نمیدانم چه خواهد شد
و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیت ندارد؛
من برای تمام احتمالات زندگی خستهام.
به سکوتم؛ به قویترین سلاحم احترام بگذار.
طنینش را میشنوی؟
از زیبایی آنچه میگویم لذت میبری؟
تو آزاد بودی، معصوم بودی و به پایان خوش اعتقاد داشتی.
روزها گذشت و حالا تو اینجایی. با ذهنی که بههم ریخته، درحالیکه رویاهات به خوابِ عمیقی رفتن.
شاید اشتیاق فراوان من بود که تو را ترساند! من در نامهربانی تو هم، خود را مقصر میدانم.
دیر تکیه گاهم شدی.
پیکرم را باد برد.
دیر دستگیرم شدی.
عشقم را سیل شست.
دیر همراهم شدی.
جانم را آسمان بلعید.
تمام مسیر گوشه ای از آغوشش را در کنارم داشتم. عطرش همچنان حس میشد. نگاهش همچنان در سرم میچرخید. هر چقدر که بیشتر به او فکر می کردم قلبم تند تر میزد. لبخندم پهن تر میشد. چه کسی مرا به این حس غریب مبتلا کرده بود؟