eitaa logo
خیمه 🇮🇷
449 دنبال‌کننده
177 عکس
50 ویدیو
19 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت هشتم چشم‌هایش تیره و تار شد. به رنگ شبی بدون ستاره. با دردی در گونه و گردن. صوت حزین جمیله پیچاپیچ شد و در ذهنش گم. نفهمید چه قدر گذشت، اما کم‌کم درد مثل خون در تمام بدنش به گردش افتاد. صدای قهقهه و گفت و گو می‌آمد. نور خورشید را از زیر پلک حس می‌کرد. چشم که باز کرد، به سرفه افتاد. کم کم همه دورش جمع شدند. حرب، با گام‌هایی آهسته جمعیت را شکافت و جلو آمد. نگاهش را توی چهره‌ی کتک خورده‌ی او براق کرد و گفت: خوش آمدی عبدالعزا... _ ممنون از پذیرایی گرم شما. _ پسر عبدالمطلب در کمین خیمه‌گاه ما دنبال چه می‌گردد؟ پذیرایی؟ _ مطمئنم دنبال مشت و لگد نبودم. حرب، زبانش را دور لب‌هایش کشید و اطرافیانش را نگاه کرد و گفت: انگار واقعا آمده بوده میهمانی... جوانان من، رسم قریش این است که اول به میهمان آب بدهد. سریع!... لحظه‌ای بعد، دو نفر با دلو از چاه آب کشیدند و از دو طرف به سر و صورت عبدالعزا پاشیدند. نفسش غرق شد اما هوشیاری‌اش را به دست آورد. تازه فهمید که دست و پایش بسته است. زخم گونه‌اش تیر کشید. حرب گفت: برادرت عمران، می‌خواهد از نبرد ما چه بداند؟ برای چه جاسوسی می‌کردی؟ _ من جاسوس نیستم. جمیله کنار پدرش ایستاد و گفت: شاید او را فرستاده‌اند تا به هوازنی‌ها از اردوی ما خبر بدهد. حرب نگاهی از سر تحسین به او انداخت و گفت: حقا که فرزند من و مادرت هستی. دختر آشوب و آتش. خنده‌ای مستانه زد و شانه‌ی جمیله را فشرد. اما صدای عبدالعزا چرخ خنده‌اش را ایست داد: من فقط گم شده بودم... به جمیله نگاه کرد و ادامه داد: یک صدای لطیف راهگشای من شد. جمیله خنجرش را بیرون کشید. حرب، دستش را گرفت و پاسخ داد: ما امروز مبرد بزرگی در پیش داریم. یک نبرد مردانه. تا زنان هوازن را عزادار نکنیم، بازنمی‌گردیم. اما این جاسوس سر به هوا. وقتی بازگردیم، تکلیف او را در مکه روشن می‌کنم. تو... جمیله... اینجا بمان و مراقب باش فرار نکند. امویان با فرمان حرب به راه افتادند. جمیله، عبدالعزا را به تیرک درون خیمه بست. خودش هم به بالشی مکعبی تکیه داد. بادبزنی حصیری برداشت و به حرکت در آورد. موهایش تکان می‌خوردند. عبدالعزا چشم از او بر نمی‌داشت. _ می‌خواهی چشمانت را در بیاورم؟ خندید: چه از این بهتر که آخرین چیزی که می‌بینم، چهره‌ی تو باشد. جمیله چیزی نگفت. مدتی گذشت و وقتی می خواست از خیمه خارج شود گفت: سعی نکن فرار کنی. شاید مرا با صدایم قضاوت کنی، ولی در کشتن هم حریف ندارم. _ عجب شیرزنی... مرا از کشتن می‌ترسانی؟ چه از این بهتر که میان این همه مرگ، آدمی به دست جمیله‌ای کشته شود. _ مثل این که مخت ضربه خورده. این را گفت و رفت. از بالای تپه، سرک می‌کشید تا بلکه بتواند ردی از گرد و خاک نبرد ببیند. اما خبری نبود. قبیله‌ی هوازن، دور تر از آن بود که به راحتی دیده شود. جمیله پایین آمد و به پخت غذا مشغول شد. با خنجرش، خروسی را سر برید و پر کند و تمیز کرد و به سیخ کشید. وقتی غذا آماده شد، توی یک سینی کوچک گذاشت و به خیمه رفت. اما عبدالعزا به تیرکش بسته نبود. غیب شده بود. سینی غذا از دست جمیله افتاد. چشم‌هایش وحشت‌زده گرد شدند. @Khey_me
🌙 به مناسبت میلاد امام رضا، یک اتفاق جالب داره می‌افته... 💖 ازدواج یکی از عزیزترین خادمان مجموعه‌ی خیمه. ما شیخ صداش می‌کنیم. شما هم شیخ صداش کنید. ✉️ قراره هدیه‌ای از جنس کلمات براتون به ارمغان بیاریم... احادیثی از امام رضا، در مورد ازدواج💞 النکاح و سنتی و از این جور حرفا هم نه... احادیثی کمتر خوانده شده😉 @Khey_me
خیمه 🇮🇷
🌙 به مناسبت میلاد امام رضا، یک اتفاق جالب داره می‌افته... 💖 ازدواج یکی از عزیزترین خادمان مجموعه‌ی
💠 امام رضا علیه‌السلام: از سنت‌های پیامبر، میهمانی و غذا دادن در هنگام ازدواج است. تحف العقول ص۴۶۹ @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت نهم عبدالعزا شمشیرش را زیر گلوی جمیله گذاشت. سردی تیغه‌ی شمشیر، چانه‌ی جمیله را لمس کرد. عبدالعزا خندید و شمشیرش را پایین آورد و به غلاف برد. _ چطور توانستی طناب را باز کنی؟ _ تو با یک هاشمی حرف می‌زنی... نه یک سوسمار بی دست و پا. _ چرا فرار نکردی؟ چرا نمی‌گریزی؟ عبدالعزا، خم شد و ران خروس کبابی را کند. تلوتلوخوران راه رفت و خودش را روی متکا انداخت. _ چطور بگریزم؟ وقتی صید چشمان تو شدم بانو؟ _ تو دیوانه‌ای. اگر فرار می‌کردی، پدرم شاهدی نداشت تا بتواند تو را محاکمه کند. نمی‌توانست مدعی شود که تو را حین جاسوسی گرفته‌اند. عبدالعزا با لبخندی که دندان‌هایش را لو می‌داد گفت: کجا فرار می‌کردم؟ وقتی زندان‌بانی چون تو دارم. جمیله از حرف های عبدالعزا کلافه شده بود اما نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. عبدالعزا از خندیدن او خرسند شد. _ حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ _ هر کار که بانو بگوید. _ برو. _ دوری‌ات را چه کار کنم؟ _ دست از سرم بردار. این حرف‌ها خجالت دارد. _ دختر آشوب و آتش از شرم سخن می‌گوید؟! جمیله نگاهش را به زیر انداخت. نمی‌دانست چه بگوید. برخاست. تا درگاه خیمه رفت. کمی این پا و آن پا کرد. عبدالعزا استخوان ران خروس را لیس زد و پرت کرد یک گوشه و گفت: می‌خواهی چیزی بگویی بانو؟ جمیله بر درگاه خیمه ایستاد و پاسخ داد: برو عبدالعزا. خودت را به مکه برسان. جمیله از جلوی چشم‌هایش محو شد. لبخندش خشکید. دست به زانو گرفت و برخاست. از خیمه خارج شد اما اثری از جمیله نبود. هیچ اسبی در اردوگاه دیده نمی‌شد. _ حتما اسبت را یکی از پیاده‌های لشکر برده است. این صدای جمیله بود؛ از بالای تپه. عبدالعزا با دست برای چشم‌هایش سایه‌بانی ساخت تا او را ببیند. اما نور آفتاب کورکننده و سوزان می‌تابید. _شتر مرا بردار. آن سوی خیمه‌هاست. عبدالعزا به راهنمایی جمیله گوش داد و از پشت خیمه‌ها، شتر را یافت و آماده کرد. _ هات هات... شتر به راه افتاد. چوب کوچک و بلندی را به گوش‌های شتر زد و فریاد کشید: هات هات هات... شتر، شتاب گرفت. چنان که انگار گرگی دنبالش می‌کرد. جمیله، گرد و خاک تاخت شتر را می‌نگریست. مرد دلباخته‌ی عجیب و غریب، دور و دورتر می‌شد. کم‌کم همه چیز به حالت اولش بازگشت. شن‌ها، باد و صدای سکوت صحرا. @Khey_me
خیمه 🇮🇷
💠 امام رضا علیه‌السلام: از سنت‌های پیامبر، میهمانی و غذا دادن در هنگام ازدواج است. تحف العقول ص۴۶۹
💠 امام رضا علیه‌السلام: اگر مردی بد اخلاق است، او را به ازدواج نپذیرید. عیون اخبار الرضا ج۲ ص۳۸ @Khey_me
خیمه 🇮🇷
💠 امام رضا علیه‌السلام: اگر مردی بد اخلاق است، او را به ازدواج نپذیرید. عیون اخبار الرضا ج۲ ص۳۸ @
💠 امام رضا علیه‌السلام: بنده‌ای، بهره‌ای بهتر از همسری شایسته نبرده است؛ زنی که وقتی به او می‌نگرد خوشحال می‌شود، و در غیابش از خود و مال او محافظت می‌کند. مسند الامام الرضا ج۲ ص۲۵۶ @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت دهم در لحظاتی که عبدالعزا به طرف مکه می‌تاخت، عمران با صدای کوبه‌ی در به طرف ورودی خانه‌اش می‌رفت. _ کیستی؟ _ منم عباس! عمران کلون در را کشید و با صدای خروشنده‌ای گشود. عباس، سر به زیر، خاکی و خسته، با صورتی آفتاب‌سوخته؛ افسار اسب در دست، ایستاده بود. _ هر چه گشتم پیداش نکردم. _ بیا داخل خستگی در کن تا ببینم چه کار می‌توانیم بکنیم. با هم وارد خانه شدند. عباس مشغول بستن اسبش به حصاری چوبی شد. عمران وارد اتاق شد و صدا کرد: فاطمه... فاطمه... مهمان داریم. عباس آمده. فاطمه که مشغول سابیدن کشک در تغاری سفالی بود، از جا پرید و به پستو رفت. شالی روی سرش انداخت. با پارچه‌ای بلند و سفید، دورش را بست و حجاب کرد. عبایه‌ای نازک روی لباس های بلند عربی‌اش پوشید تا با وقارتر باشد. از سرداب خانه کاسه‌ای شیر خنک و نان تازه برداشت و یکی یکی پله‌های سنگی را بالا رفت. با عمران چشم در چشم شد. _ سلام فاطمه بانو... فاطمه پاسخش را با لبخند محجوبانه‌ای داد. چشم‌هایش را دزدید. _ بعد از پانزده سال زندگی، هنوز مثل دخترکان نوعروس غمزمه می‌آیی. بی خود نیست که حسادت زنان نابغه‌ی عرب را جلب می‌کنی. فاطمه باز هم لبخند زد. _ مرد خانه که تو باشی، فاطمه پیر نمی‌شود. این صدای عباس بود که داشت براب اسبش کاه و علوفه می‌ریخت. فاطمه پاسخ داد: اگر طرفدار برادرتان نباشید، طرفدار که باشید؟ _ ال امیه. عمران از جواب عباس جا خورد اما چشم ریز کرد و خندید. کاسه‌ی شیر و قرص نان را گرفت و سراغ عباس رفت. او از به سختی از چاه آب می‌کشید. مشخص بود خیلی خسته است. می‌خواست دست‌هایش را بشوید. فاطمه گفت: راستی عبدالعزا کجاست؟ عمران به حصار چوبی تکیه داد و منتظر عباس شد تا با آب چاه نفسی چاق کند. _ تصور می‌کنم این گم شدن عمدی است. هیچ کس مثل عباس صحرا را نمی‌شناسد. اگر در جای دیگر ردی از او نیافته پس به همان سمتی رفته که از آن آمدیم. عباس جلو آمد و تکه از نان را گرفت و در کاسه‌ی شیر زد: خیال می‌کنم دنبال اموی‌ها رفته. فاطمه چند قدم به طرف در اتاق رفت و گفت: او جوان است و کم تجربه. باید مراقبش می‌بودید. جواب عمویم را چه می‌دهید؟ او به فرزندش عبدالعزا عشق می‌ورزد. عمران پاسخ داد: من به پدر گفتم. عباس جلو آمد و سینه به شانه‌ی عمران چسباند: چه گفت؟ _ جواب نداد. _ پس نگران نبوده... شاید هم امید داشته من بتوانم پیدایش کنم. فاطمه دستش را روی چارچوب در گذاشت: عموجان هیچ وقت نگرانی‌اش را بروز نمی‌دهد. هیچ کس نمی‌تواند بفهمد چه در دلش می‌گذرد. عمران و عباس با حرف فاطمه در فکر فرو رفتند. عباس هنوز با بک دست نان و با دست دیگرش کاسه‌ی شیر را نگه داشته بود و به آرامی، دهان می‌جنباند و می‌خورد. ناگهان زبیر به در کوفت. عمران در را به رویش باز کرد. _ برادر... عبدالعزا... عبدالعزا در خانه‌ی پدر است. تازه رسیده. عمران گفت: طوریش نشده؟ _ قدری زخمی بود... اما با شتر دختر حرب آمده. عمران بازوی زبیر را کشید و دنبال خود کشاند. با سرعت به طرف انتهای کوچه دویدند. عباس که شکه شده بود، یک لقمه‌ی بزرگ از نان را به دندان کشید کاسه‌ی شیر را لبه‌ی حصار گذاشت. همین طور که راه افتاد با دهان غر می‌زد: تو هم با این بچه‌بازی‌هایت کار دست ما می‌دهی... @Khey_me
خیمه 🇮🇷
💠 امام رضا علیه‌السلام: بنده‌ای، بهره‌ای بهتر از همسری شایسته نبرده است؛ زنی که وقتی به او می‌نگرد خ
💠 امام رضا علیه‌السلام: اظهار عشق به همسر، نیمی از خردمندی است. عیون اخبار الرضا ج۲ ص۳۹ @Khey_me
‌ ای حیدر شهسوار وقت مددست✊🏼 ای زبدهٔ هشت و چار وقت مددست من عازم یک جهان و دشمن بسیار ای صاحب ذوالفقار وقت مددست @khey_me 🚩
امیر❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 @khey_me 🚩
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 این صدای ملّت ایران است: 👈 🔹️ و صحنه تاریخی شجاعت و استقامت مجری شبکه خبر هنگام حمله تجاوزکارانه رژیم صهیونی به استودیوی خبر رسانه ملی؛ ۱۴۰۴/۳/۲۶ 🖥 Farsi.Khamenei.ir