چه زیبا گفت احمد شاملو :
برای تو
برای چشمهایت
برای من
برای دردهایم
برای ما
برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند...
عزیزِ من!
زندگی بدون روزهای بد نمیشود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما روزهای بد، همچون برگ های پاییزی، باور کن که شتابان فرو میریزن و در زیر پاهای تو اگر بخواهی، استخوان میشکنند و درخت استوار و مقاوم برجای میماند.
عزیزِ من!
برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند
بیراهه رفته بودم آن شب، دستم را گرفته بود و می کشید.
زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت.
تو بادبادک بازیگوشی بودی
که با دنبالهی عطرش هر روز
از خیابان نوجوانیام میگذشت
و من کودکی که میدوید
میدوید
میدوید
و نمیرسید
انگار منتظرم یه اتفاقی بیوفته. نمیدونم اون اتفاق چیه.نمیدونم کی قراره بیوفته. ولی انگار تک تک بند های زندگیم به اون وابسته اس