دست هرچی که بهت ربط داشت رو گرفتم بردم پرت کردم داخل انباری و حبسشون کردم بعد برای اینکه خفه شن و دست از سرم بردارن انگشت اشارهام رو گرفتم جلو دهنم: هیس!
در انباری رو چهار قفله کردم و از خونه بیرون زدم..
وقتی برگشتم خاطرهات داشت تو اشپزخونه چایی دم میکرد
حسرتت داشت جلو آینه میرقصید
اشکهات داشتن دونه دونه گلدونای جلو پنجره رو اب میدادن
همون پیرهن سبزت داشت رخت چرکارو پهن میکرد
چشمات پشت میز نشسته بودن و با کاغذای من ور میرفتن
عکسهات داشتن تابلوهای رو دیوار رو صاف میکردن..
دستات….
دستات دور گردنم بودن..
فکر کردی عطرت بیکار نشسته بود؟
نه دیوونه !
سردسته این آشوب همون عطرت بود؛ عطرت تو انباری پیچید قلبم طاقت نیاورد اومد و همشون رو ازاد کرد
خوابیدم. بیدار شدم. فکر میکردم تموم میشه؛ ولی نه! انگار بازم ادامه داشت. اون موقع بود که برای اولین بار فهمیدم پناهبردن به رویا برای من، مثل تعلق داشتن امید به یه بیمار سرطانیه.