به تماشا کردنم در احوالاتِ تاریکم قانع باش. چرا که من این روز ها حتی خودم را هم نمیشناسم، نگاه که میکنم در آیینه جسمی پوشیده از غم و خشم میبینم که جز مرگ، در انتظار هیچ چیز و هیچ کسی نیست
چه میخواهم؟
گریختن و دلتنگ نبودن؛
گم شدن و احساس ترس و تنهایی نکردن؛
دور شدن و هرگز به دردِ از دست دادن دچار نشدن.
نمیدانم چه خواهد شد
و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیت ندارد؛
من برای تمام احتمالات زندگی خستهام.