشته روی، بیجان و کدر.
کعبه به چشم عمران، چون کوهی استوار بود. زیر لب با خود گفت: چیزی در آن هست، نه از این جهان.
به احترام، از اسب پیاده میشود. خاکی بر پیشانیاش مینشیند. نگاهی به کعبه میاندازد و زیر لب میگوید: تو شاهدی، نه من از جنگ شاد شدم، نه از صلح، سیر. اما بسا که راه از خون نگذرد، اگر چشم، چشم باشد، و دل، دل.
عباس نگاهی به اطراف میاندازد. کودکی برهنه، طناب شتری را میکشد و ناسزایی میگوید. مردی، مشتی درهم در آستین دارد و برای خرید زن، چانه میزند. بازار مکه بیدار میشود، با تمام بیشرمیاش.
اما عمران، هنوز به کعبه نگاه میکند. لبهایش بسته، اما نگاهش پر از حرف. زبیر از چاه زمزم آب میکشد و برای اسب.ها و افراد میآورد.
مشغول نوشیدن و شستن دست و صورتشان میشوند.
عمران به یارانش میگوید: بروید و خوب بخورید و خوب بخوابید. چاق شوید. اما آماده باشید. میترسم حرب، با حمله به هوازنیها، قبایل متحد آنها را به میدان بکشاند. در موقع لزوم باید از مکه دفاع کنیم. از این جا، گوش به فرمان پدر داریم.
یارانش پراکنده میشوند. عباس و زبیر در کنار او ایستاده بودند. عمران پرسید: عبدالعزا کجاست؟
عباس گفت: من آخرین بار بعد از برخورد یا حرب دیدمش.
زبیر چانهاش را خاراند و گفت: اصلا هواسم به او نبود.
عمران گفت: حتما جا مانده. بس که سر به هواست. خودش بر میگردد.
عباس با صدایی نگران همه را به فکر فرو برد: اما اگر گم شده باشد چه؟
@Khey_me
💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت هفتم
عباس به تاخت از مکه بیرون رفت تا شاید ردی از عبدالعزا پیدا کند. زبیر، به استقبال چوپانهای قبیله رفت که دامهای خود را به شهر برمیگرداندند. و عمران به دیدار پدر رفت.
پستوهای خانه، با چارچوبهای چوبی کوتاه به هم وصل میشدند. آویزهایی بافته شده از دانههای اسپند، با پشت دست عمران کنار رفتند. قامت پدر نمایان شد. ایستاده، شال کمرش را محکم میکرد. شانهای از طاقچهی خشتی برداشت و به موهای سفیدش کشید.
_ سلام پدر.
_ سلامت بادا پسرم. برگشتید؟
نگاهش را روی عمران چرخاند و ادامه داد: کسی که زخمی نشد؟
_ چند نفر از جوانانمان زخمی شدند. اما بر هوازنیها غلبه کردیم.
پدر لبخندی زد و فرزندش را در آغوش گرفت.
_ کسی هم اسیر شد؟
_ همه را آزاد کردیم پدر. عهد کردند شیوخ طائفه را به صلح وادار کنند. اما...
_ اما حرب... میدانم. امویها نمیگذارند این خونریزی پایانی داشته باشد.
_ راستی پدر، عبدالعزا هم گم شده.
_ گم شده؟
_ این طور فکر میکنم. امیدوارم اتفاقی برایش نیفتاده باشد. عباس را فرستادم پیاش. دعا کنید طوری نشده باشد پدر.
پدر، سر تکان داد. دستش را روی شانهی عمران زد و از کنارش گذشت. صدای کنار زدن آویزههای اسپندی به رقص آمد.
عمران زیر لب گفت: کجا ماندهای وامانده...
نیمههای شب، موجودی چهاردست و پا از یک تپهی شنی خود را بالا میکشید.
کمکم، نور آتشهای پایین تپه به صورتش برخورد کرد. نقابی مشکی زده بود اما لبخندی که با دیدن خیمهگاه زد، از زیر نقاب آشکار شد. خیمهها را از نظر گذراند. دنبال کسی میگشت.
جمیله، در میان مردان اموی نشسته بود و آواز میخواند. مطربی سر تا پا لخت، مزمار مینواخت. آوای سوزناک مزمار و صدای غمگین جمیله، چشمهای مرد نقابدار را خیس کرد.
_نجومُ الصحارى تُهمسُ الليْلَ اشربْ كأسي
وغنّي الهوى.. فالمواويلُ.. دمٌ.. حَيَّةْ...
[امشب ستارهها به کویر زمزمه میکنند: شرابی بنوش و نغمهی عشق را زنده کن...]
گوشهای مرد نقابدار، سحر صدا و شعر شده و او، خجسته حال، با چشمانی خیس، سرش را روی شن گذاشته بود. اما ناگهان یک چکمه چلوی صورتش قرار گرفت و شمشیری پشت گرنش را لمس کرد.
@Khey_me
💠 شمشیر معرق
🗡 قسمت هشتم
چشمهایش تیره و تار شد. به رنگ شبی بدون ستاره. با دردی در گونه و گردن. صوت حزین جمیله پیچاپیچ شد و در ذهنش گم.
نفهمید چه قدر گذشت، اما کمکم درد مثل خون در تمام بدنش به گردش افتاد. صدای قهقهه و گفت و گو میآمد. نور خورشید را از زیر پلک حس میکرد. چشم که باز کرد، به سرفه افتاد. کم کم همه دورش جمع شدند.
حرب، با گامهایی آهسته جمعیت را شکافت و جلو آمد. نگاهش را توی چهرهی کتک خوردهی او براق کرد و گفت: خوش آمدی عبدالعزا...
_ ممنون از پذیرایی گرم شما.
_ پسر عبدالمطلب در کمین خیمهگاه ما دنبال چه میگردد؟ پذیرایی؟
_ مطمئنم دنبال مشت و لگد نبودم.
حرب، زبانش را دور لبهایش کشید و اطرافیانش را نگاه کرد و گفت: انگار واقعا آمده بوده میهمانی... جوانان من، رسم قریش این است که اول به میهمان آب بدهد. سریع!...
لحظهای بعد، دو نفر با دلو از چاه آب کشیدند و از دو طرف به سر و صورت عبدالعزا پاشیدند. نفسش غرق شد اما هوشیاریاش را به دست آورد. تازه فهمید که دست و پایش بسته است. زخم گونهاش تیر کشید.
حرب گفت: برادرت عمران، میخواهد از نبرد ما چه بداند؟ برای چه جاسوسی میکردی؟
_ من جاسوس نیستم.
جمیله کنار پدرش ایستاد و گفت: شاید او را فرستادهاند تا به هوازنیها از اردوی ما خبر بدهد.
حرب نگاهی از سر تحسین به او انداخت و گفت: حقا که فرزند من و مادرت هستی. دختر آشوب و آتش.
خندهای مستانه زد و شانهی جمیله را فشرد. اما صدای عبدالعزا چرخ خندهاش را ایست داد: من فقط گم شده بودم...
به جمیله نگاه کرد و ادامه داد: یک صدای لطیف راهگشای من شد.
جمیله خنجرش را بیرون کشید. حرب، دستش را گرفت و پاسخ داد: ما امروز مبرد بزرگی در پیش داریم. یک نبرد مردانه. تا زنان هوازن را عزادار نکنیم، بازنمیگردیم. اما این جاسوس سر به هوا. وقتی بازگردیم، تکلیف او را در مکه روشن میکنم. تو... جمیله... اینجا بمان و مراقب باش فرار نکند.
امویان با فرمان حرب به راه افتادند. جمیله، عبدالعزا را به تیرک درون خیمه بست. خودش هم به بالشی مکعبی تکیه داد. بادبزنی حصیری برداشت و به حرکت در آورد. موهایش تکان میخوردند.
عبدالعزا چشم از او بر نمیداشت.
_ میخواهی چشمانت را در بیاورم؟
خندید: چه از این بهتر که آخرین چیزی که میبینم، چهرهی تو باشد.
جمیله چیزی نگفت. مدتی گذشت و وقتی می خواست از خیمه خارج شود گفت: سعی نکن فرار کنی. شاید مرا با صدایم قضاوت کنی، ولی در کشتن هم حریف ندارم.
_ عجب شیرزنی... مرا از کشتن میترسانی؟ چه از این بهتر که میان این همه مرگ، آدمی به دست جمیلهای کشته شود.
_ مثل این که مخت ضربه خورده.
این را گفت و رفت.
از بالای تپه، سرک میکشید تا بلکه بتواند ردی از گرد و خاک نبرد ببیند. اما خبری نبود. قبیلهی هوازن، دور تر از آن بود که به راحتی دیده شود.
جمیله پایین آمد و به پخت غذا مشغول شد. با خنجرش، خروسی را سر برید و پر کند و تمیز کرد و به سیخ کشید.
وقتی غذا آماده شد، توی یک سینی کوچک گذاشت و به خیمه رفت.
اما عبدالعزا به تیرکش بسته نبود. غیب شده بود. سینی غذا از دست جمیله افتاد. چشمهایش وحشتزده گرد شدند.
@Khey_me
🌙 به مناسبت میلاد امام رضا، یک اتفاق جالب داره میافته...
💖 ازدواج یکی از عزیزترین خادمان مجموعهی خیمه.
ما شیخ صداش میکنیم. شما هم شیخ صداش کنید.
✉️ قراره هدیهای از جنس کلمات براتون به ارمغان بیاریم...
احادیثی از امام رضا، در مورد ازدواج💞 النکاح و سنتی و از این جور حرفا هم نه... احادیثی کمتر خوانده شده😉
@Khey_me
خیمه 🇮🇷
🌙 به مناسبت میلاد امام رضا، یک اتفاق جالب داره میافته... 💖 ازدواج یکی از عزیزترین خادمان مجموعهی
💠 امام رضا علیهالسلام: از سنتهای پیامبر، میهمانی و غذا دادن در هنگام ازدواج است.
تحف العقول ص۴۶۹
@Khey_me