eitaa logo
|خون دلی که لعل شد|
20 دنبال‌کننده
35 عکس
11 ویدیو
0 فایل
لعل شد خونِ دلم که بسازم خود را درین سرای بی‌کسی کاش که لااقل به چشمِ تو بیاید خونِ جگرم سیدالشهداء❤️ (چونکه من آنِ تو شدم، از همان زمان و به بعدش که اجازه دادی خادمت باشم. با نامِ کوچک مسئول خواهران هیئت سیدالشهداء علیه السلام)
مشاهده در ایتا
دانلود
انقدر انجامش بده تا نفست تربیت بشه(: هیچ موقع و تحت هیچ شرایطی، نخواه برتر از دیگران باشی. و در اون لحظات هم به خدا پناه ببر و بدون که اشتباهه و طلب مغفرت کن.
شادی‌خانوم با شما بودم.
هدایت شده از تُــرنج🍊
موقعیت: دلم برات خیلی تنگ شده💔
نشون نداره مادرم... منم نشون نمی‌خوام
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت شاعر: سید حمیدرضا برقعی ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ | ۵۵۰۳۲ | ۵۹ عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم كه چرا عشق به انساننرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد: كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم گشته به كنعان نرسیده است؟ چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد، زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد. خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛ برسد كاش صدایم به صدایی... عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو كجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت، نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت! به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه
دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد. همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد... تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی... گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌ عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛ ‌ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛ ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛ ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ... خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»... دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... توکجایی...
ما صاحب چیزی نیستیم.
ما صاحب داریم.
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۳ - من نتایج افکاره فی مرثیه‌اخیه‌الصاحب الاجل الاکرام خواجه عبدالغنی جستجو در متن ستیزه گر فلکا از جفا و جور تو داد نفاق پیشه سپهرا ز کینه‌ات فریاد مرا ز ساغر بیداد شربتی دادی که تا قیامتم از مرگ یاد خواهد داد مرابگوش رسانیدی از جفا حرفی که رفت تا ابدم حرف عافیت از یاد در آب و آتشم از تاب کو سموم اجل که ذره ذره دهد خاک هستیم بر باد نه مشفقی که شود بر هلاک من باعث نه مونسی که کند در فنای من امداد نه قاصدی که ز مرغ شکسته بال وی‌ام برد سلام به آن نخل بوستان مراد سرم فدای تو این باد صبح دم برخیز برو به عالم ارواح ازین خراب آباد نشان گمشدهٔ من بجو ز خرد و بزرگ سراغ یوسف من کن ز بنده و آزاد به جلوه‌گاه جوانان پارسا چه رسی ز رخش عزم فرود آ و نوحه کن بنیاد چو دیده بر رخ عبدالغنی من فکنی ز روی درد بر آر از زبان من فریاد بگو برادرت ای نور دیده داده پیام که ای ممات تو بر من حیات کرده حرام دلم که می‌شد از ادراک دوری تو هلاک تو خود بگو که هلاک تو چون کند ادراک تو خورده ضربت مرگ و مرا برآمده جان تو کرده زهر اجل نوش و من ز درد هلاک به خاک خفته تو از تندباد فتنه چو سرو به باد رفته من از آه خویش چون خاشاک گر از تو بگسلم ای نونهال رشتهٔ مهر به تیغ کین رگ جانم بریده باد چو تاک ور از پی تو نتازم سمند جان به عدم سرم به دست اجل بسته باد بر فتراک شبی نمی‌گذرد کز غمت نمی‌گذرد شرار آهم از انجم فغانم از افلاک بر آتش دل خود سوختن چو ممکن نیست به هرزه می‌کشم از سینه آه آتشناک اجل چو جامهٔ جانم نمی‌درد بی‌تو درین هوس به عبث می‌کنم گریبان چاک ز ابر دیده به خوناب اشگم آلوده کجاست برق اجل تا مرا بسوزد پاک روا بود که تو در زیر خاک باشی و من سیاه پوشم و بر سر کنم ز ماتم خاک چرا تو جامه نکردی سیاه در غم من چرا تو خاک نکردی بسر ز ماتم من چرا ز باغ من ای سرو بوستان رفتی مرا ز پای فکندی و خود روان رفتی در یگانه من از چه ساختی دریا کنار من ز سرشک و خود از میان رفتی ز دیدهٔ پدر ای یوسف دیار بقا چرا به مصر فنا بی‌برادران رفتی به شمع روی تو چشم قبیله روشن بود به چشم زخم غریبی ز دودمان رفتی گمان نبود که مرگ تو بینم اندر خواب مرا به خواب گران کرده بیگمان رفتی تو را چه جای نمودند در نشیمن قدس که بی‌توقف ازین تیرهٔ خاکدان رفتی درین قضیه تو را نیست حسرتی که مراست اگرچه با دل پر حسرت از جهان رفتی مراست غم که شدم ساکن جحیم فراق تو را چه غم که سوی روضهٔ جنان رفتی ز رفتن تو من از عمر بی‌نصیب شدم سفر تو کردی و من در جهان غریب شدم کجائی ای گل گلزار زندگانی من کجائی ای ثمر نخل شادمانی من ز دیده تا شدی ای شاخ ارغوان پنهان به خون نشانده مرا اشک ارغوانی من بیا ببین که فلک از غم جوانی تو چو آتشی زده در خرمن جوانی من بیا ببین که چه سان بی‌بهار عارض تو به خون دل شده تر چهرهٔ خزانی من خیال مرثیه‌ات چون کنم که رفته به باد متاع خرده شناسی و نکته دانی من اجل که خواست تو را جان ستاند از ره کین چرا نخست نیامد به جان ستانی من چو در وفات نمردم چه لاف مهر زنم که خاک بر سر من باد و مهربانی من ز شربتی که چشیدی مرا بده قدری که بی‌وجود تو تلخ است زندگانی من ز پرسشم همه کس پا کشید جز غم تو که هست تا به دم مرگ یار جانی من چو مرگ همچو توئی دیدم و ندادم جان زمانه شد متحیر ز سخت جانی من که هر که جان رودش زنده چون تواند بود چراغ مرده فروزنده چون تواند بود کجاست کام دل و آرزوی دیدهٔ من کجاست نور دو چشم رمد رسیدهٔ من گزیده‌اند ز من جملهٔ همدمان دوری کجاست همدم یکتای برگزیدهٔ من فغان که از قفس سینه زود رفت برون چو مرغ روح تو مرغ دل رمیدهٔ من امید بود که روز اجل رود در خاک به اهتمام تو جسم ستم کشیدهٔ من فغان که چرخ به صد اهتمام می‌شوید غبار قبر تو اکنون به آب دیدهٔ من زمانه بی تو مرا گو کباب کن که شده‌ست پر از نمک دل مجروح خون چکیدهٔ من سیاه باد زبانش که بی‌محابا راند زبان به مرثیه این کلک سر بریدهٔ من ز شوره گل طلبد هر که بعد ازین جوید طراوت از غزل و صنعت از قصیدهٔ من چرا که بلبل طبعم شکسته بال شده زبان طوطی نطقم ز غصه لال شده گل عذار تو در خاک گشت خوار دریغ خط غبار تو در قبر شد غبار دریغ بهار آمد و گل در چمن شکفت و تو را شکفته شد گل حسرت درین بهار دریغ بماند داغ تو در سینه یادگار و نماند فروغ روی تو در چشم اشگبار دریغ نکرده شخص تو بر رخش عمر یک جولان روان به مرکب تابوت شد سوار دریغ بهار عمر تو را بود وقت نشو و نما تگرگ مرگ برآورد از آن دمار دریغ ز قد و روی تو صد آه و صدهزار فغان ز خلق و خوی تو صد حیف و صد هزار دریغ ز مهربانیت ای ماه اوج مهر افسوس ز همزبانیت ای سرو گل عذار دریغ تو را سپهر ملاعب گران‌بها چون یافت