eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
33.9هزار دنبال‌کننده
15.5هزار عکس
5.7هزار ویدیو
214 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_شانزده وقتی اسماعیل گفت ملک جاسم مواد و برای یه دخت
خانوم ایزدی گفت: «بدنش داغ شده، استرسش رفته بالا... ضربان قلبش تند شده.. ممکنه به دلیل بیماری اعصاب و روان هر لحظه واکنش نشون بده. به نظرم ازش فاصله بگیرید.» همینطور که با روح و روان اسماعیل عظیمی بازی میکردم، به زور و با لرزش صدا فقط یک کلمه گفت: «آقا غلط کردم.. میخوای چیکار کنی؟ تورو جون عزیزت رحم کن بهم.. من دارم پدر میشم.. رحم کن به من و زنم.» همزمان بهزاد درب اتاق باجویی رو باز کرد اومد داخل. لب تاپ و گذاشت روی میز گفتم بره بیرون. بهزاد رفت، به اسماعیل گفتم: « نترس.. تو مالِ زدن نیستی.. چون دوتا چک بخوری، تا آخر عمرت دور خودت میچرخی.. اونم چکی که من بهت بزنم.. چون هرکی خورده تا یک ماه شبا کابوس دیده... حالا هم این دکمه رو ( اینتر ) بزن.» کلیدِ اینتر و زد، اون فیلمی که حدود نیم ساعت قبل بچه ها از حراست و امنیت فرودگاه گرفته بودن، همون فیلم و گذاشتیم تا اسماعیل ببینه ! توی اون فیلم دقیقا اسماعیل و نشون میداد. وقتی دید هنگ کرد.. استپ زدم بعدش لب تاپ و بستم.. بهش گفتم: +دیدی؟ سرش و انداخت پایین. بهش گفتم: +اسماعیل، من چیکارت کنم که انقدر دروغ میگی؟ چرا ساعت 20 روز قبل، برای ملک جاسم ماشین شاسی بلند بردی گذاشتی داخل فرودگاه؟ _آقا اشتباه کردم. قول میدم دروغ نگم. بهم رحم کن.. میشه یه سیگار بکشم؟ یه لحظه چشام و بستم و یه دونه محکم زدم به صورتش ... دیدم کبود شد... بهش گفتم: +دیگه دروغ نمیگی. دیگه هم جون مادرت و الکی قسم نمیخوری. دیگه چرت و پرت تحویل من نمیدی. دیگه زررر نمیزنی. تموم کارهایی که انجام دادی داخل این پرونده ثبت و ضبط و مکتوب شده. به بچه ها گفتم بیارنت اینجا که فقط از زبون خودت بشنویم. فقط وحشت زده نگام میکرد.. گفتم: +حالا هم اینجا هستی تا از زبون خودت بشنوم، بعدش پرونده رو تکمیل کنم بفرستم بری دادسرا.. به همون خدایی که شاهد هست، فقط یکبار دیگه بخوای دروغ بگی، دارم تاکید میکنم اسماعیل عظیمی، فقط یکبار دیگه یک کلمه دروغ ازت بشنوم، به ولای علی یک جوری میزنمت که بری و با برف سال دیگه بیای پایین. وقتی هم اومدی پایین کاری میکنم که تا آخر عمرت همه جا رو سینه خیز بری! حتی توالت خونت و! حالا ببین من این کارو میکنم یا نه. _آقا ببخشید.. من از شما میترسم. نمیدونم چیکار کنم. میشه سیگار بکشم؟ +نه... اول حرف میزنیم، بعدش میگم برات سیگار و صبحونه بیارن! فقط امیدوارم دیگه دروغ تحویل من ندی. چون بد میبینی. مخاطبان محترم ، راستش من دلم به حال اسماعیل میسوخت. شاید باورتون نشه. نمیدونم چرا گاهی دلم به حال متهمان زیر دستم میسوخت. برای اسماعیل یه لیوان آب ریختم دادم دستش، وقتی خورد بهش با دلسوزی و آروم گفتم: + اسماعیل تو اگر مرد بودی و در این بازجویی همکاری میکردی، به شرافتم قسم بهت کمک میکردم. اما مرد نیستی. شجاعت و بزرگی مرد در قد و هیکل و لاس زدن با این زن و اون دختر و خلاف کردن نیست ! شجاعتش در صداقتش هست که تو نداری. دلم برای اون بچه ای که قرار هست تو پدرش بشی میسوزه.. خودت و جمع کن زودتر. حیفه! تو جوون هستی... دیگه خوددانی. مخاطبان محترم ، اسماعیل عظیمی در جلسه اول بازجویی وَ همچنین در طول مدت بازداشتش در خانه امن 4412 یه سری مسائل دیگه ای رو هم اعتراف کرد که من دیگه بهش نمیپردازم. چون موضوعات مهم تری هست که باید در ادامه براتون نقل کنم. متهم و برای تکمیل پرونده تحویل بهزاد دادم و خودم رفتم بالا پیش عاصف که داخل اتاق من بود.. باید کمی استراحت میکردم.. چون حدود دو روز میشد که چشم روی هم نگذاشته بودم.. به عاصف گفتم دوساعت استراحت میکنم، خبر جدیدی اومد بیدارم کن. «ساعت 9 صبح همان روز/خانه امن 4412» بعد از اینکه کمی استراحت کردم، بلند شدم دست و روم و شستم.. یه چای بسیار پر رنگ ریختم خوردم.. همینطور که نشسته بودم فکر میکردم، روم و کردم سمت عاصف عبدالزهراء که داشت امور مربوط به پرونده رو رسیدگی میکرد، گفتم: +از مشهد خبر جدید چی داریم؟ _ملک جاسم فعلا زیر چتر 1000 هست. 1000 هم که از بچه های مشهد هست و همه ی سوراخ سنبه ها رو خوب میشناسه.. خداروشکر هر 20 دقیقه ارتباط میگیره باهامون. +وضعیت ارتباطات چطوره؟ _همه چیز عالیه. داریم لحظه به لحظه همه چیز و رصد میکنیم. +با مرز هماهنگید؟ _بله. +اگر 1000 نتونه تا آخر همراه سوژه پیش بره چه اقدامی کردی؟ _ حاج رسول و یکی دوتا ازعواملش سمت مرز مستقر هستن. باهاشون هماهنگ کردم. +عاصف! تا الآن 10بار بهت گفتم وقتی داری با من حرف میزنی و گزارش کار میدی، از این لغت مسخره مجهول «یکی دوتا» استفاده نکن !!!! بزار من تکلیفم و بدونم که الآن یک نفر با رسول هست یا دوتا؟ _چشم. ماساژ نمیخوای؟عصبی هستیا. میخوای نوازشت کنم؟ +لا اله الا الله. خندید، گفت: _دوتا نیروی مشتی و تازه نفس با حاج رسول هستن.
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_هفده خانوم ایزدی گفت: «بدنش داغ شده، استرسش رفته ب
عاصف گفت: _عاکف واقعا میخوای بزاری ملک جاسم از طریق مرز زمینی کشور و ترک کنه؟ اون الآن صد تا منبعِ اطلاعات هست. نگاش کردم گفتم: +دستور از بالاست. البته دو جور دستور.. خودمم موندم. میترسم بازی بخورم. بگذریم. ديدم عاصف نگام میکنه... گفت: _ یه مشکلی داریم؟ +چه مشکلی؟ _ببین عاکف جان، اینا اگر بخوان از سمت تایباد برن، ما در اون منطقه با بچه های نیروی انتظامی و برادران سپاه که اونجا مستقر هستن هماهنگ نشدیم و هنوز کاری نکردیم. من نگرانم، چون ممکنه اینارو بزنن. بچه های وزارت اطلاعات هم معمولا اونجا برای یک سری موارد کمین دارن !! از طرفی یه بخشی از اون منطقه دست ارتش هست !! گفتم: +حرف آخر؟ _حرف آخر اینه که یه وقتی بین سپاه و وزارت اطلاعات و ارتش موازی کاری صورت نگیره! چون اگر سوژه ها به کمین هرکدومشون بخورن دخلشون اومده.. از طرفی ما داریم رهگیری میکنیم.. میترسم یه وقت بچه های ما رو هدف قرار بدن. +خب هماهنگ میشیم با هر سه تا .. یکیشون که مربوط به نهاد خودمون هست و مشکلی نیست، پس حله.. اما مسئله ای که الآن برای ما مهم هست اینه که نمیدونیم سوژه ها به کدوم سمت میخوان برن.. برای همین دستمون بسته هست. بعدشم مگه 1000 بهت گفته که از کدوم مسیر دارن میرن. _اینطور که 1000 چندخطی رو برامون کد کرده، ظاهرا در مسیری هستند که به سمت تایباد میره.. نقشه های سیستمی ما وَ رهگیری های ماهواره ای ما هم همین موارد و نشون میده. ضمنا، اینم یادآوری کنم که ما در اون منطقه دیدبانیمون زیاده. +خب منم از همین دیدبانی زیاد میترسم که یه وقت بزنن اینارو. با تو موافقم ! الآن بهم بگو که خط این یارو که اسمش منوچهر هست و داره ملک جاسم و میبره رو چک کردید؟ _بله. +وضعیتش چطوره؟ _فعلا با کسی ارتباط نداره. +مگه میشه؟ _فعلا که اینطوره !! اما داریم کنترلش میکنیم. طی این دو ساعت سه مرتبه سیم کارت عوض کرده. +وضعیت نیروی سایه چطوره؟ _باهاش در ارتباطم.. همه چیز فعلا داره درست پیش میره. +فوری وصلم کن به حاج رسول. _چشم. +بعدشم، یه چای بریز بخورم از تشنگی کف کردم. _الان یکی ریختی برای خودت خوردی ! من و عاصف خیلی باهم شوخی میکردیم، بهش گفتم: +من دلم میخواد چای بخورم.. تو چیکار داری؟ به تو ربطی داره؟ مگه حق تو رو دارم میخورم؟ وقتی بهت میگم از تشنگی کف کردم، یعنی واقعا تشنمه ! خندید گفت: _چشم، برات چای میریزم.. ولی معلومه از اون شبی که صابون زدی به گوشتا زیادی کف میکنیاااا. +پاشو برو مسخره..سر شوخی رو باز نکن چون الآن اصلا وقتش نیست ! خیلی عطش دارم ! برو یه لیوان آب یا اینکه یه فنجون چای بگیر بیار.. یا اینکه به همسایه های پایینی بگو قهوه آماده کنن. _قلیون میخوای؟ +خجالت بکش. من کی قلیون کشیدم؟ _تعارف زدم. +برو پی کاری که بهت گفتم، مزه نریز. ضمنا، به بچه ها بگو وصلم کنن به حاج رسول. عاصف با بچه های طبقه پایین هماهنگ کرد تا من و با یه خط امن وصل کنن به حاج رسول.. بزارید بگم حاج رسول کیه.. حاج رسول یکی از نیروهای اطلاعاتی ما هست که از اداره مشهد بود.. حاج رسول در مواقعی که سمت مرز ایران و افغانستان پروژه داشته باشیم در بعضی موارد از اون استفاده میکنیم... چون منطقه رو خوب میشناسه !! یکی از پسرانش در سمت سیستان طی یک درگیری با تکفیری های گروهک تروریستی عبدالمالک ریگی در سال 1386 به شهادت رسید و شوهر دخترش هم درسال 1395 توسط گروهک تروریستی انصارالفرقان به سرکردگی جلیل قنبرزهی به شهادت رسید. بگذریم. حاج رسول اومد روی خط و باهم لینک شدیم.. گفتم: +حاج رسول سلام.. چطوری؟ چه میکنی با زحمتای ما؟ باهمون صدای همیشه خسته، اما پر از صلابت و اقتدارش گفت: _سلام حاج عاکف. خوبی؟ خوشی؟ +دورت بگردم حاج رسول. خاک پاتم.. میگم حاجی جون، در جریان مهمونای ناخونده ای که دارن میان سمتتون هستی دیگه؟ _بله.. آقا سید عاصف عبدالزهراء توجیهُم کِردِه. +یه زحمت بکش، یا شخصا برو، یا دوتا نیروهایی که تحت امرت هستن برن.. باید با بچه های سمت مرز تایباد هماهنگ باشید! بزارید مهمونای ما راحت برن. تا چنددقیقه دیگه هماهنگی های اداریشم انجام میشه که یک وقت به مشکل بر نخورید و مانع تراشی نکنن. چون مطمئنا بچه های سپاه و وزارت اطلاعات و ارتش در مرز تایباد بخصوص نقاط کور اون منطقه کمین دارن.. میخوام یه وقت مهمونای ما رو نزنن. _من تحت امرم.. ولی یه سوال!! گفتی ردشان کُنُم؟؟ مگه دشمن نیستن؟ +حاج رسول... عزیزم.. شما اون کاری که من گفتم انجامش بده.. به چیزای دیگه کاری نداشته باش. فقط اون موضوع و که بهت گفتم یادت نره.. با دقتِ عمل بسیار بالا وارد مرحله اجرایی بشید.. اونا هم دارن میان سمتتون. نکته: بعدا خودتون میفهمید چی بوده اون مورد. ✅ کپی با درج لینک کانال خیمه گاه ولایت مجاز است ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
■ روزمان را با آغاز کنیم... ●آیه ای که حسین بن علی در روز عاشورا برای لشکر یزید تلاوت فرمود. ■ناترسی و شجاعت از شاخصه های رهبری الهی است... سوره يونس (10) : آيه 71 ● وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِی وَ تَذْكِيرِی بِآياتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ (71) ● سرگذشت نوح را بر آنان تلاوت کن، هنگامی که به قومش گفت:‌ای قوم اگر توقفم در بین شما و یادآوری آیات الهی برای شما سخت است [و غیرقابل تحمل، هرکاری از دستتان ساخته است انجام دهید و کوتاهی نکنید؛ چرا که] من بر خدا تکیه نموده و توکل کرده‌ام [و از غیر او هراسی ندارم]. سپس مى گوید: اگر مى توانید برخیزید و به زندگى من پایان دهید و لحظه اى مرا مهلت ندهید»(یونس/ 71) ■پيام ها: 1- ايمان به هدف، بزرگترين اهرم مقاومت انبيا و مبارزه طلبى آنان است. «إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِی» ... «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ» 2- انبيا مخالفان خود را به مبارزه مى طلبيدند. «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ» 3- انبيا با توكّل به خدا، قدرتهاى مخالف را تحقير مى كردند و به مؤمنان شجاعت مى دادند و همه ى قدرتها را پوچ مى دانستند «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ» ... «ثُمَّ اقْضُوا» 4- ارزيابى درست، جمع آورى قوا و تصميم قاطع، از اصول مبارزه است. «أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً» 5- مومنان انقلابی از شهادت نمى ترسند. «ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ» ■درسها: قرآن مى خواهد به مومنان و رهبر الهی این دستور را بدهد که نباید به قدرت دشمن اهمیت دهد، بلکه با قاطعیت و شهامت بیشتر حرکت خود را ادامه داده، پیش برود؛ چرا که تکیه گاهشان خدا است و هیچ نیرویى تاب مقاومت در برابر قدرت او را ندارد. باید مومنین شجاعت ایستادگی در مسیر حق را داشته باشند... ✅ @kheymegahevelayat
■ او ایستاد پای امام زمان خویش ... ■ ۲۱ شهریور ماه سالروز شهادت مدافع حرم" #مرتضی_عطلایی " گرامی باد. شادی روحش #صلوات ✅ @kheymegahevelayat
دختر آبی تویی بقیه اداتو درمیارن ✅ @kheymegahevelayat
🔵 افشای جاسوسی رژیم صهیونیستی از کاخ سفید یکی از مقامات ارشد آمریکا در گفت‌وگو با «پولیتیکو»: 🔹طی دو سال گذشته بارها ابزارهای جاسوسی از گوشی‌های همراه در نزدیکی کاخ سفید کشف کردیم. 🔹ظاهراً قصد رژیم صهیونیستی از کاشتن این ابزارها در نزدیکی کاخ سفید جاسوسی از دونالد ترامپ و شنود مکالماتش بوده است. @kheymegahevelayat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عزاداری با شکوه مردم ترکیه در سوگ امام حسین. #سلبریتی_های به ظاهر با کلاس کجان؟ بر دشمنان سیدالشهداء تا روز قیامت لعنت ✅ @kheymegahevelayat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺این فیلم از مجلس کاناداست که تلویزیون مستقیم پخش میکنه و آراء نماینده‌ها رو رییس مجلس یکی یکی میخونه. نماینده های ما که تمام مصوباتشون تقلیدی از غربی‌هاست، حداقل به طرح رای مثبت بدن. چرا فقط هرچی به نفعشونه از غربی‌ها یاد میگیرن؟ ✅ @kheymegahevelayat
امشب ساعت 22 قسمت 119 و 120 و 121 مستند داستانی امنیتی عاکف سری سوم از کانال خیمه گاه ولایت در ایتا و تلگرام و سروش منتشر می‌شود. لطفا این بنر را برای دیگران ارسال کنید. حتی کسانی که نسبت به کشور ایران موضع دارند. ✅ @kheymegahevelayat
🔵 واکنش اینستاگرامی #دختر_سردار_سلیمانی به ماجرای دختر آبی و اهانت #صبا_کمالی به سیدالشهداء ✅ @kheymegahevelayat
توییت درمورد اوضاع اقتصادی ایران آخرنوشت : ⭕️ در قاهره نزدیک به یک میلیون نفر هر شب در گورستان‌ها می‌خوابند و خط فقر، میزان ، ، مسئولین و... در این کشور نابسامان است و حیاط خلوت امپریالیسم و آمریکا هستند. ⭕️ مکزیک دومین کشور فقیر آمریکای جنوبی است و سراسر فقر و تحت سلطه باندهای گانگستری و جولانگاه سرمایه‌های آمریکا است، اگر حضور سرمایه خارجی و به قول آقایان تعامل با دنیا وضع کشوری را بهبود می‌بخشد چرا مکزیکی که محل پول‌شویی است در به سر می‌برد. پرو فقیرترین کشور آمریکای جنوبی است در حالی‌که با آمریکا و اسرائیل سرشاخ نشده. ✅ @kheymegahevelayat
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_هجده عاصف گفت: _عاکف واقعا میخوای بزاری ملک جاسم ا
وقتی ارتباط من با حاج رسول قطع شد دیدم یکی در میزنه... بلند شدم رفتم در و باز کردم. میثم پشت در بود... وارد اتاق شد. تا رفت چیزی بگه، گفتم: «قبل از اینکه حرفت و بزنی، اول برو هماهنگی کن با اداره مشهد.. بگو با مرزبانی هماهنگ باشن برای رفتن سوژه به اونور مرز. چون یه وقت میبینی سوژه هامون دارن یواشکی از داخل کوه و دره ها میرن بعد بچه های وزارت اطلاعات و سپاه و ارتش هرجا اینارو ببینن میبندن به رگبار. نامه ش رو هم فکس کن بفرست برای اداره مشهد تا با بقیه جاها هماهنگ باشن.» میثم رفت و یک ربع بعد همراه عاصف برگشت اتاقم.. گفت: _حاجی با ستاد مشهد هماهنگ شد. +ممنونم. خب حالا بگو چیشده و چیکار داشتی که اومده بودی بالا؟ _ راستش آقا عاکف، ما با رهگیری های فنی و اطلاعاتی که داشتیم، شخص دومی که ملک جاسم و قرار هست از منوچهر تحویل بگیره، از طریق خط منوچهر ردش و زدیم و پیداش کردیم. +بارک الله آقا میثم.. دیگه راه افتادیااا ! _خواهش میکنم آقا. درس پس میدیم.. +خب.. بگو ادامش و ! _چند دقیقه قبل منوچهر با اون شخص دومی ارتباط گرفت. نفر دومی که قرار هست ملک جاسم رو تحویل بگیره حوالی ولایت تایباد زیر یکی از کوه هایی که چندکیلومتر از پایگاه های مرزی ما فاصله داره مستقر هست و منتظر مهموناست.. همین چنددقیقه قبل منوچهر با نفر دوم ارتباط گرفت. آخرین چراغ روشن و سبزی که از تحویل گیرنده سراغ داریم در همون منطقه هست. لحظاتی رو تامل کردم... طرحی که در اون لحظه به ذهنم رسید بهترین کار بود. چون دور و بر من پر از اتفاقات عجیب و ناهماهنگی ها بود. حدود یک دقیقه متوسل شدم به خانوم ام البنین تا به حق عباسش کمکم کنه... یه دو دوتا چهارتای ساده کردم وَ به میثم که منتظر جوابم بود گفتم: +میتونی موقعیت دقیق مکانی و جغرافیایی اون نفر دوم رو برای من بفرستی؟ _بله میشه.. ولی زمان میبره کمی. چشمام و به نشونه حساسیتم روی این قسمت وَ فوق العاده مهم بودن موضوع درشت کردم، گفتم: + میثم میدونی که... _خیالتون جمع باشه آقا عاکف... دقیق میزنم وسط خال. توی مشتمونه. +برو ببینم چه میکنی پسر. منتظرم تا مثل همیشه گل بکاری ! _چشم. +چقدر زمان میخوای؟ _بیست دقیقه، تا نیم ساعت.. +نه..فقط یک ربع. _آقاعاکف. +میثم... گفتم برو.. فقط یک ربع ! _چشم.. چون قرار هست باهم ارتباط بگیرن ان شاءالله بتونم راحت ردشون و بزنم و موقعیت دقیق و قطعی رو اعلام کنم. +پس عجله کن. میثم رفت و عاصف هم با چای و قهوه اومد کنار میز. یه مزاحی باهاش کردم و بهش گفتم: +ممنونم عروس گلم.. ان شاءالله خوشبخت بشید تو و پسرم به پای هم... خندید گفت: _مادرم همیشه میگه تو با آقا عاکف نامزد هم دیگه هستید. گاهی اوقات که برای صبحونه میای خونمون، اگر خواب باشم میاد بیدارم میکنه و میگه بلند شو نامزدت اومده. خندیدم گفتم: +ممنونم عشقم.. ما خیلی شبیه همیم.. خیلی به هم میایم ! عاصف قهقه ای زد و رفت نشست پشت سیستمش برای پیگیری امور ! کمی از چای رو خوردم بعدش به عاصف گفتم صابر و بگیر. با یه خط امن صابر و که نزدیک مرز بود برام گرفت. بزارید صابر و براتون معرفیش کنم.. صابر یک جوان افغانی بود. پدرش فرمانده یکی از گردان های فاطمیون در سوریه بود. صابر برای ما در خاک افغانستان کارهای اطلاعاتی میکرد. تموم کوه ها و دشت ها و بیابون های افغانستان و ولایت های مختلف افغانستان رو عین کف دستش میشناخت. چون تا سال 87 کارش چوپانی بود، برای همین با خیلی از مناطق و کوه ها و دشت های افغانستان آشنا بود. من با چیدن این مهره ها در کنار هم یک هدف بزرگی داشتم که در ادامه خودتون متوجه میشید. وقتی صابر اومد روی خطم. بهش گفتم: +صابر سلام..چطوری؟ صدای من خوب میاد؟ باهمون لهجه افغانی گفت: _سلام حَجی عاکف... ها.. صداتون رو دارم. +میگم صابرجان میخوام یه خرده شیطنت کنی برامون.. میتونی یا نه؟ بابت همون موضوعی که از دیشب خبرش و بهت دادیم. _حاجی من درخدمت شما هستم. +دقیقا کجایی؟ _طبق دستور آقَ عاصف عبدالزهرا، 10 کیلومتری تایبَد. +الآن موتور داری یا تویوتا؟ _موتور دارم. +تا یک ربع دیگه نقشه و مختصات یه منطقه رو برات میفرستم که سر راهته.. فعلا همون ده کیلومتری که عاصف بهت گفت بمون و تکان نخور. وقتی فرستادیم برات میری سمتش. بعد از اون مرحله بهت میگم چه کاری باید انجام بدی ! _چشم.. خیالتون جمع. تلفن اتاقم به صدا در اومد... جواب دادم: +جانم... _میثمم + آماده شد؟ _بله حاجی. سیستمت و چک کن. +لطفا حواست باشه که اگر موقعیت تغییر کرد، ما رو درجریان بزاری. سیستم و چک کردم دیدم دقیق همه چیزارو برام فرستاده. همونطور که تلفن دستم بود گوشی رو دادم به عاصف و گفتم: «میثم و توجیهش کن مختصات منطقه رو بفرسته برای صابر.» عاصف، میثم و توجیه کرد، قرار شد بعدش مختصات منطقه رو بفرسته برای صابر.